حرف‌های بی‌مخاطب

نابخشوده!

با اينکه  طور کلی از متاليکا خوشم نمی آيد اما انصافا امروز که آهنگ Unforgiven را گوش دادم و lyric آن را خواندم واقعا حال کردم.يک جورايی شرح حال خودمان بود:

New blood joins this earth
and quikly he's subdued
through constant pain disgrace
the young boy learns their rules
with time the child draws in
this whipping boy done wrong
deprived of all his thoughts
the young man struggles on and on he's known
a vow unto his own
that never from this day
his will they'll take away
what I've felt
what I've known
never shined through in what I've shown
never be
never see
won't see what might have been
what I've felt
what I've known
never shined through in what I've shown
never free
never me
so I dub thee unforgiven
they dedicate their lives
to running all of his
he tries to please them all
this bitter man he is
throughout his life the same
he's battled constantly
this fight he cannot win
a tired man they see no longer cares
the old man then prepares
to die regretfully
that old man here is me
what I've felt
what I've known
never shined through in what I've shown
never be
never see
won't see what might have been
what I've felt
what I've known
never shined through in what I've shown
never free
never me
so I dub the unforgiven
you labeled me
I'll label you
so I dub the unforgiven

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱٩
comment نظرات ()

!!Vanity,My favourite sin

نفس آدمی را با وسوسه بريده اند.هر کسی با يک چيزی.يک با پول وسوسه می شود ؛ يکی با مقام ؛ يکی با شهوت ؛ يکی با غرور  و ... .

ابليس وقتی می خواهد انسان را وسوسه کند يکسان عمل نمی کند.متناسب با نقطه ضعف هر کس!منتها هيچ کس اول بازی آس رو نمی کند.اول با چيزهای کوچک شروع می کند .مثلا برای فردی که با مقام وسوسه می شود ذرتی نمی رود وعده مقام بدهد.يک مقدار با پول و چيزهای ديگر نرمش می کند بعد آس رو می کند و بدين ترتيب فرد در هچل می افتد!

هر چقدر فرد بالاتر باشد وسوسه هم بالاتر می رود.از چيزهای پست تر( مادی) مانند شهوت تا چيزهای بالاتر (معنوی ) مانند تکبر.

به نظر من سخت ترين وسوسه هم همين غرور و تکبر است.چرا که گناهی است که فردی با موقعيت ابليس را از بهشت به اعماق جهنم فرستاد.اين تکبر خود سلسله مراتب دارد :گاهی تکبر مقابل پسر همسايه است و گاهی مقابل خداوندگار عالم.

روش کارش هم قشنگ است . اين وسوسه ای است که در مواقعی که آدمی کار خدايی می کند بيشتر حتی به سراغش می آيد.مثلا فرض کنيد يک کار خوب ( به معنای عامی که همه قبول داريم) کرده ايد.مثلا يک پولی به يک نياز مند داده ايد.اولين کاری که می کند اين است که در ذهن آدم اين طور القا می کند که ايول من چه آدم خوبی هستم و خدا بايد به من يک حال اساسی بدهد.همينجاست که فرد گير می افتد!اما اگر يک کمی حواس جمع تر باشد سريع با خود می گويد مثلا نه اين وظيفه من است و کاری نکرده ام.فکر کرديد شکست می خورد!؟عمرا! قدم بعدی اش اين است : در ذهن فرد اين طور القا می کند که بابا من عجب آدم کار درستی هستم. نه تنها به يک نفر کمک کردم بلکه وسوسه شيطان را هم ملقی کردم که می خواست من خودم را آدم بزرگی بدانم!اينجاست که دوباره فرد گير می افتد و اگر حواسش جمع باشد ... . اين چرخه اگر لطف خدا نباشد می تواند تا مقادير زيادی پيش برود! اين است که می گويم سخت ترين وسوسه هاست!

آخر فيلم  Devil Advocate آلپاچينو همين را می گفت :(آخ که من چقدر از اين سکانس فيلم حوشم می آيد که حال همه را می کند تو قوطی!)

Vanity,My favourite sin

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱۳
comment نظرات ()