حرف‌های بی‌مخاطب

وبلاگ عکس جدید

من یک فوتوبلاگ جدید درست کرده‌ام که آن‌جا را نیز مثل اینجا هفته‌ای یک بار به روز می‌کنم: فوتوبلاگ جدید من

البته هنوز کار دارد و باید دستی به سر و شکلش بکشم. ولی خوبی‌اش نسبت به فوتوبلاگ قبلی که روی پرشین بلاگ بود این است که می‌توان از طریق پیکاسا آن را به روز کرد و این نعمت بسیار بزرگی است.

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢
comment نظرات ()

یکصد سال بعد از این...

من بالاخره برگشتم و این بار تصمیم دارم به طور منظم (اقلا) هفته‏ای یک بار این‏جا را به روز کنم، احتمالا هر سه‏شنبه یک‏بار.

برای شروع هم می‏خواهم راجع به موضوعی بنویسم که وسط این بحث انتخابات، تیم ملی فوتبال و سخرانی رییس جمهور در سوییس شاید چندان با اهمیت به نظر نرسد. اما این موضوع مدت‏هاست فکر مرا به خود مشغول کرده و آن این است: صد سال بعد چگونه خواهد بود؟

***

از دوران نوجوانی و حتی شاید کودکی من همیشه به داستان‏های علمی تخیلی علاقه زیادی داشتم. آن وقت‏ها کتاب‏های ژول ورن و بعدترها کتاب‏های آسیموف و یا جان کریستوفر، جزء کتاب‏های محبوب من بودند. درست به همین دلیل همواره تصور من از آینده یک چیزی شبیه به این بود: ربات‏ها در همه ابعاد نقش مهمی ایفا خواهند کرد، انسان‏های زیادی روی کرات دیگر و ایستگاه‏های فضایی زندگی می‏کنند و جای ماشین را سفینه‏های کوچک می‏گیرند، یعنی یک مخلوطی از همین فیلم‏های علمی-تخیلی که امروزه می‏بینیم.

اما مدتی است که تصور من از آینده دستخوش تغییر شده است، به خصوص بعد از آشنایی با پیشرفت سریع تکنولوژی در حوزه تعاملات بین ذهن انسان و رایانه (همون Brain-Computer Interaction و این‏ها!).

***

هر چه به عقب نگاه می‏کنم می‏بینم اکثر اختراعات انسان در این سمت و سو بوده‏اند که بشر هر چه کمتر از اعضای بدن خود استفاده کند و یا کمترین حرکت ممکن را داشته باشد. از زمان‏های دور بگیر که آدمیزاد اسب را رام کرد تا به جایش بدود و حرکت کند تا امروز که یک وسیله ساده به نام کنترل از راه دور جزء لاینفک زندگی ما شده است به نحوی که زندگی بدون آن حتی قابل تصور نیست!

امروزه بشر بدون پا باز هم می‏تواند به کمک ماشین حرکت کند. مشکل دست هم با پیشرفت‏های اخیر در اندام‏های مصنوعی به زودی قابل حل است. گوش و چشم و باقی اعضا هم به همین ترتیب. در مواردی که یک طرف قضیه رایانه باشد وضع از این هم بهتر است. برای همین زمان زیادی طول نخواهد کشید که رایانه شما بتواند فرمان‏های ساده (مثلا خاموش روشن شدن) را مستقیم با پردازش‏های سیگنالی، از مغز شما دریافت کند.

***

این نکته‏ای است که به نظر من آینده را متفاوت خواهد ساخت. مثلا شاید 50 سال دیگر اصلا نیازی به کنترل از راه دور نباشد. کافی است در ذهن خود شماره کانال را در نظر آورید و تلویزیون کانال را به دلخواه شما عوض خواهد کرد. به همین ترتیب به صفحه کلید و ماوس نیازی نخواهد بود. رایانه شما موضوعات را از ذهن شما خواهد گرفت و روی مانیتور نمایش خواهد داد. یا شاید ماشین شما نیاز به فرمان نداشته باشد! کافی است در ذهن خود تصور کنید که الان ماشین باید بپیچد و ماشین می‏پیچد!

صحبت از مانیتور شد. اصلا چرا باید به مانیتور نیازی باشد؟ مگر نه اینکه رایانه شما یک سری سیگنال‏های الکتریکی را به صورت تصویر برایتان نمایش می‏دهد تا چشمتان دوباره آن‏ها را به سیگنال الکتریکی تبدیل کرده تا مغزتان آن‏ها را پردازش کند و شما "ببینید"؟ خوب چرا رایانه مستقیما آن سیگنال‏ها را به عصب بینایی‏تان نفرستد؟ در این صورت دیگر نیازی به مانیتور که نخواهد بود هیچ، بلکه شما قادر خواهید بود تصاویر را در هر لحظه که دوست داشتید هر جایی که دوست داشتید ببینید!

به ترتیب مشابه شما برای گوش دادن به آهنگ‏هایتان نیازی به هدفون و بلندگو نیز نخواهید داشت. کافی است دستگاه مربوطه سیگنال‏ها را به عصب شنوایی‏تان بفرستد و تمام! تازه به این ترتیب مشکل افراد نابینا و ناشنوا هم حل می‏شود.

حتی می‏شود کمی دورتر را نیز تصور کرد: همه حواس پنجگانه. حس لامسه را به عنوان یکی از مهم‏ترین آن‏ها در نظر بگیرید. وقتی شما یک چیزی را لمس می‏کنید غیر از این است که عصب‏های حسی، سیگنال‏هایی به مغز می‏‏فرستند و مغز شما آن چیز را "حس" می‏کند؟ خوب چرا دوباره مستقیما با مغز کار نکنیم؟ مثلا شما دوست دارید فرش نرمی زیر پای خود داشته باشید. کافی است به رایانه‏ای که درون شما کار گذاشته شده است بگویید سیگنال‏های "فرش نرم" را از سمت اعصاب حسی پا به مغز بفرستد و مغز شما حس می‏کند که روی فرش نرمی ایستاده است ولو اینکه زیر پای شما هیچ فرشی نباشد!

به همین ترتیب اگر دوست دارید در خانه‏تان یک مبل صورتی بزرگ داشته باشید کافی است برنامه مربوط توسط رایانه درونی شما اجرا شود! خانه بزرگتر می‏خواهید؟ کافی است بگویید برنامه آن مرزهایی را که به عنوان "دیوار" برایتان تعریف کرده که اگر شما به آن مرزها برسید در شما احساس درد ایجاد می‏شود گویی که واقعا به دیوار برخورد کرده‏اید، گسترش دهد. می‏خواهید کتابی را از کتابخانه‏تان برداشته و بخوانید؟ مشکلی نیست! کافی به سمت همان کتابخانه‏ای که "می‏بینید" (و البته ممکن است واقعا وجود نداشته باشد!) بروید، کتابی که "می‏بینید" را بردارید، "حس‏اش کنید" و صفحاتش را ورق بزنید و بخوانیدش همه و همه در حالی که این‏ها سیگنال‏هایی است که رایانه درونی‏تان ایجاد می‏کند و نه کتابی چاپ شده است نه کتابخانه‏ای هست و نه حتی راه رفتنی! آن هم یک سری سیگنال است که در شما "توهم" راه‏رفتن را ایجاد می‏کند!

با این حساب همه این‏ها، یعنی خانه بزرگ، فرش جدید، کتب روز و ... می‏شوند یک سری برنامه جدید که باید خریداری کنید یا برنامه‏های قدیمی‏ای که باید به‏روز‏رسانی نمایید.

و یا حتی جلوتر. وقتی اشیا می‏توانند به صورت برنامه باشند، چرا آدم‏ها نباشند؟ مثلا پدر مرحوم شما چرا نتواند "برای شما" دوباره زنده شود و کنار شما "زندگی کند؟". یا چرا نباید "همسر" یک برنامه باشد که فردی از جنس مخالف را برای شما بسازد؟ همین‏طور فرزند، دوست، برادر و ... .

با این تفاسیر به نظر من آینده این طوری خواهد بود: انسان نیاز به هیچ یک از اندام‏هایش نخواهد داشت. نه دست، نه پا، نه حتی قلب. فقط یک مغز نیاز است  شناور درون یک محیطی که آن را زنده نگه می‏دارد و باقی کارها را یک رایانه برای مغز می‏سازد.

 

 

پی نوشت: بعد از این‏ها، من حتی جلوتر می‏روم و فکر می‏کنم خیلی از قسمت‏‏های مغز را هم می‏توان حذف کرد و وظایف آن را به عهده این رایانه گذاشت. همه این‏ها من را در نهایت به این دو سوال سوق می‏دهند که:

1) از کجا معلوم الان این گونه نباشد؟ (که البته سوال تازه‏ای نیست. خیلی هم قدیمی است).

2) این "من" کجای من است؟ (که این هم سوالی خیلی قدیمی است).

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۱
comment نظرات ()