حرف‌های بی‌مخاطب

چند مطلب

موذن زاده اردبيلی را می شناسيد؟!اگر نمی شناسيد همان کسی است که اذانی گفته که با بقيه اذان ها فرق دارد.اذانی که واقعا دل نشين و زيبا است.الان در بستر بيماری است.دعايش کنيد.

                                               ***

نکته بعدی که می خواستم بگويم اين است که بعد از سعی و تلاش و تحقيق فراوان بالاخره paper ما هم در آمد.اين مقاله را که حاصل زحمات شبانه روزی من و وحيد می توانيد در آدرس زير مشاهده کنيد .نظرات خود را هم اگر به من بگوييد بسيار خوشحال می شود.البته مقاله های ديگری هم هست که داريم روی آنها کار می کنيم ولی هنوز به اتمام نرسيده است.

مقاله

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٢/۸
comment نظرات ()

صورتک

رنج مرا نمی بينی

که به ديدن صورتک خندانم عادت کرده ای

صورتک من ؛ تصوير دلقکی است

که حتی گريه اش نيز تلاشی برای خنداندن ديگران تلقی می شود...

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٢/٦
comment نظرات ()

 

سر تقاطع تخت طاووس با ميرزای شيرازی (اگر اشتباه نکنم) روی يکی از اين برد های تبليغاتی يکی اش به تبليغ کتابی اختصاص داشت که نقاشی کودکان بم را  در خود جای داده  است.تيتر کتاب اين بود :‌« تو که اينقدر مهربان بودی ...» و اين را به خط کودکانه روی برد نوشته بودند.هر وقت اين تابلو را می ديدم بی اختيار اشک در چشمانم حلقه می زد.دو سه روز پيش خود کتاب را ديدم...

اگر توانستيد حتما يک نگاهی به اين کتاب بيندازيد.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٢/٦
comment نظرات ()

 

بعد از چند وقت دوباره آمدم برای نوشتن.

سوای چيزهای بسياريکه اين مدت داشتم به آنها فکر می کردم و جای خيلی هايشان اينجا نيست مسئله هايی بود که از موقعيکه فيلم محمد رسول الله را ديدم فکرم را به خود مشغول کرده است.

يکی اش حرفی بود که بلال اواسط فيلم زد: در آيين ما حتی لبخند زدن نيز احسان است....

می دانيد حرفهايش خيلی تازگی داشت.خيلی...

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٢/۳
comment نظرات ()