حرف‌های بی‌مخاطب

شکرگزاری: در راستای مطلب قبلی

علی عزیز در پاسخ به پاراگراف آخر نوشته پیشین مطلبی را نوشته است که میتوانید اینجا بخوانیدش. میخواستم در وبلاگ خودش کامنتی بگذارم دیدم اینجا بنویسم بهتر است. (این متن هم مرتبط است و بسیاری از بخش‏هایش درددل من نیز هست).

راستش به نظرم آنچه علی در نقد آن بخش از نوشته من نگاشته است بیشتر ناشی از یک سوءتفاهم است. چرا که مطالبی که به آنها ایراد وارد کرده است در نوشته من نیست. البته قبول دارم که شاید در به صورت کلی بتوان مطالبی از آن دست را برون‏یابی کرد و به آنچه علی گفت رسید و کوتاهی از من بود که توضیح بیشتری راجع به منظورم ندادم. کاری که الان قصد انجامش را دارم.

من وقتی شکر می کنم از اینکه "در کشوری زندگی می‏کنم که بزرگترین دغدغه‏ام این است زندگی بهتری داشته باشم نه اینکه صبح که از خانه می‏روم بیرون شب زنده به خانه برگردم"، از برای این نیست که کشورم بهشت روی زمین و گل و بلبل است. صرفا از این روست که امن است. ایضا در مورد دیگر مواردی که شکر کردم و بسیار مواردی که شکرش را نگفتم. من شکر "دارایی"هایم را می‏کنم و گرنه چه بسیار نعماتی که دیگر کشورها دارند و ما نداریم. همان مالزی یا امارات مثال‏های خوبی هستند. ولی اینکه آن‏ها خیلی چیز‏ها دارند که من ندارم دلیل نمی‏شود چشمانم را به روی آنچه دارم ببندم و شکر نکنم، هر چند متاسفانه این کاری است که اکثرا می‏کنم. به نظرم این کاری است که همه باید بکنند. از همان زیمباوه‏ای‏ها بگیر تا آمریکایی‏هایش، هر که برای هر آنچه دارد. و مسلما میزان شکری که آن آمریکایی باید بکند به مراتب بیش از آن زیمباوه‏ای است. و این شکر نه فقط در مورد آرامش و امنیت، که در برابر هر داشته دیگری هم هست.


توجه کنید که شکر من بابت داشته‏هایم باعث نمی‏شود که از وضعیت موجود راضی باشم، که نیستم. آن بخش ناراضی وجودم مربوط به "نداشته‏ها"یم است. آن بخش شکرگذار وجودم هم بابت "داشته‏‏ها"یم شکر می‏کند. از نظر من این دو نه تنها تنافری با یکدیگر ندارند، که اگر یکی بود و دیگری نبود حتما یک جای کار می‏لنگد: چه اینکه همه چیز را گل و بلبل بپندارم و خودم را گول بزنم و چه اینکه همه چیز را بد بدانم و چون کشورم بهشت برین نیست چشمم را بر خوبی‏هایش ببندم. من سعی دارم چشمانم را تا جایی که می‏توانم باز نگه دارم و شکر کنم که اگر فردا روزی همین داشته‏هایم هم از دستم رفت حداقل افسوس نخورم که قدرشان را ندانستم.

 

(در پرانتز: تا دلتان بخواهد می‏توانم مثال برایتان بیاورم که قدر نعمات دور و برمان رانمی‏دانیم و وقتی از دست رفتند تازه حسرت می‏خوریم که ایکاش قدر می‏دانستیم. راه دور نرویم. اواخر دوره خاتمی را که یادتان هست؟ برخوردهایی که شد و "ناشکری‏"هایی که صورت گرفت. سه سال بعد خیلی‏ها افسوس می‏خورند که ایکاش قدر خاتمی را می‏دانستیم. لطفا دقت کنید که من به هیچ وجه نمی‏گویم خاتمی فرشته بود و بهترین رییس جمهور دنیا. همه حرف من این است که اگر آن اوایل خیلی‏های ایرادات خاتمی را نمی‏دیدند، آن اواخر هم خیلی‏ها خوبی‏هایش و دستاوردهایش را ندیدند یا بهتر بگویم چون برایشان "بدیهی" بودند فراموش کرده‏ بودند. دولت که عوض شد یادشان آمد که نه مثل این‏که آن داشته‏هایمان چندان هم بدیهی نبودند. حالاست که قدر می‏دانند. ترس من این است که همه آنچه امروز "بدیهی" می‏پنداریم، من جمله امنیت و آرامش، فردا روزی خدای ناکرده از دست برود و آن موقع انگشت حسرت به دهان بگزیم که یاد روزگاران خوش به خیر! که اگرچه آزادی بیان نبود ولی حداقل امنیت جان داشتیم. من برای این‏ها است که امروز شکرگذارم و راستش را بخواهید خیلی هم شکرگزارم.)

 

و در انتها: آنچه در پایان متنت گفتی نظر لطفت است. امیدوارم آن‏گونه که گفتی باشم. من هم تو را، و همه آن‏هایی که را که همه رنجشان از این است که چرا کشورشان سر جای خودش نیست، به شدت دوست می‏دارم و امیدوارم همان‏طور که آرزو کردی روزی برسد که زیر یک سقف کنار هم زندگی کنیم و برای پیشرفت کشورمان تلاش کنیم و همه خوشحالی به ثمر رسیدن تلاشهایمان را بچشیم. باشد که چنین روزی زود برسد...

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٤
comment نظرات ()