حرف‌های بی‌مخاطب

منشور المپيک

هدف از بازی های المپيک به نوعی ترويج صلح و دوستی است.حالا چه جورياست که برای برقراری امنيت اين بازيها از بزرگترين جنگ افروزهای عالم دعوت به همکاری شده خدا می داند!

الان من به اين حرکت اعتراض کردم!

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٢۳
comment نظرات ()

بارش شهابی

بارش شهابی را از دست ندهيد!شامگاه پنج شنبه ساعت حوالی يک و نيم بامداد يک جای تاريک گير بياوريد (دور از شهرها) و نظاره گر آتش بازی آسمان باشيد!

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٢٠
comment نظرات ()

مردانگی

در مسیر کلاس زبان من مسجدی قرار داشت (و البته دارد!).موقع ماه رمضان که بود،متولیان این مسجد یک نقاشی عظیم که تقریبا کل دیوار شمالی مسجد را می پوشاند ،از بام آویزان می کردند.من معمولا این نقاشی ها را که می بینم خوشم نمی آید.به دلم نمی شنید.تصویرها گویا به فردی که تمثالش را کشیده اند نمی خوردند (حتی یک بار تمثیلی از امام حسین دیدم بلا نسبت چهره از بس زشت بود یاد این جانی ها افتادم!شاید برای همین است که کشیدن تمثال ممنوع است).اما این تصویر اساسا چیز دیگری بود.تصویری بود از علی بن ابی طالب.بر خلاف دیکر تصاویر این یکی خیلی به دلم نشست.یادم هست بار اولی که داشتم تند توی کوچه پس کوچه ها رانندگی می کردم تا بیشتر از یک ربع دیر نرسم ،و مطابق معمول صدای آهنگم بلند بود (البته نه مثل این تریپ های اوپس اوپس !نه بلند یعنی اینکه موسیقی پخش می شد!) از دور که دیدم دقیق شدم.نزدیک که رسیدم محو تماشای تصویر شدم.ضبط را هم خاموش کردم تا بهتر بتوانم "ببینم".خیلی زیبا بود.برخلاف دیگر تصاویر که معمولا چهره فرد زننده هست حتی،این یکی خیلی مهربان ترسیم شده بود.مستقیم تورا نگاه می کرد.درست مثل یک انسان عادی با ظاهری تاریخی تر.حاله نور هم نداشت اگر هم داشت کم رنگ بود.چهره ای مهربان،میانسال،زیبا و اگر در عمق چشمانش نگاه می کردی می توانست صلابت و مردانگی را ببینی.هر باز که می گذشتم به حوالی مسجد که می رسیدم به نوعی خوشحال می شدم که تصویری را خواهم دید که دوستش دارم و حداقل برای مدتی مرا به فکر می برد.مدتی بعد تصویر را برداشتند (احتمالا برای اینکه باران به آن صدمه نزند). اما این بار جای خالی تصویر هم برایم همان حکم را داشت چرا که من در این جای خالی همان تصویر وهمان "مرد"را می دیدم.

امروز هم در مسیر کلاس زبان مطابق معمول از جلوی همان مسجد با همان جای خالی گذشتم.حالم خیلی خوب نبود.با خودم مشغول فکر کردن و آرامش دادن به خودم بودم که باز به همان جای خالی رسیدم و باز به فکر فرو رفتم.افکارم به سمت مرد بودن کشیده شد.به خودم گفتم :"ای بابا مرد باش.محکم باش مثل کوه.این چیز ها که..." ناگهان از خودم پرسیدم من چرا فکرم به سمت مردانگی کشیده شد؟جواب ساده بود:علی.و بعد تنها یک سوال دیگر از خودم پرسیدم : چرا می گویم محکم مثل کوه؟!قوی مثل سنگ؟!استوار مثل سرو؟! مگر نه که علی هم هست.تا وقتی علی هست چرا کوه؟!چرا سنگ؟چرا سرو؟!کوه و سنگ و سرو محکم و استوارند.در این شکی نیست.اما استواری آنها هنر نیست.چرا که آن سنگ است.هر چه به او بگویی باز هم سنگ است.هیچ فرق نمی کند.این یکی هم درخت است.راست نایستد نور نمی گیرد.راست ایستادنش تنها ناشی از یک رقابت است.اما انسان.انسان چیزی دارد که اورا از همه اینها متمایز می کند:دل.او دل دارد.دل آدمی مثل سنگ نیست.محیط رویش "بی تاثیر" نیست.دل گاهی می شکند.گاهی می گیرد.گاهی خشمگین می شود.گاهی خوشحال است.گاهی پر از محبت است ...

مرد آن است که با چنین دلی قوی باشد،محکم باشد و استوار بایستد.در کوه مردانگی ننهفته است.مردانگی از آن کسی است که دلی داشته باشد به وسعت دریا،دلی که همان قدر که قوی است همان قدر هم لطیف است...مردانگی چنین کسی را سزاوار باشد...

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۱۸
comment نظرات ()

جمعه ای ديگر

جمعه ای ديگر گذشت  و تو....قدمی برای ايجاد عدالت برنداشتی...

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/۱٧
comment نظرات ()