حرف‌های بی‌مخاطب

آگاهی از نا خودآگاه

يک چيز جالب ديگر اين روز ها کشف کرده ام که گاهی فوق العاده لذت و گاهی فوق العاده درد دارد(گفتم گه آگاهی ها دوجورند!). آن هم شناختن رويه های ناخودآگاه آدمی است. يعنی اينکه مثلا من تا اسم شير ميايد ناخودآگاه می ترسم. کشف اينکه اين ناخودآگاه چگونه عمل می کند و چه روندی را طی می نمايد تا به ترس منجر شود بسار جالب است. از آن جالب تر اين است که بعد از کشف جلويش را نگيری و بگذاری به کارشادامه دهد. يعنی دوباره اسم شير بيايد و دوباره ناخودآگاه بترسی ولی بفهمی چی شد که ترسيدی!

دقت کنيد اينکه ناخودآگاه را بشناسی با اينکه خودآگاه عمل کنی فرق دارد. مثلا وقتی به بدن غذا نرسد ناخودآگاه گرسنه می شود. اينکه بروی و کشف کنی چه هورمومنی ترشح می شود و ... باعث خود آگاه شدن گرسنگی نمی شود. قسمت های روانی قضيه هم هر چند نه کاملا اما خيلی شبيه اين روند هستند.

گاهی خيلی لذت دارد که بترسی از شير ولی بدانی چرا می ترسی و جلويش را نگيری که نترسی. لذتی که می بری لذت خودآگاهی است. لذت دانستن است. اما گاهی اين دانستن اين آگاهی بيشتر از لذت درد دارد. عرض کردم که. آگاهی بر دو نوع است!

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

آگاهی

دو نگرش در بين افراد وجود دارد. بر طبق هر کدام از اين دو نگرش ما دو دسته آدم داريم:

بر طبق نگرش اول:

دسته اول: خوشبخت ها- آن هايی که خوشبختند و می دانند که خوشبختند.

دسته دوم: بدبخت ها- آن هايی که خوشبختند ولی  نمی دانند که خوشبختند.

 

بر طبق نگرش دوم:

دسته اول: خوشبخت ها- آن هايی که بدبختند ولی نمی دانند که بدبختند.

دسته دوم: بدبخت ها- آن هايی که بدبختند و  می دانند که بدبختند.

 

علی رغم تفاوت بنيادين اين؛ دو نگرش يک ويژگی مشترک دارند و آن مبتنی بودن آنها بر آگاهی است. اين آگاهی در يکی داشتن آن خوشبختی و در ديگری بدبختی می آورد.

سرنوشت آدمهايی مثل من جالب است که ناآگاهی شان بدبختی و آگاهی شان هم بدبختی می آورد!!!

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

 

معمولا وقتی چيزی محکوم می شود در ايران کسی از آن چيز مطلبی نميگويد يا تصويری نشان نمی دهد. فقط بازتاب محکوميت است که انعکاس می يابد. در اين مواقع آدم هايی مثل من که منبع را نديده اند نمی دانند چه چيز دارد محکوم می شود . به تبع آن نمی توانند قضاوت کنند آيا اين محکوميت صحيح است يا نه و اگر هست خودشان هم محکومش کنند. اين قضيه محکوميت کاريکاتورهای پيامبر اسلام(ص) نيز از همين دسته است که کاريکاتورها را کسی نشان آدم نمی دهد تا به آدمی به قضاوت بنشيند. اما بر حسب تصادف اين بار منبع را هم ديده ام. لينک آن را هم اينجا قرار می دهد که شما هم ببينيد و خود قضاوت کنيد.

کاريکاتورها

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

 

متن زير را که از روزنامه همشهری است يکی از دوستان برايم فرستاده بود. خواندم و خوشم آمد. بخوانيد شايد خوشتان بيايد (صفحه ای که ميايد را scroll کنيد به سمت پايين تا به متن مورد نظر برسيد)

بيست حقه ظريف از زبان حيله گر (حالت های روانی)

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

 

چند وقت پيش رفته بودم سلمونی با آرايشگر سر صحبت باز شد و خلاصه بحث به کچلی کشيد. گفت هر کسی که کچل است يا مثلا پشت سرش خالی شده تا ميايم اصلاح کنم هنوز من هيچی نگفته خودشان سريع می گويند: «آره ما کلی مو داشتيم و شونه تو سرمون می شکست و ...». می گفت من هم پيش خودم می گويم «آره آره» (با لحنی که جون خودت تو که راست ميگی!)

***

دو سه روز پيش اتفاقی افتاد که باعث پيش خودم فکر کنم رفتارم در بسياری اوقات چقدر شباهت دارد به رفتارها کچلها (آينده خودم!) در سلمانی. هر دو ناشی از نوعی احساس کمبود در جمعی که آن کمبود را ندارند و هر دو ناشی از اين تصور که الان همه به خاطر اين نقص به چشم ديگری به ما نگاه می کنند پس برای جبران اين نقيصه بايد سريع توضيح بدهيم و اين «نا همگونی با جمع» را با اين توصيف که «ما نيز يک روز مثل شما بوديم» همگون تر کنيم.

و ناگفته پيداست که معمولا واکنش جمع همان «آره آره»ی آرايشگر است. در حقيقت با اين توضيحات صرفا خودمان را مضحکه می کنيم...

 

***

يک خصوصيت انسان مسلط اين است که کمبود هايش را بپذيرد. در صدد رفع آنها برآيد و اگر اين نقيصه ذاتی است با آن کنار بيايد. و گرنه به سرنوش من يا همان کچل قصه ما دچار می شود!

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٩
comment نظرات ()