حرف‌های بی‌مخاطب

احتمال وجود خدا!

اين لينک رو ببينيد!جالبه!احتمال وجود داشتن خدا را از طريق رياضی به دست آورده است.

احتمال وجود خدا از ديدگاه يک رياضيدان

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۱۸
comment نظرات ()

بند کفش

بالای برج ميلاد ايستاده ام.يک غروب نسبتا سرد زمستانی است.با تکه های ابر و هوای متغير اوخر اسفند.باد سردی توی صورتم می خورد.خورشيد در حال غروب است و به زودی کلان شهر تهران را ترک خواهد کرد.دستانم را به صورت صليبی اطراف بدنم باز کرده ام و خورشيد را نظاره می کنم و از وزش باد لذت می برم.ناگهان باد شديد می شود.خيلی شديد.عادلم را از دست می دهم.اوضاع از کنترلم خارج می شود.پايم سر مي خورد.کار را تمام شده می بينم.چشمانم را می بندم.همه زندگی ام از بچگی تا به امروز پيش ديدگان من واضح می شوند.مدتی می گذرد.از خود می پرسم آيا زنده ام يا نه؟!آرام پلک هايم را بالا می برم.نگاه می کنم.در هوا معلقم سر و ته درست مثل خفاش!نگاهی با زحمت زياد به بالای سرم می اندازم.بند کفشم به لبه نرده ها گير کرده است و من اينجا معلق هنوز زنده ام!خوب باز هم شکر.اما رضايت ناشی از زنده بودن ديری نمی پايد و جای خود را به اضطراب و انتظار وحشتناکی می دهد.
از خودم می پرسم خوب حالا چه کار کنم؟!کمی فکر می کنم.خوب که بررسی می کنم می بينم سه راه بيشتر ندارم.يا بند را ببرم و خودم را خلاص کنم و در حقيقت مرگ خودم را جلو بيندازم.يا در همين وضعيت بمانم تا کمک برسد هر چند احتمال دارد تا رسيدن کمک از سرما يخ بزنم يا اينکه سعی کنم از همين بند کفشم بالا بروم و خودم را نجات بدهم.هر چند که بند با هر حرکت کوچک من ممکن است باز شود و من مثل يک تکه ميوه لهيده نقش زمين شوم.
شما بوديد چه می کرديد!؟
اما من تصمیم خودم را گرفته ام.بدون فکر.سعی می کنم بالا بروم.به دو دلیل:اولا اینکه اگر هم بیفتم از مرگ ننگ آمیز یخ زدگی به خاطر ترس نبوده است و اقلا سرم را بالا می گیرم که تلاش کرده ام(هر چند گاهی منتظر ایسادن برای کمک نتیجه بهتری می دهد مثل هواپیمایی که در کویر کرمان سقوط کرده بود!) ثانیا که من اگر قرار بود بمیرم همن اول پرت می شدم و مرده بودم!هر چند این دلیل دوم بیشتر جنبه دلگرمی دارد.اما من دیگر تصمیم خودم را گرفته ام.بالا می روم.بالا...

   + امیر حسام صلواتی ; ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۱٤
comment نظرات ()