حرف‌های بی‌مخاطب

لينوکس

- درباره میلیارد ها دلار ثروتی که از ساخته ی تو دراومده و چیزیش مستقیما به تو نرسیده چه احساسی داری؟

- خب...اگه من لینوکس رو به همه نمی دادم اونجوری هم هیچ پولی بهم نمی رسید...

یک فیلمی می دیدم راجع به نرم افزارهای open source من جمله لینوکس. آخرای فیلم نشون میده که شرکت های مرتبط با لینوکس چقدر سهامشون رشد داشته و پولدار شده اند. بعد از نشان دادن همه ای مسائل سوال بالا را از لینوس توروالدز (نویسنده هسته ی لینوکس) می پرسند و البته جوابش را هم می گیرند.

پی نوشت: اخیرا به این قضیه ی نرم افزارهای open source خیلی علاقمند شده ام. نه به خودشان. به فلسفه ای که پشتشان خوابیده است. شاید یک موقعی مطلبی راجع بهشان نوشتم.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٤
comment نظرات ()

حرصم می گیرد

من برخی مواقع در طول روز به شدت حرص می خورم. اینها شمه ای از مواردی است که به خاطر آنها حرص می خورم.

- حرصم می گیرد وقتی دارم با ۱۱۰ تا در خط سرعت می روم و یکهو یک PK جلویم می بینم که با سرعت 60 تا حرکت می کند و چراغ هم که می زنی شاکی هم می شود.

- حرصم می گیرد وقتی کسی کار کوچکش را بزرگ جلوه می دهد. کاری که عملا هیچی نیست و چنان جلوه اش می دهد که مجبوری تعریف هم ازش بکنی!

- حرصم می گیرد وقتی می بینم روز زوج است و من ماشین فردم را بیرون طرح پارک کرده ام و پیاده آمده ام تا محل کارم و جلوی چشمم ک ماشین فرد میاید و با افسر سلام و علیکی می کند و وارد طرح می شود.

- حرصم می گیرد وقتی می بینم یک پرادوی نازنین را به یک دختر خانمی داده اند که زورش میاید پایش را روی پدال گاز فشار دهد و کل نیایش را با 50 تا طی طریق می کند.

- حرصم می گیرد وقتی می بینم وسط اتوبان درست زیر پل عابر یک نفر دارد رد می شود. واقعا دلم می خواهد در آن لحظه زیرش کنم.

- آخ حرصم می گیرد وقتی نیم ساعت است در صف بانک (کلا صف هر چیزی. بانک، شیر، بنزین، ...) ایستاده ام و نوبتم که می شود یک نفر که تازه از راه رسیده میاید جلوی من و با مسئول باجه چاق سلامتی ای می کند و کارش را انجام می دهد و می رود.

- خیلی حرصم می گیرد وقتی می بینم نمره من در درسی که برایش زحمت کشیده ام و درس خوانده ام می شود 16 و نمره کسی که در کل ترم درس نخوانده و تمارینش را هم کپ زده است با یک تقلب سر امتحان می شود 19. تازه باید افاده های آقا را هم تحمل کنی که نمره اش و معدلش هم بیشتر است!

- حرصم می گیرد وقتی طرف زیر بار حرف منطقی نمی رود و با یک دلم می خواهد یا به تو چه و گردن کلفتی کل منطقت را به چالش می کشد.

- حرصم می گیرد (و به شدت عصبانی می شوم) وقتی یک نفر حرفهایش را بزند بعد بگذارد برود و اصلا حرفهای تورا نشنود. یا مثلا انگشتانش را در گوشهایش بگذارد که یعنی من نمی شنوم. (بچه که بودم داداشم از این ترفند خیلی استفاده می کرد تا حرص مرا درآورد. و واقعا هم در می آورد!).

- حرصم می گیرد وقتی می بینم طرف کار نمی کند فقط با من این طرف آن طرف می آید آن وقت پیش رییس بخش چنان با اب و تاب وقایع را تعریف می کند و بزرگ جلوه می دهد که هر که نداند فکر می کند بنده خدا چه زجری کشیده است و من چه آدم دودری هستم که همه کارها را روی دوش این بنده خدا انداخته ام.

- حرصم می گیرد وقتی یک جا -مثلا تاکسی- نشسته ام و یک نفر برای رفیقش راجع به مسئله ای که تو درش استادی و او هیچ نمی داند چنان خالی می بندد که انگار صد سال است دستش در این کار است و بسیار هم مطلع. یا اصلا راجع به زمینه ای که نمی داند اظهار فضل کند. به خصوص وقتی تو آن مسئله را هم خوب بلد باشی و مجبور باشی ساکت بنشینی و به رویش هم نیاوری که فقط دارد مزخرف می گوید!

- آخ آخ حرصم می گیرد وقتی افسر پلیس جلوی مرا با سیلو می گیرد و به جرم نداشتن معاینه فنی جریمه می کند اما جلوی چشمش یک پیکان 60 رد می شود و کاری هم به کارش ندارد. (کلا تز تبعیض به هر گونه که باشد به شدت حرصم در می آید. به خصوص اگر در مورد خودم تبعیض اعمال شود).

- حرصم می گیرد وقتی می بینم یکی از این خانم های سانتی مانتال که پای صحبتش بنشینی هزار جور افاده تمدن و مدرنیته هم دارد از وسط خیابان رد می شود در حالی که در 10 متری اش یک خط عابر است.

- ای حرصم می گیرد وقتی می بینم چراغ قرمز است و این ماشین ها می روند روی خط و هی 10 سانت 10 سانت جلو می روند.

- حرصم می گیرد از اینها که خلاف می کنند -از هر نوعش- و فکر می کنند تیزند که پلیس، رییس اداره و یا هر کس دیگری را گول زده اند.

- حرصم می گیرد از اینها که داد بی عدالتی و بی قانونی سر می دهند و هزار جور فحش آب دار نثار جماعت آخوند و دولت مردان می کنند که مملکت قانون ندارد و همه دزدند و رشوه گیر اما در اولین فرصت که بتوانند از هر کس که بتوانند می دزدند، به هر کس که لازم باشد رشوه می دهند و از هر کس که لازم باشد رشوه می گیرند. فحشش را هم با آخوند ها و احمدی نژاد و امثالهم می دهند. وقاحت هم حدی دارد!

- حرصم می گیرد وقتی از کسی که برای بالاتر بردن حقوق و مزایای اجتماعی اش دست به هر گونه تظاهر و ریا و چاپلوسی می زند. حقارت این افراد واقعا حالم را به هم می زند.

- حرصم می گیرد از صدا و سیما با آن اخبار مزخرف یک طرفه اش.

- حرصم می گیرد از این نسرین سریال نرگس و از یکتا ناصر توی اون سریال لبه ی تاریکی. از حماقتشان واقعا به ستوه می آیم!

- حرصم می گیرد از افرادی که بددلند. بد دیگران را می خواهند. زیرآب می زنند، پاپوش می دوزند و در صورت لزوم حاضرند هر کاری بکنند تا طرفشان زمین بخورد و بعد بالای سرش بایستند و بخندند.

- حرصم می گیرد از این به ظاهر مذهبی ها را می بینم که روی پیشانی اش مثلا جای مهر است اما ظرف دو دقیقه ای که پای صحبتش می نشینی 10 تا فحش آب نکشیده جدید یاد می گیری. طرف هزار و یک جور کثافت کاری می کند اما خودش را بهشتی می داند و آن جوان بدبختی که کل کثافت کاری اش شماره دادن به یک دختر است را مرتد و جهنمی.

- حرصم می گیرد از تکه کلام "من که گفته بودم نکن. حالا کردی اینم نتیجه اش". انگار منتظر باشی یک نفر زمین بخورد تا درستی نظر تو ثابت شود.

- حرصم می گیرد از اینهایی که روی مردم بر اساس ظاهرشان قضاوت می کنند. به مردم بر چسب می زنند.

- حرص می خورم وقتی سر چهار راه پسرک گل فروش و شکم قلنبه ی راننده ی ماشین کناری را می بینم.

- حرصم می گیرد از اینکه برای انجام یک کار ساده هم باید از فلان جا و بهمان جا نامه بگیری که برای گرفتن این نامه دوخطی 5 ساعت (این 5 ساعت بدون اغراق است! دقیقا 5 ساعت) معطل شوی.

حرصم می گیرد از خودم. که فکر می کردم خیلی پوستم کلفت است و فهمیدم که نیست. شاید لازم است رگ بی خیالی ام را از اینی هم که هست کلفت تر کنم. نمی دانم. فقط می دانم اگر می خواهم دوام بیاورم باید خیلی خیلی پوست کلفت تر از اینی که هستم باشم.

پی نوشت: این پست احتمالا با کشف یا یادآوری موارد حرص خوردن جدید update می شود!

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱۳
comment نظرات ()

 

فرض کنید شما یک زن هستید. مقید به حجاب و این مسائل هم نیستید. اما روی حقوق زنان کار می کنید که یک طرف حساب شما قوه قضائیه است. در کار کردن با قوه قضائیه اگر چادری باشید می توانید مثمر ثمر تر باشید و حرفتان بیشتر خریدار دارد و در نتیجه می توانید نفع زیادی به زنان جامعه برسانید. آیا حاضرید روی عقایدتان پا بگذارید و چادر سر کنید برای اینکه عده دیگری نفع ببرند؟

مثالی دیگر:

فرض کنید شما مردی هستید مذهبی. قرار است در شرکتی کار کنید که در آن می توانید تغییرات بسیار مثبتی ایجاد کنید که نفعش نه تنها به شما و پرسنل شرکت بلکه به تعداد زیادی از افراد جامعه نیز برسد. اما در شرکت بخشنامه ای وجود دارد که زدن کراوات را برای مردان اجباری کرده است. آیا حاضرید روی باورتان مبنی بر نزدن کراوات پا بگذارید و کراوات بزنید تا عده دیگری نفع ببرند؟

***

مثال هایی از این دست بسیارند. از این جنس که کسی باید از چیزی بگذرد تا عده دیگری نفع ببرند (یعنی ایثار و فداکاری). گاهی این چیز یک شی (مثلا پول) یا یک خواسته است (مثلا رفتن به جایی). این طور مواقع تصمیم گیری تقریبا ساده است. اما وقتی پای باور به میان می آید چطور؟ گذشتن از یک باور آیا می ارزد؟ در مواردی از این دست دیگر یک شیء متعلق به من نیست که قربانی می شود. می شود گفت جزئی از خود من (آن موجودیت غیر مادی من) است که باید قربانی شود. اینجاست که قضیه فرق می کند...

   + امیر حسام صلواتی ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱۳
comment نظرات ()