حرف‌های بی‌مخاطب

انتخابات

فردا روز انتخابات است.انتخاباتی که به هر دليلی به شدت روی آن حساسيت وجود دارد.حساسيتی که به زعم مقدار بزرگی از آن نيز زاييده قوه اغراق ماست.

خيلی نمی خواهم راجع به اين بنويسم که به چه کسی بايد رای داد يا نداد.چون نه موقع آن است نه اينکه فکر می کنم نظر کسی با حرفهای من تغیير کند.به خصوص اينکه من برای خودم فرق چندانی نمی کند که چه کسی رييس جمهور شود (علی رغم اينکه به آقای هاشمی رای خواهم داد).هر دو طرف نقاط مثبت و منفی خاص خود را دارند.البته نقاط منفی هر دو طرف بيش از حد بزرگ شده است به خصوص آقای احمدی نژاد که واقعا از اين حيث به او حق می دهم که شاکی باشد!

من به احمدی نژاد رای نمی دهم نه به اين دليل که می گويند قاتل است يا اگر بيايد پباده رو ها را هم ديوار می کشد و يا اينکه آدم بدی است .صرفا از اين جهت که طرز تفکرش با من نمی خواند.

تا يادم نرفته اين را هم اضافه کنم که آقايان نوبخت و مرعشی واقعا گل کاشتند با اين ضد تبليغشان!هر چند خود آقای رفسنجانی در گفتگوی ويژه خيلی خوب صحبت کرد اما حاميانش رای منفی برايش جمع کردند!

نتيجه انتخابات هر چه که باشد من در نهايت جزء طيف بازنده محسوب خواهم شد و اتفاقا آزمون بسيار مناسبی است.۴ سال قبل من جزء گروهی بودم که برنده محسوب می شدند و به بازنده ها ايراد می گرفتند که بازنده خوبی نيستند.الان آزمون بسيار خوبی است برای من که ببينم آيا من بلدم بازنده خوبی باشم يا نه.هر چه که هست ايران مال من هم هست.رييس جمهورش هر که می خواهد باشد باشد.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۳
comment نظرات ()

شکست

يک وقتی مدام موقعيتم بين شکست  موفقيت (به تعريف خودم) تغيير می کرد.موفق که می شدم نا خودآگاه مغرور می شدم.بلافاصله شکست می خوردم.شکست که می خوردم به جای نشستن و گريه کردن دوباره راه عوض می کردم تا موفقيت بعدی و اين روند مدام تکرار می شد.

مدتی می شد که اين روند قطع شده بود . نه به اين معنی که من شکست نمی خوردم.خيلی بيشتر از قبل شکست می خوردم.اما کاملا بيخيال بودم.نهايت مدت کوتاهی ناراحتی و بعدش باز هم ادامه دادن راه قديم قبلی.خبری از تلاش و کوشش برای جبران نبود.شکست پشت شکست و من انگار نه انگار.

در چنين مواقعی برای اينکه فرد به خودش بيايد يک شکست ساده کافی نيست.بايد بدجايی ببازد.جايی که اصلا انتظارش را هم ندارد.درست سر بزنگاه جايی که آماده بردن است.

اولين حسی که به آدمی دست می دهد خشم و نفرت است.از همه چيز و همه کس.به همه جا بد و بيراه می گويد.دلش نمی خواهد هيچ کس را ببيند.آسمان و زمين را به هم می بافد تا توجيه کند.اما شدت ضربه آن قدر شديد است که توجيه پذیر نيست.اينجاست که به خودش می آيد و اولين نتيجه اش اين است که بنشيند و از شدت درد بنالد و زاری کند.چرا که آدمی که به شکست عادت کرده و عين يک تکه گوشت بی تفاوت با آن برخورد می کند جنم آن را ندارد که برخيزد و راه را عوض کند.

اما همين آدم ناتوان اگر هنوز خواستنش را حفظ کرده باشد هر چقدر هم ضعيف شده باشد بالاخره بر می خيزد.به خصوص که تجربه ايام نه چندان دور گذشته را هم به همراه دارد.مهم نيست چقدر دير.مهم اين است که بخواهد برخيزد.بخواهد راه را عوض کند.کافی است از خودش بپرسد مگر چه چيز عوض شده است که قبلا از شکست پل می ساخت و الان نمی تواند؟کافی است خواستنش را حفظ کرده باشد...

گاهی اوقات ضرباتی اين چنينی لازم است.درست همان طور که بشکه های پر از آب برای متوقف کردن ماشين پر سرعت لازم است.اولين بشکه نگه نمی دارد.اما دهمی اش بالاخره کار اساسی را خواهد کرد.ضرباتی اين چنينی لازم است که فرد توقف کند به عقب نگاه کند و ببيند درست آمده است يا نه.هر چه سخت تر بهتر!

 

پی نوشت : به هاشمی رای بدهيد!(حوصله ام در همين حد می گنجيد!)

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۳٠
comment نظرات ()

 

می خواستم الان خيلی چيزها بنويسم.

از انتخابات

از شريعتی

از خودم

از همه چيز

اما ... با کيبرد بدون فارسی می توان فارسی نوشت به راحتی؟

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/٢۸
comment نظرات ()