حرف‌های بی‌مخاطب

 

این داستان را همه تان شنیده اید که روزی کسی (شاید کوفی عنان بوده باشد) سر کلاس درسی رفت و نقطه ای سیاه روی صفحه ای سفید کشید و از دانش آموزان پرسید چه می بینند...

من هم جای آن دانش آموزان بودند همان جواب آنها را می دادم. منتها مدتی است می خواهم ببینم می توان چشمانم را طوری تربیت کنم که همان جواب را ندهند یا نه (مستقل از معنای استعاری سوال آن فرد و مستقل از بار معنایی جواب). برای این کار چشمانم را به سطوح یکنواخت می دوزم و سعی می کنم آن را نه به عنوان بافتی یکنواخت و پس زمینه ای برای نشان دادن چیزی دیگر، بلکه نقطه مقطه اش را متفاوت از دیگری و لذا نایکنواخت ببینم. چیزی هم که زیاد است سطوح و بافت های به ظاهر یکنواخت: خط سفید ممتد کنار جاده، گارد ریل، آسفالت، دیوار، صندوق عقب ماشین جلویی و از همه جالب تر پلاک ماشین هاست به خصوص جاهایی که هرگز توجه آدم را جلب نمی کند مثل دایره ی سفید داخل «ه» یا سفیدی داخل «۵» و ... (چون بیشتر در داخل ماشین این کار را انجام داده ام مثال هایم خیابانی هستند!).

و وقتی مثلا دارم به سفیدی وسط«۵» نگاه می کنم و برای آن مستقل از حضور یا عدم حضور عدد ۵ تفاوت و ارزش قائل می شوم احساس عجیبی بهم دست می دهد که نمی دانم دلیلش چیست و از کجا می آید. هر چه که هست احساس باحالی است. خیلی باحال!

تذکر: این نوشته فاقد هر گونه معنای استعاری است. لطفا از گذاشتن کامنت هایی در این مایه خودداری فرمایید!

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۱٦
comment نظرات ()