حرف‌های بی‌مخاطب

من و دین

جدیدا احساس می‌کنم دین مثل رهنمودهایی است که پدرها و مادرها به فرزندان نوجوان خود می‌دهند و دستوراتش مثل باید و نبایدهایی است که وضع می‌کنند. در هر دو مورد اگر فرد به راهنمایی‌ها و بایدها و نبایدها عمل نکند ضرری متوجه وضع‌کننده آن‌ها نمی‌شود و احتمالا آینده خود فرد است که خراب می‌شود.

به همین صورت فکر می‌کنم بهشت و جهنم به آن صورتی که تصور می‌شود نیست. یعنی این‌طوری نیست که پس از مرگ یک دادگاه برپا کنند و اعمال هر فرد را سبک سنگین کنند بعد تصمیم بگیرند که بفرستندش جهنم یا بهشت. کما اینکه وقتی مثلا یک پدری به پسرش می‌گوید پسرم سراغ مواد نرو که بدبخت می‌شوی، پسر اگر معتاد شد خود به خود آینده‌اش تباه می‌شود و این‌طوری نیست که مثلا پدرش دادگاهی برگزار کند و بگوید خوب چون تو معتاد شدی پس باید بدبخت شوی. به عبارت دیگر این وسط پدر نقش میرغضب را ندارد که بخواهد پسرش را بدبخت کند. هشدارش را می‌دهد، آینده‌ را برای فرزندش ترسیم می‌کند، حالا فرزند دلش خواست گوش می‌کند نخواست هم گوش نمی‌کند. ولی مسئولیت سرنوشتش با خودش خواهد بود. به این ترتیب در این دنیای مثالی، این سوال از خدا معنا ندارد که برای چی من را خلق کردی بعد فرستادی‌ام جهنم؟

تازه با این تشبیه، به نظرم حکایت انسان در ادوار مختلف تاریخ مشابه وضعیت انسان در دوره‌های مختلف رشدش است. به عبارت دیگر وقتی آدم یک کودک است، والدینش به شیوه امر و نهی با او برخورد می‌کنند: این کار را بکن، آن را نکن و اگر خلاف کردی تنبیه می‌شوی. به همین صورت در آن اوایل بشر باید یک سری کارها را می‌کرد، یک سری را نمی‌کرد. اگر هم خلافش را انجام می‌داد عذاب نازل می‌شد و نسل متخلفان را از روی زمین برمی‌داشت. بعدها که بشر رشد کرد و تا اینکه در نهایت نبوت ختم شد، آن روندی که یک پیامبری بیاید و قومش را از نزول عذاب بیم دهد به پایان رسید. این هم درست مثل ورود انسان در سنین نوجوانی و جوانی است. رهنمودها و هشدارها مشخص هستند و این فرد است که خود انتخاب می‌کند. دیگر امر و نهی به آن صورت قدیمش جواب نمی‌دهد. به این مورد اضافه کنید این نکته را که در دوران جوانی فرد معمولا عصیانگر هم هست و با رهنمودهای والدینش مخالفت و از اطاعت آنان تمرد می‌کند. این از جنبه‌ای شبیه حکایت بشر در قرون اخیر هم هست.

با این اوصاف خیلی دلم می‌خواست دوران میانسالی و پیری بشر را هم درک می‌کردم ببینم در آن زمان بشر "عاقل" شده است و به این نتیجه رسیده است که "پدر و مادرم راست می‌گفتندها! ای کاش حرفشان را گوش داده بودم. هر چه بود از من با تجربه‌تر بودند و چند تا پیرهن بیش از من پاره کرده بودند".

 


پی‌نوشت: همان‌طور که واضح این نوشته صرفا یک تشبیه است و شاید همه‌اش غلط باشد و هیچ پشتوانه عقلی نداشته باشد. هرچند حداقل برای من یکی تشبیه خوبی به نظر می‌رسد، اما دلیلی ندارم که لزوما تشبیه درستی باشد. لذا از دلیل خواستن برای اثباتش در کامنت‌ها بپرهیزید! همچنین این نوشته با این پیش‌فرض نوشته شده است که خدایی وجود دارد، مهربان است و اینکه آخرتی هست. هر یک از این پیش‌فرض‌ها هم نیاز به اثبات دارند که از حوصله این مطلب خارج است.

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٥
comment نظرات ()