حرف‌های بی‌مخاطب

 

دی «شب» که پرده را کنار زدم چشمانم از شدت نور آزرده شد.نه به آن علت که «بيرون» چراغی افروخته بودند.صرفا به اين دليل که «داخل» خيلی تاريک بود.

   + امیر حسام صلواتی ; ٥:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢٠
comment نظرات ()

غفلت

شهری مثل تهران را در نظر بگیرید.اصلا نه تهران.یک شهری یا یک جایی که تعدادی انسان با گرایشات مختلف جمع هستند .کنار هم و در عین حال مستقل و متفاوت زندگی می کنند.بگذارید اول بگویم راجع به چه چیزی می خواهم حرف بزنم.می خواهم راجع به غفلت صحبت کنم.اما نه هر غفلتی.غفلت خاصی به نام غفلت از مرگ.در کنارش می خواهم نشانتان بدهم که وقتی از بالا نگاه می کنی-مثلا از هواپیما یا حتی از دید خدا با این فرض که من با همه شرارتم جای خدا نشسته باشم(چه شود!!!)- چه صحنه باحالی (مسلما از دید من که الان از جایگاه بالا نگاه می کنم!) دیده می شود(البته امیدوار نیستم که بتوانم دقیق برایتان توصیف کنم!)

می گفتم.برای اینکه قشنگ تر هم بشود فرض کنید شب است.مثلا حوالی دوازده شب.حالا وضعیت این جماعت را در نظر بگیرید.یک عده خوابند راحت و آرام (و ابته عده ای هم ناراحت و نا آرام) ، عده ای در حال تماشای تلویزیون هستند.جماعتی مشغول گشت و گذار و البته چت کردن در اینترنت هستند.عده ای با دوستانشان وقت می گذرانند و شادند.عده ای مشغول مطالعه اند.عده ای مشغول خوردند و ... .

همه این آدمها ، مستقل از کاری که می کنند ، در یک چیز مشترکند و آن غفلت است .غفلت از چیزی که شاید حتمی ترین واقعه زندگی شان باشد ( به قول آن بزرگوار مرگ مشکوک ترین یقین است). خیلی هم ساده.زیر ماشین رفتن یک راه ساده است که چندان هم دور از ذهن نیست.مسموم شدن ، سکته کردن و هزار و یک راه دیگر که نه به فکر من می رسد نه به فکر شما.چرا راه دور برویم.همین زلزله.فکرش را بکنید.مثلا خودم.همین الان که نشسته ام و دارم تایپ می کنم ناگهان ببینم رمین لرزید و راینه واژگون شد و کتابخانه رویم افتاد .به این صحنه صدای جیغ همسایه ها،نگرانی از سرنوشت عزیزان (و صد البته مال و اموال!) و حسرت عمر از دست رفته برای کسی که در یک قدمی مرگ است را اضافه کنید تا یک صحنه کامل داشته باشید (باور کنید الان خودم ترس برم داشت نکند جدی جدی الان همه اینها رخ دهد!) . می بینید؟اصلا دور از ذهن نیست.کار یک دقیقه است! یک نکته مشترک دیگر هم هست.برای (تقریبا) همه این آدمها ، وقتی در یک قدمی مرگ قرار می گیرند ، یک حسرت تلخ هست.از عمر از دست رفته و این که چرا این کار را کدم چرا آن را نکردم و و و . با همه این اوصاف این غفلت باز هم هست.حتی وقتی که دو ساعت از زلزله نصفه و نیه تهران هم گذشته باشد و همه به نوعی یک فرصت دوباره پیدا کرده اند، باز هم این غفلت هست.حتی بدتر و جالب تر برای کسانی است که تا مرگ رفته اند و برگشته اند .مثلا تک بازمانده از یک سقوط هواپیما،زلزله،یا یک نفر که سکته کرده و به کما رفته ولی حالا بهبود یافته است.البته این عده معمولا زندگی شان تغییر می کند اما شاید نه آنقدر جدی و نه آنقدر بنیادی.مهم این است که این غفلت هست.برای همه مان .غفلتی که اینقدر عمیق است ، اینقدر عمیق است که اگر همه دنیا به ما گوشزد کنند باز هم بعید می دانم تاثیر چندانی داشته باشد.غفلتی است که شاید با ذات انسان سرشته شده است.

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٧
comment نظرات ()

کتاب مجانی

اين سايت را حتما ببينيد.حال عجيبی داده است به ملت مستضعف بدون کرديت کارد و ۳۰۰۰ تا کتاب را مجانا همراه با نسخه پی دی اف (!!!) برای هر فصل روی اينترنت برای استفاده همگان قرار داده است.

ببينيد و لذت ببريد :

National Academi Press

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۱٦
comment نظرات ()