حرف‌های بی‌مخاطب

نظام آموزشی

بعدازیک غیبت نسبتا طولانی دوباره برگشتم! حالا چرا دراین مدت چیزی ننوشتم بماند.اما چیزی که الان می خواهم در موردش بنویسم نظام آموزشی ایران است.البته منظورم نظام جدید یا قدیم و ... نیست.منظور من به طور کلی شیوه آموزش علوم به دانش آموزان است.

در سیستمی که هم اکنون برای آموزش به کار می رود،دانش آموز به انباره ای از اطلاعات تبدیل می شود بدون آنکه بتواند از آموخته های نسبتا زیادش استفاده ای بکند.یعنی دانش آموزان از نبود عنصر مهمی به نام خلاقیت رنج می برند و دقیقا آنچه نظام آموزشی (به خصوص در سطوح پایین تر) ایران را از کشورهای پیشرفته متمایز می کند همین است.حتما شنیده اید که آموزش دبیرستانی یا راهنمایی یا دبستان ما بسیار به اصطلاح پیشرفته تر از کشورهای دیگر است.ملاک ارزیابی این گفته هم این است که یک دانش آموز ما که اینجا کلاس پنجم است وقتی به کشور دیگری می رود بعضا سر کلاسی هم تراز با دوم راهنمایی ما می نشیند نه پنجم!اما آنچه این وسط از یاد می رود این است که آنچه باعث این قضیه می شود نه سیستم آموزش ما بلکه میزان اطلاعاتی است که به یک دانش آموز می دهیم.درست بر عکس ما آنها اطلاعات کمتری وارد ذهن دانش آموز می کنند اما آنچه به او یاد می دهند نحوه فکر کردن،استدلال و نتیجه گیری است.در حقیقت ما ماهی را می دهیم و آنها ماهیگیری را.متاسفانه دانش آموزان ما عادت کرده اند که سر کلاس بنشینند و دروسی را که توسط معلم جویده شده در دهان خود بگذارند.برای امتحان هم همه آنچه را که حفظ کرده اند پس دهند حتی اثبات قضیه های هندسه.نکته تاثر برانگیز تر هم اینجاست که نحوه برگزاری امتحانات هم دقیقا به این گونه است که دانش آموز اگر هم نخواهد مجبور به این کار است.(کنکور یا امتحانات نهایی را در نظر آورید)

اصولا چیزی به نام سوال پرسیدن معنی ندارد.هم دانش آموز و هم استاد مایلند که وقت کلاس را بگذرانند و زودتر سر وته قضیه را هم بیاورند.چیزی که در سطح مدارس و دبیرستانها دیده می شود عدم علاقه دانش آموزان به یاد گیری و دروس است و این وسط من البته حق را به دانش آموز می دهم. شاید یکی از دلایل این امر عدم اطلاع کافی از هدف یادگیری است.دانش آکوز به مدرسه می رود چون بقیه می روند به همین راحتی.وقتی که او رابطه دروسی را که یاد می گیرد با زندگی روزمره اش درنیابد مسلما انگیزه ای وجود نخواهد داشت.اصولا در این مواقع دلخوش کردن او به آینده هم بی معنی است.*بگذریم که در خیلی از موارد علی الخصوص دروس عمومی ربط مستقیمی وجود ندارد به خصوص در دروسی مثل عربی یا زبان.و این می شود که دانش آموز بی انگیزه فقط به قصد نمره درس می خواند(تازه اگر بخواند!)و در نهایت هم درست مثل یک طوطی وارد دانشگاه می شود و دوباره دروس تکراری را به همان شیوه(البته تقریبا) می خواند و ...

شاید اگرروزی محتوای کتب درسی به نحوی تغییر کند که اندکی بیشتر با زندگی ما مرتبط باشد وضع اندکی بهتر خواهد شد.اما این باز هم کل قضیه نیست.به نظر من تا وقتی روحیه "سوال" را در ذهن دانش آموزان خود جا نیندازیم هیچ فرقی حاصل نمی شود.چرا که تا وقتی سوال نباشد نه اختراعی هست نه ابتکاری و نه به طور کلی پیشرفتی.می شود همین که 20 سال آموزش می دهیم و بعد وقتی فرد فارغ التحصیل می شود تا برود و کار کند گیج می ماند یا اگر کاری هم انجام دهد صرفا پیاده سازی محفوظات است یا به عبارتی آنچه قبلا هم انجام شده است بدون هیچ ابتکاری.

شاید اولین پله ترقی هم همین باشد!

پی نوشت اول:هرچه گفتم مربوط به زمان تحصیل خودم بود در مقاطع پایین تر یعنی حدود دو سال پیش.ممکن است در طول این مدت تغییراتی هم انجام شده باشد که امیدوارم(و البته شنیدم یک سری اقدامات صورت گرفته است)

(*)پی نوشت 2:اینکه می گویم دلشان را به آینده خوش نکنید برای این است که می شوند مثل ما!تا وقتی دبیرستان بودیم بعضی ها می گفتند بچه دبیرستانی که مار پژوهشی نمی کند.اصلا ارزش ندارد.به درد علم هم که نمی خورد.بچه دبیرستانی باید درسش را بخواند برای کنکور بعد که وارد دانشگاه شد آنجا در رشته مورد علاقه اش تحصیل کند و پژوهش نماید!وارد دانشگاه که شدیم گفتیم آخ جون راحت شدیم.دوباره بعضی ها گفتند یعنی چه!؟بچه ترم اولی را چه به این کارها!یک دانشجویخوب یعنی دانشجویی با نمرات خوب و برای خوب نمره گرفتن و تاپ! شدن باید حسابی درس خواند(خر زد!) پس درستان را بخوانید که بعدش بروید دانشگاههای خارجی و آنجا پژوهش کنید!مطمئنم اگر آنجا هم برویم یک بامبولی درست می شود!برای این می گویم که دلتان را صابون نزنید و از هر فرصتی نهایت بهره را ببرید.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢
comment نظرات ()