حرف‌های بی‌مخاطب

آن وقت ها

دبیرستان که بودم کسی تحویلم نمی گرفت(۱). اینکه کسی تحویل نمی گرفت اصلا برایم مهم نبود.

الان خیلی بیشتر از آن موقع تحویلم می گیرند. این تحویل هم اصلا برایم مهم نیست.

تنها فرقش این است که این دومی معذبم می کند.

برای همین است که دبیرستان خیلی خوشحال تر از الان بودم.

 

 

پی نوشت ها:

و برای همین است که جمع آن موقع را خیلی بیشتر از جمع های الان دوست دارم. حتی الان که بعد از مدت زیاد دور هم جمع می شویم با آنکه حرف زیادی نداریم با هم بزنیم حداقل معذب نیستم!

و برای همین است که هیچ وقت رفاقت های مرامی و اینها برایم جا نیافتادند. چون از همان موقع رفیق برایم کسی بوده است که دور هم حال می کنیم. هم من هم او. هر چقدر هم ناراحت باشیم بدون گفتن ناراحتی هایمان به هم خود به خود رفع می شدند.

و جالب تر از همه برایم این است که چقدر جنس افرادی که دور هم خوش بودیم با هم فرق داشت. علاقه ها، عقاید، سطح مالی، وضع تحصیلی، وضع فرهنگی و ... اگر الان بگویم چه کسانی آن موقع عضو یک گروه بودیم شاید باورتان نشود!

 

 

(۱)  البته الان هم خیلی تحویلم نمی گیرند. اما هر چه هست از دبیرستان بیشتر است! در مورد دبیرستان کلا خصلت جمعمان این طوری بود. بهترین تفریحمان این بود که بنشینیم دور هم به همدیگر تکه بیاندازیم و مسخره کنیم و بخندیم. هیچ کس هم ناراحت نمی شد. اوایل ورود به دانشگاه همه واقعا کف می کردند وقتی رفتار ما را با هم می دیدند. فکرمی کردند از دست همدیگر به شدت کفری هستیم که این طوری برخورد می کنیم!

 

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٢
comment نظرات ()