حرف‌های بی‌مخاطب

پرشين بلاگ+نمايشگاه کتاب+اتسترا(!)

(۱)باز هم پرشين بلاگ از کار افتاد.فکر کنم اين پنجمين بار است که من يادم می آيد.نمی دانم هر وقت پرشين بلاگ از کار می افتد من حس نوشتن دارم يا اينکه هر وقت من حس نوشتن دارم پرشين بلاگ تعطيل می شود!
(۲)نماشگاه کتاب هم رفتم.چقدر شلوغ!آدم اصلا نمی تواند آن چيزی را که می خواهد در اين شلوغی پيدا کند.من نمی فهمم در مملکتی که ميانگين مطالعه در سال دو دقيقه است اين همه آدم در نمايشگاه چه می کنند!
(۳)عطارد هم از مقابل خورشيد گذر کرد.اما من نديدم!
(۴)عکس های رصد هم خيلی قشنگ شدند.شايد يک سريش را در اينترنت بگذارم!
(۵)...(اين برای اتسترا!)

   + امیر حسام صلواتی ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۱٩
comment نظرات ()

...

چند وقت پيش يک مطلبی راجع به اقبال لاهوری می خواندم.از زبان اقبال اين جور نوشته شده بود:((موقعی که بچه بودم پدرم هنگام خواندن قرآن به من می گفت قرآن را آنگونه بخوان که انگار بر خود تو نازل شده است.))
تازه ديروز منظور حرف پدر اقبال را فهميدم.

   + امیر حسام صلواتی ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٢/۱٥
comment نظرات ()