حرف‌های بی‌مخاطب

 

زمین هرگز از حجت خدا خالی نمی ماند. پیامبر اسلام هم آخرین پیامبر مبعوث روی زمین بود. آمریکا هم حدود ۵۰۰ سال پیش یعنی ۹۰۰ سال بعد از بعثت آخرین پیامبر کشف شد.

طبق مفروضات بالا ساکنین آمریکا پیش از کشف آن یعنی - سرخپوست ها - در طی ۹۰۰ سال نه پیامبری برایشان مبعوث شده است نه دسترسی به آیین های جدید اعم از مسیحیت اسلام و ... داشته اند. حال هدایش تشریعی برای سرخپوستها چگونه می شود؟!

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢
comment نظرات ()

تکمله

در تکمیل مطلب قبل:

وقتی که به این فکر می کنم که نه تنها من صد سال دیگر وجود نخواهم داشت، بلکه آمهای دور و برم -از مامور حراست دم درب دانشگاه و راننده تاکسی که سوار آن می شوم تا دوستان و بستگان و پدر و مادر و برادرم-  دیوارهایی که در آنها زندگی می کنم و درس می خوانم، خیابانهایی که در آنها حرکت می کنم، شهری که در آن زندگی می کنم و ... نیز صد سال دیگر وجود نخواهند داشت - یا حداقل به این شکل فعلی نخواهند بود - یک جوری می شوم. یک جور احساس شبیه هیچ احساس دیگری که تا به حال تجربه کردم. یک جور احساس ناآشنا و خوشایند...

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢
comment نظرات ()

واگویه های مرگ

چشم آدمی فواصل دورتر از چند متر را بی نهایت به حساب می آورد. ذهن آدمی نیز چنین خاصیتی دارد. زمان های بیشتر از چند سال را بی نهایت می انگارد. همین خاصیت است که باعث می شود خود را در ناخودآگاهمان ابدی و جاودان بپنداریم. طوری زندگی می کنیم که گویی تا ابد زنده خواهیم بود. به خاطر این باور است که زندگی هامان این قدر حقیر است. این قدر روزمره است. این قدر طبیعی است. به دنیا می آییم. مسیری که همه رفته اند را می رویم. می میریم. تمام می شویم. بیهوده تمام می شویم...

مگر اینکه یک طوری باورمان شود که دیر یا زود خواهیم رفت. این باور تاثیر عمیقی بر باورهایمان نسبت به زندگی و طبیعتا نحوه زندگی کردنمان خواهد گذاشت. برای بعضی این باور با ابتلا به بیماری لاعلاجی ایجاد می شود یا با یک تصادف سخت یا با تلقین و تفکر...

برای ایجاد این باور، لازم نیست به مرض لاعلاج دچار شویم، یا خودمان را وسط خیابان پرتاب کنیم می توانیم خود بقبولانیم که هر لحظه ممکن است لحظه ی جدایی فرا رسد. یا مثلا هر شب که به بستر می رویم به خود تلقین کنیم که ممکن است فردا زنده از رختخواب برنخیزم. اما مشکل اینجاست که  باور ناشی از این عادت هر روزه که بعد از خواب یک بیداری است،‌ و بعد از هر لحظه یک لحظه ی دیگر و زندگی جاری، بسیار از قدرت تلقین من و امثال من قوی تر است. بسیار قوی تر...آن قدر که واقعا باورمان می شود بعد از امروز حتما فردایی هست. و بعد از فردایی پس فردایی...

با همه ی اینها واقعیت هایی هستند که حتی آن عادت نیرومند نیز نمی تواند از کنار آن به راحتی بگذرد. و آن واقعیت، عادتی است که نه از زندگی هر روزه ی یک فرد، که از زندگی چند هزار ساله ی نوع بشر ناشی می شود: من بشر ممکن است باورم نشود که فردا زنده نخواهم بود اما از یک چیز می توانم مطمئن باشم. و آن این است که صد سال دیگر مسلما زنده نخواهم بود. حالا هر اتفاق امیدوار کننده ای هم که می خواهد رخ دهد رخ دهد. من صد سال دیگر را نخواهم دید. من موقت خواهم بود. من تمام خواهم شد. من خواهم رفت و زمین را با رسم خوشایندی به اسم زندگی تنها خواهم گذاشت...

صد سال دیگر در چنین روزی....نمی دانم چه خواهد شد. اما از یک چیز مطمئنم و آن این است که من زنده نخواهم بود که بخواهم آن را ببینم...

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٩
comment نظرات ()