حرف‌های بی‌مخاطب

Impulse

«از امروز دیگر درست می شوم.  نحوه ی زندگی ام را عوض می کنم. آدم دیگری می شوم. دیگر بس است. خودم را اصلاح می کنم...»

این ها سخنانی است که بارها و بارها در طول زندگی با خودم نجوا کرده ام و قول و قرارهایی است که با خودم گذاشته ام. معمولا وقتی این کار را می کنم که یا متحمل شکستی در زندگی شده ام یا سرم به سنگ خورده است یا قرار است چیزی را مجداد شروع کنم مثل سال جدید، سال تحصیلی جدید، روز تولد و .... روند کار هم معمولا به این صورت است که اندکی که گذشت و درد شکست خوابید یا ناراحتی حاصل از انجام کاری ناخوشایند کمتر شد یا خاطرات تلخ سال قبل زنده شد، احساس نیرومندی در وجودم شکل می گیرد که حاصل آن این قول ها و این قرارهاست که با خودم می گذارم. نیروی زیاد این احساس - یا بهتر است بگویم نیروی زیاد حاصل از پشیمانی - باعث می شود تا مدت زمانی رفتارم تغییر کند و احساس کنم آدم دیگری شده ام. من اسم این کارهای متفاوت و این رفتارهای تغییر یافته را رفتارهای ضربه ای (impulse ای) می گذارم.

ویژگی مهم این رفتارها، موقت بودن آنهاست. بعد از گذشت مدتی که تاثیر محرک (پشیمانی) کمتر و کمتر شد، من هم به برمیگردم به همان شیوه ی قبلم. همان روش غط سابقم. دفعه بعد هم که دوباره سرم به سنگ خورد، به خودم می گویم این دفعه دیگر جدی عوض می شوم! این دفعه دیگر مثل دفعه ی قبل که وسط راه شل شدم نیست. و البته دوباره همان آش است و همان کاسه. چون باز هم همان عکس العمل قبل را نشان داده ام: ایجاد حجم بزرگی تغییر در زمان کوتاه جهت ارضای وجدان و ذهنم (به نوعی شبیه باج دادن به آنها) که به خودم (وجدانم و ذهنم) ثابت کنم آدم دیگری هستم. وقتی فکر کنم آدم دیگری هستم یا بهتر بگویم آدم اصلاح شده ای هستم، دیگر وجدانم درد نمی گیرد و از عذاب ذهنی خبری نخواهد بود. به این ترتیب از شرشان راحت شده ام وآرامشم - به معنای آرامش مرداب ام - دست نخورده می ماند و راضی خواهم ماند.

اما گاهی هست که اندازه ی آن پشیمانی، حسرت و اندوه آن قدر زیاد است که یک شبه می تواند واقعا آدم را از این رو به آن رو کند. چیزی که به اسم انقلاب درونی می شناسیمش. بدی این انقلاب ها، این است که تعدادشان خیلی کم است. و البته هر کسی هم این شانس راندارد که از آنها بهری ببرد من جمله خود من.

روی همین حساب است که این همه توصیه شده است به کار کم و مداوم تا کار زیاد اما موقت. و چقدر هم انجام آن کارهای کم و مداوم ساده تر از انجام کارهای زیاد است. فکر می کنم یکی از رموز موفقیتشان هم همین باشد. کسی که عادت دارد روزی فقط پنج ساعت کار کند، وقتی با خود عهد می کند که ده ساعت کار کند و یک دفعه این کار را انجام دهد، یکی دو روز دوام می آورد اما روز سوم خته می شود و بر می گردد به حالت قبل تازه با یک خاطره ی بد و خستگی زیاد.

تنها بدی تغییرات کوچک این است که باعث می شوند عذاب وجدان و ناراحتی روحی ناشی از شکست مدت بیشتری همراه آدمی باشد. و البته شاید این هم رمز دوم موفقیتشان باشد. باعث می شوند آدم برای رهایی از این عذاب به سرپوش گذاشتن روی آن روی نیاورد بلکه از راه درستش اقدام کند. البته واضح است که این روش نیاز به صبر، حوصله و استقامت دارد.

   وای به حال آدمهایی مثل من که همه ی اینها را می دانم و باز هم در عکس العمل به وقایع یک impulse تولید می کنم. و در نتیجه آن مدام در حال نوسان بین حالت «سر به سنگ» و «تغییر» هستم...(این نوسان هم خودش از مواردی بوده که از پانزده سالگی قصد اصلاحش را داشته ام و خوب از روی نتیجه مشخص است چه روشی را اتخاذ کرده ام!)

پی نوشت یک: وای به وقتی که حتی این پشیمانی هم نیرویش را از دست دهد و در پاسخ به وقایع ناخوشایند حتی عکس العمل اول را هم نشان ندهیم!

پی نوشت دو: آن چه مرا وا داشت این نوشته را بنوسم خودش ناشی از یک رفتار ضربه ای بود!

پی نوشت سه: الان که دارم فکرش را می کنم می بینم که آدمیزاد عجیب شبیه سیستمهای درجه دو است! پاسخ ضربه سیستم های درجه دو را در نظر بیاورید می فهمید چرا!

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

 

ای کاش می فهمیدم چه در فیلم -هر فیلمی- است که این گونه مرا جذب خود می کند و حتی بعد از دیدن فیلم های متوسط هم تا مدتها فکرم مشغولش می شود...

پی نوشت بی ربط: در مورد اسکار امسال از اینکه Ennio Morricone اسکار افتخاری موسیقی فیلم گرفت، با اینکه نه سر پیازم نه ته پیاز، بسی خوشحال شدم.

   + امیر حسام صلواتی ; ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٩
comment نظرات ()

سوره تماشا

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.


حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.

                                                                                            سهراب سپهری

این شعر را قبلا هم فکر کنم گذاشته ام اینجا. اما فکر می کنم اگر صد بار هم گذاشته بودم، بازهم برای بار صد و یکم ارزشش را دارد که بگذارم. تک تک جکلاتش تک تک عبارات به کار رفته در این شعر با آدم حرف می زنند...

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۸
comment نظرات ()