حرف‌های بی‌مخاطب

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

دو سه شب پيش که با بچه ها مونده بوديم دانشگاه بحث پيش آمد کهمن چقدر مثبتم و اين حرفها.بعدش داشتم به بچه ها می گفتم من اينجوری نبودم قبلا و تازگی ها اينجوری شدم.بعدش ياد شيطنت های قديمم افتادمو کارهای ديگه ام و دلم برای خودم تنگ شد.ديدم چقدر با خودم بيگانه شدم.

نتيجه :الان دوروزه اينجا از دستم آسايش ندارند!!!

اين چند روزه نتايج ديگه ای هم داشت.بالاخره بعد از مدت زيادی با ماشين جديد رفيق شدم!

همچنين فهميدم بر خلاف تصورم چقدر کم تحملم و کم صبرم.چقدر راحت می تونم استرس بگيرم.چقدر راحت...

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۳/۱٧
comment نظرات ()