حرف‌های بی‌مخاطب

رگ وطن پرستی ما و انوشه انصاري

بالاخره انوشه انصاری به فضا رفت.

به نظرم این سفر حداقل از یک جهت برای ایران مفید فایده بود و آن هم اینکه اسم یک ایرانی غیر از سیاستمداران در اخبار رسانه های خارجی شنیده شد. به نظرم این جداقل تا مدتی می تواند تاثیر مثبتی روی اذهان عده ای از مردم دنیا بگذارد.

اما این سفر در بعضی محافل داخلی چنان بزرگ جلوه داده شد که انگار داریم یوری گاگارین را به فضا می فرستیم. البته این از ملتی که فکر می کنند ایرانی ها دارند ناسا را می چرخانند و کلا آمریکا در دستان توانمند نخبگان ایرانی است و اصولا ایرانی جماعت جزء چند ملت اول دنیا از نظر آی کیو است عجیب نیست.

من فکر می کنم این سفر مهم بود. اما نه آن قدر که رگ ایرانی بودنمان گل کند. باز اگر یک فضا نورد عادی ایرانی می بود قبول. اما نه یک توریست فضایی (که در یک جا دیدم بسیار به جا به عنوان فضاگرد نام گذاری شده است). اینکه یک ایرانی این قدر پولدار است که بتواند به گردش فضایی برود (و البته چند تا آزمایش نیز انجام دهد) جای بسی خوشحالی است اما به نظرم مسئله این قدر بزرگ نیست که بخواهیم رویش مانور آن چنانی دهیم. به نظرم صرفا تا این جد مفید است که اگر یک نفر خارجی را دیدیم برای اینکه مثلا به یکی بگوییم ایرانی هستیم بگوییم: «انوشه انصاری رو که می شناسی؟ من هم وطن اونم!» (یعنی درست همان کارکردی که علی دایی در معرفی ایرانیان به اعراب یا آلمانی ها دارد!).

به هر حال اتفاق فرخنده ای است. اما نه آن قدر که خیلی بزرگ شود.

پی نوشت: من دارم فکر می کنم اگر این چینی ها هم مثل ایرانی ها بودند بندگان خدا تا حالا رگ ناسیونالیستی شان از شدت ورم کردگی ترکیده بود!

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٩
comment نظرات ()

مرگ ابدی

این روزها حس عجیب و بدی دارم. حسی که بیانش و مهم تر از آن توجیهش سخت است حتی برای خودم. یعنی نمی توانم درک کنم که این حس اصلا چیست و از کجا می آید و چرا می آید و ...

فقط می دانم صبح ها درست بعد از اینکه از خواب بیدار می شوم و هنوز ذهنم فرصت نکرده بفهمد امروز چه روزی است و چه کارهایی باید بکنم و ...

یا عصر ها که دارم به خانه بر می گردم، با آن تابش زرد رنگ خورشید و آن بازتابش گنگش روی آسفالت اتوبان، با آن خاصیت خواب کنندگی اش...

یا هر وقت دیگر که سرگرمی (اعم از کار، درس،...) ندارم...

حس عجیبی تمام وجودم را فرا می گیرد. شبیه یک جور رخوت. یک جور حس رویا. حس انزوا از همه وقایع دور و برم. از اتاقم. از ماشین های اطرافم. از آدمها. از محیط.

 و به دنبال آن این حس که این زندگی خوب (خوب که می گویم منظور از دید این سریال های آبکی است که زندگی خوب یعنی زندگی روزمره: شغلی و سرپناهی و  غذایی و جای خوابی و ...) تا ابد ادامه دارد. تا ابد همین روزمرگی است و رضایت حداقلی و زندگی بدون دغدغه ای. دقیقا تا ابد...

همیشه با خودم مرگ را همین شکلی تصور می کرده ام...زندگی آرام. با آرامش. بدون دغدغه و بدون آنچه من نامش را انقلاب های لحظه ای و ناگهانی می گذارم...درست مثل سطح آب یک مرداب وسط یک جنگل دوردست. آرام و صاف. بدون تلاطم. بدون تغییر. و همان قدر ابدی...

و هنوز هم فکر می کنم مرگ دقیقا همین شکلی است...

 پس نوشت: یکی از مشخصات بد این حس این است که همه چیز را تکرار پذیر می بینم. همه چیز را جبران پذیر. و همه چیز را بازگشت پذیر. این گونه که فکر می کنم اگر امروز تصمیمی گرفتم و اشتباه شد خوب فردا مثل امروز است. تصمیم را عوض می کنم و نتایجش را هم. برای همین می گویم رخوت. چون این چیزهایی که من گفتم یعنی بی خیالی. و بی خیالی یعنی رخوت. یعنی مرگ...

پس نوشت ۲: الان یک چیز جدید کشف کردم. بخش مهمی از این حس ناشی از سرگردانی است. سرگردانی بین احساسات مختلف. مثلا در همان مثال غروب آفتاب: سرگردانی بین این احساس که آیا از دیدن این صحنه لذت بصری ببرم؟ به کارهای قسمت دوم زندگی ام یعنی قسمت خانگی اش فکر کنم؟ غروب زندگی و این طور مسائل بیاندیشم؟ یا نه صرفا وقت را بگذرانم تا به خانه برسم؟

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٧
comment نظرات ()