حرف‌های بی‌مخاطب

آژانس شيشه ای

جمعه هفته پیش تلویزیون بار دیگر فیلم آژاتس شیشه ای را پخش کرد.فیلمی که فکر کنم پنجمین بارم بود می دیدم و البته این کار را با کمال میل انجام می دادم.(بر عکس فیلم بازمانده که حدود هشت بار و به سه زبان زنده دنیا دیده ام!)این فیلم از آن فیلم هایی است که اگر دیالوگ هایش را گوش نکنید نمی توانید ادعا کنید که فیلم را دیده اید.هر بار که من این فیلم را دیده ام یک نکته جدید کشف کرده ام.مثلا این بار یک صحنه فیلم را دیدم که تا حالا به آن توجه نکرده بودم:وسطهای فیلم وقتی دست پرویز پرستویی روی ماشه ژ-3 است و در حال شمردن است رضا کیانیان دست هایش را به علامت تسلیم بالا می برد.پرچم رومیزی ایران را بر می دارد و آن را به دست همکارش-رضا کوهی (اگر اشتباه نکنم)-می دهد و می گوید این شما و این هم مربیتان.در حالی که پرچم در دست رضا است. خیلی جالب بود.من تا به حال به این حرکت ریز دقت نکرده بودم در حالی که هر دفعه آن را دیده بودم.

من هر کدام از فیلم های حاتمی کیا را چند بار دیده ام(به جز موج مرده و ارتفاع پست) و هر بار ذهنم به شدت مشغول می شود علی الخصوص روی روبان قرمز و آژانس شیشه ای.زیرا با دیدن فیلم های حاتمی کیا من بالشخصه نمی توانم حق را به کسی بدهم.البته از نظر قانونی و عقلی مشخص است که حق با کیست اما از نظر وجدانی من نمی توانم حق را به شخص خاصی بدهم.یکی از عواملی که باعث شده است فیلم های حاتمی کیا را دوست داشته باشم همین است.مثلا آژآنس شیشه ای را در نظر بگیرید:حاج کاظم از نظر قانون مجرم است.چرا؟!چون اسلحه کشیده است و گروگان گرفته است.حالا اسمش را می گذارد شاهد یا هر چه.تازه جرم بزرگتری هم دارد که نمی خواهم از آن صحبت کنم.به این دلیل که ممکن است بر عده ای مشتبه شود!حاج کاظم مجرم است.اما مگر حاج کاظم از اول قصد ارتکاب جرم داشت!؟مگر خیلی محترمانه نیامد و ماشینش را گرو نگذاشت!؟چه می شد یک بار هم که شده مدیر آژانس خلاف قانون عمل می کرد تنها برای نجات جان یک انسان؟!مگر قانون برای حفظ جان انسانها نیست؟مگر حتی بزرگترین قانونها هم موقعی که بحث حفظ جان پیش می آید استثنا قائل نمی شوند!؟شاید اینجا حاج کاظم هم مقصر بود که خوب توضیح نداد که شرایط دوستش چیست.شاید می توانست با کمی صبر و حوصله بیشتر و برخوردی بهتر با مدیر آژانس و مسافران جانشین خود آنها را قانع کند.شکی در این نیست که حاج کاظم راه غلطی انتخاب کرد و به قول آن پیرمرد که نقش ناظر آگاه را بازی می کرد"این ره که تو می روی به ترکستان است"اما....

و این جدال ادامه دارد.شاید بشود در همه جرمها همین بحث ها را مطرح کرد که کسی که مرتکب جرم می شود شاید مقصر نباشد.بهتر بگویم شاید تنها مقصر نباشد.

و یک چیز دیگر:من اگر جای حاج کاظم بودم هرگز آن کار را نمی کردم.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٥
comment نظرات ()

ازدواج نکنيد!

اگر قصد ازدواج دارید دست نگه دارید!صبر کنید!به نفع خودتان است.جدی می گویم.به این توجه کنید:

دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که دانشمندان پس از ازدواج کار قابل توجهی ارائه نمی دهند و البته مجرمان نیز پس از ازدواج جرم چندانی مرتکب نمی شوند.

حال این گفته انیشتین بزرگ را هم در نظر بگیرید:

یک دانشمند اگر تا سی سالگی نظریه قابل قبولی ارائه نکرد،پس از آن نیز نمی کند.

می بینید که گفته بزرگان چه حد با تحقیقات علمی تطابق دارد!؟پس اگر خواستید دانشمند بزرگی شوید فعلا ازدواج نکنید که ضرر دارد!هم برای شما و هم برای جامعه علمی دنیا که یکی از دانشمندان احتمالی اش را از دست خواهد داد!

البته اگر دزدی معتادی چیزی هستید و پشیمانید و مایلید توبه کنید بشتابید به سمت خانه بخت که از دست دادن فرصت موجب پشیمانی است!این را من نمی گویم!علم می گوید.

ویک چیز دیگر:این مطالب ربطی به فمینیسم یا مخالفت با آن ندارد  بیخود به آن ربط ندهید!

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٥
comment نظرات ()

ملاقات ها

از اين خوشم آمد.تو جام جم خواندمش:

عشق واقعی اغلب با يک ملاقات اتفاقی شروع می شود.روزی از روزها گوسفندی يک گرگ را کاملا اتفاقی ملاقات کرد...

از ملاقات های اتفاقی دوری کنيد.

                                           مارک آزروف-ولاديمير تيخوينسکی

پی نوشت:من نفهميدم چرا اسم دو تا نويسنده زير داستان چاپ شده است.

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢۱
comment نظرات ()