حرف‌های بی‌مخاطب

 

 

وقتی از تهران به مقصد مشهد سفر می کنی در طول مسير کلی هم سفر داری. حالا اينکه آخرش وقتی رسيديد به مقصد هر کسی سی کار خودش می رود خيلی مهم نيست.

ولی وقتی مقصدت يک جايی وسط دشت کوير يا جنگلهای شمال يا در اعماق خليج به قولی هميشه فارس باشد می توانی با تقريب خوبی مطمئن باشی حتی همين همسفری های موقت و مقطعی را هم نداری.

 

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

اره

اگر فيلم های اره ۱ و ۲ ( Saw 1&2 ) را نديده ايد توصيه می کنم حتما ببينيد! در نگاه اول ممکن است به نظر از اين فيلم های الکی و دوزاری باشد که برای ايجاد ترس و هيجان صرفا به خلق صحنه های خون ريزی متوسل می شوند اما ...

حتما ببينيد! حتی اگر از اين دست فيلمها خوشتان نميايد!

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

 

اگر روزی خواستم عکاسی تدريس کنم در اولين جلسه کادر بندی به آنهايی که سر کلاسم حاضرند خواهم گفت به اين حرف بقيه مدرسين که «سوژه را در يک سوم طرفين کادر قرار دهيد» توجهی نکنند. چرا که اگر سوژه وسط باشد وقتی هوس کرد يواش يواش از کادر خارج شود فرصت بيشتری دارند که تماشايش کنند.

 

فکر کنم عکاسی که از من عکس گرفته است به تئوری های رايج عکاسی عمل کرده است...

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

روز بدی بود.روز خيلی خيلی بدی بود...

    امروز روز بدی بود. روز خیلی خیلی خیلی بدی بود. تا به حال این گونه برخورد ابزار گونه با آدمها، با آرمان ها و با عقاید را یکجا ندیده بودم.

 

 

روایت خبری قضیه را می گذارم به عهده سایت های خبری که اکثرا برخوردی یک جانبه یا محافظه کارانه با قضایا داشته اند. برای همین لینک همه آنهایی که می دانم را می آورم. توصیه می کنم همه را با هم جمع بزنید تا بتوانید چیزی شبیه واقعیت را از آن دریابید.

 

 بازتاب

 ايسنا

شريف نيوز

تشنج در دانشگاه شريف

 

 

 

من جزء مخالفین تدفین شهدا در دانشگاه بودم (هر چند با آن نحوه بیان اعتراضی که مخالفین انجام دادند هم موافق نبودم). دلایل مخالفین تدفین متعدد بود اما دلیل اصلی مخالفت من (سوای آن قضیه احساس بد داشتن نسبت به کل قضیه) استفاده ابزاری از شهید و شهادت برای مقاصد سیاسی بود. استفاده ابزاری از شهید و شهادت هم یعنی اینکه الان وقتی صحبت از شهید می شود به جای اینکه آدمی را در ذهن بیاورم که برای وطن و عقیده اش جنگیده است، خون داده است اما دست نکشیده است، آدمی که باعث شده است هنوز خرمشهر را جزء ایران بدانم، آدمی که... و  همزمان احساس افتخار و بالیدن کنم، احساس ترس در من رخنه می کند از آدمهایی که هیکلشان اقلا سه برابر هیکل من است و به اسم اسلام و شهید و شهادت چماق بر سر من و امثال من می کوبند و به هیچ صراطی الا صراط باتون و چماق مستقیم نیستند. من به این می گویم استفاده ابزاری. به اینکه از یک فرد، از یک تفکر، از یک چیز مشترک و مقدس برای همه، برای توجیه مقاصد و رفتارهای عده ای استفاده شود. درست مثل استفاده ای که از اسلام می شود برای توجیه همه کژی ها و کاستی های موجود. درست مثل خیلی استفاده های دیگر.

   نمونه زیبای استفاده ابزاری از شهید را امروز شاهد بودم. برای عده ای شهید شده بود ابزار ابراز مخالفت خود با سیاست های مسئولین دانشگاه و در مرتبه بالاتر با سیاست های مسئولین رده بالاتر. برای عده ای هم ابزار نشان دادن قدرت خود برای به اصطلاح حفظ حرمت شهدا و کار فرهنگی در دانشگاه و ... . به تنها چیزی که توجه نشد حفظ حرمت کسی بود که ... .

صحنه ای این قدر زننده و دردناک کم دیده شده است. عده ای تابوت شهید بر دوش از با کتک کاری راه خود را از میان دانشجویان باز می کنند و تابوت را در قبر ول می کنند و بعد سر مزارش می گیرند که شهید مظلوم است و کل ماجرا را به مظلومیت حسن بن علی هنگام خاک سپاری اش تشبیه می کنند و اینکه اگر پیکر شهید برگردد چه ها خواهدشد.

اگر واقعا نگران حفظ حرمت بودید، شهید را نمی آوردید. خیلی دلتان می خواست در مسجد دفن باشد شبانه کارتان را می کردید که اقلا این فضاحت به بار نیاید.

آن عده که مخالف بودند باز بیشتر به مقصودشان رسیدند. دلم می خواهد بدانم چی گیر کسانی آمد که با زور شهید دفن کردند؟

 

امروز رییس دانشگاه کتک خورد. ماشینش هم مورد عنایت دانشجویان قرار گرفت. شیشه های دفترش را هم شکستند و نرده های دانشگاه محل خدمتش  را هم شکستند. کاری به این ندارم که حقش بود یا نه (کلا با همه حرکات بالا مخالف بودم به همان دلیلی که با برگزاری تظاهرات خشونت آمیز در اعتراض به کاریکاتورها مخالف بودم ( سوای اینکه کلا با خشونت مخالفم، این حرکات باعث می شود جای شاکی و مورد شکایت عوض شود)). اما مدیری که خدمتش نه برای دانشجو بلکه برای قدرت و ریاست باشد بیش از این هم نباید انتظار داشته باشد. کسی که طرف دانشجوها را نگرفته است نباید انتظار داشته باشد دانشجو ها هم حمایتش کنند. جالب تر از برخورد رییس دانشگاه برخورد مسئولین حراست دانشگاه است. دعوت می کردند که از در اصلی دور شویم که زد و خوردی پیش نیاید و کسی از بیرون داخل دانشگاه نریزد. در پاسخ به این سوال که پس شما چه کاره هستید، مگر شما مسئول حراست از دانشجویان نیستید وقیحانه می گوید نه! فکر کنم فقط وظیفه گیر دادن به کارت دانشجویی و سایز مانتو را داشته باشند.

 

یک چیز جالب دیگر هم بود که خیلی آزارم داد. یکی از نگرانی های دانشجویان معترض این بود که دفن شهید در دانشگاه باعث باز شدن پای همیان عده ای به دانشگاه بشود که شهید را مایملک خود می دانند. همان هایی که توصیفشان در بالا رفت. در پاسخ به این نگرانی و این احتمال، موافقین می گفتند پاسخ احتمال را با احتمال باید داد. اگر احتمال دارد عده ای غیر دانشجو به دانشگاه بیایند احتمال دارد هم نیایند. این وظیفه ماست که از حضور این عده جلوگیری کنیم و نگذاریم از نام شهید سو استفاده شود و عده ای قسم می خوردند از این دست اتفاقات نخواهد افتاد.

حرفهایشان همه درست بود. پاسخ احتمال را با احتمال می دهند. اما الان چه؟ الان که دیگر قضیه از حالت احتمال خارج شده است. عده ای غیر دانشجو آمدند، زدند، رفتند. پاسخ این را چگونه می دهند؟

 

همان طور که گفتم امروز روز بدی بود. از مسئله ای که این قدر ها هم حساس نبود بحرانی خارج شد که شاید اگر آخر سال نبود دامنه اش حالا حالا ها ادامه می یافت. این وسط همه به مقصود خود رسیدند. آنهایی که می خواستند شهید را دفن کنند، کردند. آنهایی که اعتراض داشتند، اعتراض خود را اعلام کردند (هر چند به نتیجه نرسند). این وسط فقط آن شهیدی که دفن شد بازیچه دست سیاسی بازیها قرار گرفت.

 

می گویند شهدا زنده اند. با این حساب چه خون دلی خورده است شهید زنده امروز...

و چه خون دلی خورده اند فرزندان شهیدان...

 

 

روز بدی بود. روز خیلی بدی بود...

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

 

خيلی وقت پيش ها در بازه زمانی ای که جالم يک جوری بود و به تبع آن وبلاگم هم متاثر شده بود دوست عزيزی به من گفت وبلاگت شده شبيه دفترچه خاطرات. چيزی که من اصلا دوست ندارم.

مدتی است حالم همان گونه است. اينکه کم می نويسم هم از ترس اين است که نکند وبلاگم بشود شبيه دفترچه ای برای تخليه ناراحتی ها و عواطفم. آنهايی که سر می زنند و الاف می شوند به بزرگی خودشان ببخشند.

 

پی نوشت: اين جمله را بعد از نوشتن اين مطلب خواندم و خوشم آمد:

آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٢۱
comment نظرات ()