حرف‌های بی‌مخاطب

کس چه می داند...

کس چه می داند زمن جز اندکی و زهزاران جرم و بدفعلم یکی

من همی دانم و آن ستار من      جرمها و زشتی کردار من

اول ابلیسی مرا استاد بود         بعد از آن ابلیس پیشم باد بود

حق بدید آن جمله را نادیده کرد   تا نگردم در فضیحت روی زرد

باز رحمت پوستین دوزیم کرد      توبه شیرین چوجان روزیم کرد

هرچه کردم جمله نا کرده گرفت   طاعت ناکرده آورده گرفت

همچو سرو و سوسنم آزاد کرد    همچو بخت و دولتم دلشاد کرد

نام من در نامه پاکان نوشت       دوزخی بودم ببخشیدم بهشت

آه کردم چون رسن شد آه من     شد آویزان رسن در چاه من

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم     شادوزفت و فربه وگلگون شدم

در بن چاهی همی بودم زبون     دردوعالم هم نمی گنجم کنون

آفرین ها بر تو بادا ای خدا          ناگهان کردی مرا از غم جدا

گر سر هر موی من گردد زبان     شکرهای تو نیاید دربیان

می زنم نعره درین روضه و عیون  خلق را یا لیت قومی یعلمون

 

 

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/٢/٢
comment نظرات ()

پيت حلبی

...فرياد کشيد:((پيت حلبی ها هم می توانند مفيد باشند اما هيچ کس به يک پيت حلبی زنگ زده بی مصرف احتياج ندارد...))

صدايش در جريان آب محو شد و لحظه ای بعد ديگر از او اثری نبود.

در حالی دوستانش کنار آب با خود فکر می کردند:

هيچ کس به يک پيت حلبی بی مصرف احتياج ندارد...

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۳٠
comment نظرات ()