حرف‌های بی‌مخاطب

دنيای بزرگ بزرگ بزرگ

یک چیزی در سرم هست که می خواهم سعی کنم بنویسمش اما واقعا توصیف و شکل دادنش برایم سخت است. اما چون چیز جالبی بود به نظرم سعی ام را می کنم.

سه چهار شب پیش یک اتفاقی افتاد، یا بهتر بگویم یک تجربه ی دردناکی شکل گرفت (۱)، که باعث شد در طول این چند روز بدجوری فکرم مشغول باشد که چرا این طوری شد و چه کار کنم که دیگر این طوری نشود و ...

امروز تا ساعت ۶:۳۰ کلاس داشتیم و به علت اینکه کلاسمان طبقه سوم است و هوا صاف بود تا آن کوه های شرق تهران را می توانستم ببینم. نزدیک های غروب آفتاب که بود خیلی باحال شده بود دیگر آن کوه ها نور نداشتند ولی نور خورشید هنوز روی ساختمان های نزدیک می تابید. این منظره باعث شد بروم در فکر و یاد گشتن زمین به دور خورشید و چگونگی پیدایش روز وش ب و ... بیافتم و تصور کنم الان از فضا این واقع چه ریختی دیده می شود: زمین آرام می چرخد و تهرانی که الان ما در آنیم وارد سایه می شود و شب می شود و ... . تاکید بیشترم روی تصور کردن قضیه بود تا در نظر آوردن یک سری گزاره حفظی. بعدش داشتم به این فکر می کردم که دنیای آدمیزاد گاهی می تواند چقدر بزرگ و گاهی می تواند چقدر کوچک باشد. یکهو این واقعه ربط پیدا کرد به آن اتفاق چند روز پیش.

موقع برگشتن به خانه داشتم به این فکر می کردم که دنیای آدمیزاد می تواند چقدر بزرگ یا چقدر کوچک باشد. حداقل برای من که این طور است. بزرگ (نه لزوما به معنی فیزیکی اش) است وقتی حس می کنم دنیای دور و برم وجود دارد (این قسمتی است که فرّار است و سخت است برایم توصیفش). به این معنی که دیگرانی هم هستند. دیگران به معنی هر چیزی: انسان، حیوان، سیاره، ستاره، الکترون، نوترون و ... .این باور احساس خوبی را در من ایجاد می کند. (البته این را نمی دانستم ولی الان می فهمم).

از طرفی برخی وقتها دنیای آدمیزاد خیلی کوچک است. کوچک (باز هم نه لزوما به معنای فیزیکی اش) است به این معنی که خودش است فقط. منظورم خودخواهی و خود محوری نیست که فرد به خودش بگوید فقط من مهم هستم و دنیا گرد من می چرخد و ... . یعنی عملا خودش است. دنیای بیرون ناشی از توهمی می نماید که فقط در ذهن او وجود دارد و مثلا ناشی از تلقینی است که به مرور ایام دیگران برایش ایجاد کرده اند که دنیایی هست و ... . و خیلی وقت ها این کوچکی ناشی از این است که به شدت درگیر یک سری کار محدود می شود. مثلا درس، کار، حتی خود زندگی. این قدر که شاید وقت نمی کند که فکر کند دنیای بیرونی هم هست(دقت کنید مهم باور داشتن و تصور کردن قضیه است نه صرف بیان یک سری گزاره ی بی احساس).

از تلفیق این دو فهمیدم چرا این قدر حالم یکهو بد شده بود. دیگران را نمی دانم اما این را فهمیدم که حداقل خودم این طوری ام که وقتی دنیایم کوچک می شود به شدت آشفته می شوم. با اینکه همه چیز بر وفق مراد جلوه می کند و رو به راه به نظر می آید اما ایم قدر آشفته می شوم که دلم می خواهد واقعا سرم را چند بار محکم بکوبم به دیوار تا از حال بروم. و حاضرم به هر چیزی - دقیقا هر چیزی- چنگ بزنم که آرامش از دست رفته ام را باز پس گیرم یا برای دقایقی فراموش کنم همه چیز را...

همه ی اینها را وقتی فهمیدم که داشتم تجسم می کردم زمین گرد خورشید می چرخد پس هست...

(۱) اینکه می گویم اتفاق یا تجربه دردناک به این معنی نیست که چیزی خارجی رخ داده است. برای خیلی ها، اتفاق دردناک یعنی وقوع یک رویداد دردناک توسط یک عامل بیرونی. اما برای من معمولا چیزهای دردناک یا از آن طرف خوشحال کننده بیشتر اتفاق هایی درونی اند نه بیرونی. برای همین ممکن است در یک شرایط یکسان یک روز بد باشم یک روز خوب. تنها تاثیر عامل بیرونی معمولا به تحریک یا trigger کردن آن حالت محدود می شود.

و البته خدا را شکر می کنم که این اتفاق افتاد. و خدا را بیشتر شکر که تمام شد. خیلی بیشتر شکر که زود تمام شد.

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٧
comment نظرات ()