حرف‌های بی‌مخاطب

داستان ۱۶

۴ سال پیش، چند دانشجوی جدید الورود دانشکده برق دانشگاه صنعتی شریف تصمیم گرفتند برای اینکه خیلی تحت تاثیر جو درسی دانشکده قرار نگیرند و دور هم باشند و ... شروع به یک فعالیت دسته جمعی کنند و به پیشنهاد یکی از بچه ها مشغول نوشتن یک داستان شدند. به این ترتیب که هر کسی چند پاراگراف می نوشت و فایل مربوطه را در گروه آپلود می کرد. نفر بعدی که می خواست چیزی اضافه کند فایل را دریافت می کرد. مطلب خودش را اضافه می کرد و دوباره فایل را آپلود می کرد. و ماجرا به همین ترتیب ادامه می یافت. البته این روند نیمه کاره ماند و داستان هیچ وقت تمام نشد.

چند وقت پیش یاد این داستان دسته جمعی افتادم و به سرم زد تمامش کنم. اما قبل از آن به ذهنم رسید زبان تایپش را از پینگلیش به فارسی تغییر دهم با حفظ همه نکات متن اصلی حتی لحن و زاویه دید هر فرد (بعضی ها لحن گفتاری به کار برده اند و برخی لحن نوشتاری). آخر سر هم دلم نیامد داستان را تمام کنم و به همان صورت نیمه کاره گذاشتم بماند.

برای کسانی که دوست داشته باشند داستان را بخوانند، به خصوص برای نویسندگانش که تجدید خاطره جالبی خواهد بود، آن را به صورت یک فایل PDF در این آدرس قرار داده ام.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٥
comment نظرات ()

من، جیم جارموش و کارگردانی

من خیلی وقت ها با خودم فکر می کردم که اگر یک روزی کارگردان شدم فیلمی می سازم با این ایده این مشخصات و چه و چه. و ویژگی همه ی ایده هایی که برای فیلم هایم داشتم از این دست ایده هایی بوده است که تماشاگر در پایان فیلم هر فحش رکیکی بلد است نثارم می کند اما خودم خیلی حال می کنم با ایده ام در عوض! مثلا یکی از ایده هایم این طور بوده است که فیلمی بسازم با حضور رابرت دنیرو و آل پاچینو و دو سه تا بازیگر معروف دیگر. بعد در ۱۰ دقیقه اول فیلم رابرت دنیرو در یک درگیری خونین با آل پاچینو اورا بکشد و خودش هم کشته شود ۱۴۰ دقیقه باقی فیلم بدون هیچ بازیگر معرفی طی شود تا تماشاگری که به عشق بازیگر معروف آمده است حالش گرفته شود! (می دانم. به این می گویند سادیسم!)

اما امروز پشیمان شدم. یک فیلم دیدم از جیم جارموش (Broken Flowers). ایده فیلم از همین ها بود که مخاطب را در خماری بگذارد. منم حسابی درک کردم اگر کارگردان شوم مخاطبانم چه حالی خواهند داشت این است که دیگر بی خیال کارگردانی شده ام! (این تکه ی آخرش ته از خود متشکری بود!)

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٤
comment نظرات ()

شجاعت و کله خری

یک فرق جزیی بین شجاعت و کله خری هست.

به زعم من شجاع کسی است که به هنگام اتخاذ تصمیمی یا زدن حرفی عواقبش را در نظر می آورد. سپس با توجه به عواقب تصمیم می گیرد و پای تصمیمش هم می ایستد.

اما کله خر کسی است که به هنگام اتخاذ تصمیمی یا زدن حرفی به عواقبش نمی اندیشد و باد سر تصمیم می گیرد و در نهایت هم پشیمان خواهد شد.

گاهی تصمیم هایی که این دو دسته می گیرند به شدت شبیه همدیگر است فقط فرقشان در مرحله پیش از تصمیم گیری است. اما گاهی شجاعت مستلزم گرفتن تصمیم هایی است که از زاویه دید کله خری بزدلی محض است.

شجاعت به زعم من صفت بسیار والایی برای فرد است. خیلی والا. صفتی که خیلی وقت ها حسرت نداشتنش را می خورم.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱۳
comment نظرات ()

نقطه ی بی بازگشت

در زندگی بعضی آدمها  نقطه ای به نام نقطه ی بی بازگشت وجود دارد. آدم هایی که به این نقطه می رسند دو دسته اند: یک دسته اوج می گیرند به سمت آن بالا بالاها و مسیر زندگی شان را عوض می کنند. دسته دوم خود کشی می کنند.

فارغ از دسته بندی به نظرم انسان هایی به نقطه بی بازگشت می رسند که خدا دوستشان دارد...اینکه قدر بشناسند یا نه با خودشان است...

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱۳
comment نظرات ()

اولين شب آرامش

آهنگ تیتراژ پایانی اولین شب آرامش را خیلی دوست دارم. اگر شما هم دوست دارید می توانید آن را از اینجا دانلود کنید.

متنش ر ا هم می توانید از اینجا دریافت نمایید.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٩
comment نظرات ()