حرف‌های بی‌مخاطب

يک اشتباه عمومی

یک اشتباهی هست که خیلی مرسوم است.اشتباهی که به کرات دیده ام موقع بحث کردن پیش می آید علی الخصوص بحث های مذهبی.برای توضیحش باید مثال بزنم.فرض کنید یکی دیده است من یک کاری کرده ام که به مذهب ربط دارد.بعد راجع به یک مسئله که نامربوط به مذهب هم نیست (مثلا اینکه چرا فلان جا اینجوریه حکمش جور دیگه ای نیست).بعد من سعی می کنم تا جایی که عقل ناقصم قد می دهد توضیح دهد(یا اگر نمی دانم بگویم نمی دانم).حالا این فرد با من بحث می کند و استدلال هایی بر ضد استدلال های من می آورد و من کم می آورم.می گویم راستش دیگر من نمی دانم.تا اینجا همه چی درست است.اشتباه وقتی رخ می دهد که در خیلی از موارد به این فرد حس پیروزی دست می دهد و اینکه فکرمیکند اینکه من و امثال من را من مغلوب کرد نشان دهنده درست بودن نظرش است.در حالی که مطمئنا باید برود با دو نفر که سوادشان بیشتر است هم صحبت کند بعد قضاوت کند که نظرش درست بوده است یا نه.این قضیه برای من خیلی رخ داده است.نه فقط در این بخش(مثال را از این بخش زدم چون فکر می کردم ملموس تر است).درست مثل این است که یک نفر داشجوی فیزیک باشد.اندکی هم ریاضی بداند.حال یک نفر بیاید بپرسد  من می گویم دیورژانس(قصد کلاس گذاشتن ندارم!منم فقط اسمش را الان بلدم!!!) فلان چیز می شود بهمان.دانشجوی فیزیک هم نگاه می کند سعی می کند حل کند اما نمی تواند و می  گوید من بلد نیستم.مطمئنا این باعث نمی شود که بگوییم نظر آن فرد سوال کننده لزوما درست بوده است(هر چند ممکن است درست بوده باشد).شاید زیادی کشکش دادم و روده درازی کردم.فقط خواستم نصیحت پرانه کنم شما هم بگویید چشم مه از این اشتباه ها نکنید!

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٦/۳
comment نظرات ()

کامنتانه

نبا در مطلب اخير خود به مطلب جالبی اشاره کرده بود.خواتسم برايش کامنت بگذارم منتهی طولانی می شد ترجيح دادم که متن جداگانه ای بنويسم.چون مطلب فرم کامنتی دارد از حالت مخاطب استفاده کرده ام اما خوب مسلما مخاطب من صرفا نبا نيست.

نبا عزيز (چون نمی دانستم آيا دلت می خواهد که بقيه اسمت را بدانند يا نه با اين عنوان خطابت می کنم) حرفت پر بيراه نبود و به مسئله جالبی اشاره کردی.اما فکر می کنم مقايسه ات چندان صحيح نباشد.يعنی مقايسه يک چيز شنيدنی با يک چيز خواندنی مثل مقايسه سيب و پرتقال است که هر چند می توان آنها را مقايسه کرد اما اين مقايسه مبنای دقيقی نخواهد داشت و سليقه ای خواهد بود.آری ممکن است که بتوان ادعا کرد مولوی و حافظ و ... فراموش شده اند و مردم آنها را نمی خواند به جايش مثلا فلان آهنگ مثلا چرند (که البته اين هم سليقه ای است) را گوش می دهند.اما اين بلا صرفا بر سر مولوی و حافظ نيامده است.اصولا بحث سنتی بودن اينها هم نيست.بلا بلايی است فراتر از اينها و بر سر کتاب آمده است.هر کتابی.نرخ مطالعه در کشور ما پايين است و اين شامل آثار قدما هم می شوند همانطور که شامل آثار معاصران هم می شود.اگر کسی می آمد و آثار مولوی را ميخواند می شد مقايسه ای دقيق تر کرد.دراین وادی پارامترهای دیگری هم هستند نظیر صدای خواننده و لحن او و موسیقی اثر و ...  که به آنها نیز باید توجه کرد.مثلا اکثریت مردم وقتی مثلا علیرضا عصار مولوی می خواند گوش می دهند و لذت هم می برند (و حتی اکر در یک اثر کم مولوی بخوند می گویند اه بیخود بود خوشمان نیامد!) اما اگر مثلا علیرضا افتخاری بخواند ممکن است خوششان نیاید(اینها کاملا سلیقه ای است.فصد توهین به سلیقه کسی ندارم.صرفا سلیقه عام را گفتم).برای همین به نظر من بهتر است مقایسه ای دقیق تر انجام بدهی هر چند مسئله ای که روی آن دست گذاشته ای دردناک است و بسیار جای بحث دارد.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۳۱
comment نظرات ()