حرف‌های بی‌مخاطب

 

يک زمين لرزه تقريبا ۹ ريشتری.....سونامی و ۸۰۰۰۰ کشته و مفقود....

و احتمالا آمار از اين هم فراتر خواهد رفت...

پس چرا هيچ کس اينجا به فکر جمع آوری کمک و اين حرفها نيست؟!دست به اين کارهايمان که خوب بود...

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

ميان برنامه!

امروز ساعت ? شب که در حال برگشتن به خانه بودم افکارم خيلي مشغول بود.به فکر فردا بودم که بايد پروژه الکترونيک تحويل بدهم و تمرينهاي مخابرات و DSP و کارهاي عقب افتاده پروژه ها و رسانا و ... خلاصه بدجوري توي فکر بودم.رسيدم دم  پارکينگ پياده شدم درب را باز کنم شايد يکي از زيبا ترين مناظر زندگي ام راديدم.هوا بسيار صاف بود.ماه به زيبايي مي درخشيد. ستاره ها هم در حد وسع خود راه خود را ميان انواع نورهاي مزاحم پيدا کرده بودند.به همه اينها که اضافه کنيد تکه ابري که به آرامي به سمت ماه آمد و نور ماه چنان بر آن افتاده بود که کاملا ?D شده بود.انگار که فاصله اش با من مثلا ??? متر بيشتر نبود.وَه! فوق العاده بود!به همه اينها باد سردي که مي آمد را اضافه کنيد که مرا ياد شبهايي مي انداخت که روي پشت بام يا وسط کوير مدهوش آسمان مي شدم.همين کافي بود تا همه فکر و ذکر کارها از سرم بپرد و من عين ديوانه ها در هواي سرد بايستم و با دهان باز منظره را نگاه کنم و زير لب ستايشش کنم...

 

راستي!نمي دانم فيلم ترومن شو را چند نفرتان ديده ايد.اين قسمت را آنهايي بخوانند که ديده اند.اگر يادتان باشد اتاق کنترل و کارگرداني جايي بود که مثلا خورشيد يا ماه زمينه بود.هرصحنه اي هم که براي جيم کري پيش مي آمد يا هر صدايي که از راديو پخش مي شد دليل داشت.حالا يا هدف تبليغاتي يا اينکه مثلا حواسش را پرت کنند يا آرامش کنند و ... خلاصه با دليل بود.حالا فرض کنيد همچين سيستمي براي خودمان باشد!ما در نقش جيم کري.يکي هم مثلا از توي خورشيد يا هر جاي ديگري مارا مي بيند و زير نظر دارد.اينجوري هر صحنه اي که مي بينيم هر صدايي که از راديوي ماشين مي شنويم هر اتفاقي که مي افتد با معني تر نمي شود؟!

نکته آخر: آن مطلب ادامه دارد.منتها حس ادامه اش هر وقت مي آيد وقتش نيست و بالعکس.الان هم که اين را مي نوشتم حس اين بود.وقتش را نداشتم اما حسش بدجوري آمد!آن مطلب ادامه اش را خواهم نوشت.بابت تاخير عذر مي خواهم.


 

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۸
comment نظرات ()