حرف‌های بی‌مخاطب

مردمان خشتی

زير آسمان خدا دهی وجود داشت که مردمانش دو دسته بودند:عده ای خوشبختند و عده ای بدبخت.

کار اصلی مردم اين شهر ساختن خشت بود.(البته کار اصلی شان چيز ديگری بود ولی خوب وقتی يک عده کاری را بيش از بقيه کارها انجام دهند آن کار عملا می شود کار اصلی).اين عادت به ساختن خشت بين مردم اين ده روز به روز همه گير تر می شد.گفتم کار اصلی شان چيز ديگری بود اما از بس به هم خشت انداخته بودند کار اصلی يادشان رفته بود.اين خشت می ساخت می انداخت به آن.آن خشت می ساخت می انداخت به اين و به همين صورت همه مردم مشغول بودند.(اين انداخته بودند يعنی به زور به هم ديگر فروخته بودند.آخر کدام آدم عاقلی از جنس بنجلی مثل خشت خوشش می آيد که هی بخواهد آن را بخرد.باز اگر تو کار طلا بودند خريد و فروش توجيه داشت!).اين ده کدخدايی داشت.بعد از مدتی کدخدای ده ديد اوضاع دارد خيلی بد می شود.ديگر کسی کار نمی کند.همه دنبال خشت و خشت بازی اند.رفت و فکر کرد راه حلی برای رفع مشکل مردمش پيدا کرد.داد جارچی ها در ده جار بزنند که ای اهالی ده اگر کسی خشت توليد نکند و به کارش بچسبد پاداش خوبی پيش من دارد.

مدتی گذشت ديد کسی محل نداد.آخر اين عادت بدجوری در جان مردم ريشه کرده بود.فکر ديگری کرد.داد جارچی ها جار بزنند که آهای مردم!خشت نزدن پيش کش!اگر کسی بتواند همه خشت هايی که می زند را خودش حمل کند و بياورد درب خانه کدخدا (که بيرون ده و با فاصله از خانه مردم بود) و اين کار را چهل روز انجام دهد کدخدا پاداش خوبی به او می دهد.

مردم به فکر افتادند که خوب اين از خشت نزدن آسان تر است.دست به کار شدند.اما مگر حمل آن همه خشت به اين راحتی ها بود؟و چهل روز تمام نشده خيلی ها کم آوردند.گفتند بابا بيخيال پاداش.همينجوری می سازيم می گذاريم تو کاسه يکی ديگر و يکی ديگر هم می گذارد تو کاسه ما فوقش!از اين بدتر که نمی شود.

اين دسته شدند همان دسته بدبختها!

اما دسته ديگر که تا آخر ماندند به پاداش خوبی رسيدند.فکر می کنيد پاداششان چه بود؟پول؟خانه؟يک سال خشت رايگان؟

نه!پاداش در همان ۴۰ روز بود!وقتی ۴۰ روز خشت حمل کردند پدرشان درآمد فهميدند (بهتر بگويم شير فهم شدند!) که خشت سازی کار مصيبت آوری است.ديگر خشت نساختند .و تازه فهميدند می توان خشت نساخت و زندگی کرد و تازه زندگی لذت بخش تر هم می شود!اما کدخدا هم يک کاری برای اين جماعت کرد.و آن اين بود که گفت اگر هم کسی به شما خشت انداخت آن را به کس ديگری نياندازيد!بياوريد پيش خودم از شما به قيمت طلا می خرم.هرچند که اين پاداش در قبال پاداش اول هيچ نبود اما به هر حال خبر خوشحال کننده ای بود.

و اين دسته از مردم خوشبخت شدند.

شهرهای ما از اجتماع همين ده ها ساخته شده اند.حالا می فهمی چرا در هر جامعه ای دو دسته خوشبخت و بدبخت هست؟

حالا می فهمی چرا

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٤
comment نظرات ()

 

عيد همتون مبارک!به خصوص بايرنی های عزيز!

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٢
comment نظرات ()

 

قهرمان بودن خيلی سخت است.چرا که يک قهرمان بايد خود قربانی شود تا بقيه در آسايش باشند.و بد تر از آن قهرمان های رده بالاتر نه تنها بايد خود را قربانی کنند بلکه بايد خود را نيز قربانی کنند و اين خود مربوط است به آن قسمتی از وجود که مربوط به نزديکان مورد علاقه فرد است.مانند کاری که ابراهيم با اسماعيل کرد يا کاری که علی با عقيل کرد.

برای همين است که تعداد قهرمان ها اينقدر کم است.چرا که تعداد کسانی که قهرمان واقعی اند معادل است با تعداد کسانی که کاملا تنهايند و تقريبا مرده اند.

ولی ادای قهرمان را درآوردن خيلی ساده است.خوب که نگاه کنی ميبينی که همه ما می ميريم برای اينکه شرايطی پيش بيايد که نقش قهرمان ها را بازی کنيم...

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۸
comment نظرات ()