حرف‌های بی‌مخاطب

عذر خواهی

من اينجا ميخوام يه کاری کنم کاری که شايد جراتش رو نداشته باشم رودرو انجام بدم.
من اينجا از همه کسانی که به نوعی از من بدی ديدند يا من خواسته يا ناخواسته باعث رنجششون شدم عذر ميخواهم.اميدوارم من رو بخشند.اگر حقی ازش خوردم اگر بهشون دروغ گفتم اگر غيبتشون رو کردم اگر کم محلی کردم بهشون اگر فحششون دادم اگر ضايعشون کردم و خلاصه اگر هر کاری کردم منو ببخشند و حلالم کنند.
ممنون از همتونم

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٩/٢۳
comment نظرات ()

 

((چیزی که من ازش می ترسم اینه که تو درس تاریخ دیدم که هر انقلابی فرزندان صدیق خویش رو می بلعه و تا اون دوره که ازش نام بردی تموم میشه یه انقلاب دیگه میشه و باز روز از نو روزی از نو!کتاب جرج ارول رو که خوندی؟فعلا))
این رو یه کی توی نظرات گذاشته بود.اما جواب من:
۱.دوست من ممنون که جواب دادی!
۲.دقیقا منم از همین می ترسم که یه انقلاب دیگه بشه و اونجا هم واسه همین نوشتم میترسم مردم احساساتی بشوند!
۳.با اجازه ات کتاب جرج اول رو هم نخوندم

مخلصيم

   + امیر حسام صلواتی ; ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/٢۱
comment نظرات ()

 

خوب تصميم گرفتمی يه چيز جديد بنويسم.البته شايد خيلی هم جديد هم نباشه و هزار بار شنيده باشيد.نميدونم به هر حال من ميگم!ميخواستم يه ذره راجع به اوضاع دور و برم بنويسم.
اوضاع خيلی باحاليه!جدی ميگم الان ممکنه بگيد خوشی زده زير دلش!مست کرده!اما يه نگاه بندازيد:همه با هم جنگ و دعوا دارند.همه دارند به همديگه و صد البته به نظام مملکتشون فحش ميدهند.تو تاکسی که نشسته باشيد می فهميد چی ميگم.تو دانشگاه هم که بهتر از اين نيست!همه با هم درگيرند اما وقتی ميشينی حرف جفتشون رو گوش ميکنی دو تاشون يکی ميگن:هر دو ميگن اسلام هر دو ميگن علی و حکومت علی هردو ميگن جمهوری هر دو ميگن آزادی انديشه و ...!ولی در آخر يکی پرچم آمريکا ميکشه زير پای ملت اون يکی اعتراض ميکنه!يکی تجمع ميذاره اون يکی مياد شاکی ميشه هر جفتشون هم به اسم دين ميزنن تو سر کله هم!يه عده هم نشستند و دارند از اين اوضاع بلبشو نهايت استفاده رو ميکنند و هر چی ميتونند می چاپند!اونايی که دلشون بسوزه و چيزی بگويند يا از طرف اين دستی ها يا از طرف اون دستی ها کله پا ميشوند!اونايی هم که چيزی نگويند و فقط دلشون بسوزه که به درد عمشون ميخوره.اونايی هم که دلشون به حال وطنشون و مردم وطنشون نميسوزه يا ميشوند آتيش بيار معرکه يا ميگذارند می روند!پر واضحه خيلی از دلسوزها هم بعد از مدتی ضدحال خوردن نا اميد ميشوند و اونها هم ميروند!حالا کی ميمونه!؟هيچ کس !
***
يه سری که قدرت دارند هر کی حرف زيادی بزنه ميگيرند(معلومه که زيادی رو کی تعيين ميکنه!)يه سری هم فقط بلدند حرف بزنند و شايعه درست کنند و فحش بدهند و شاکی باشند اما وقتی پای عمل بياد يا تماشاچی هستند يا جيم ميشوند.يه مثال:
اون روز داشتم تو بلوار کشاورز راه ميرفتم.چهارشنبه بهد از تحصن دانشگاه خودمون بود.گويا قبل از اينکه ما برسيم يکی رو داشتند ميزدند چون وقتی ما رسيديم يکيو داشتند ميبردند.دوروبر ۵۰ نفر هم داشتند نگاه ميکردند!يکی نميرفت بگه واسه چی بد بخت رو زدی يا کجا ميبريش(به جز يه زنه!)اما همين آدمها ميشينند جای ديگه فقط فحش ميدهند به اوضاع!
يکی نيست بگه آقا تقصير خودمون نيست؟!از بی عرضگی خودمون نيست؟!فقط حرف ميزنيم فقط حرف!درست مثل کسی که آشغالش رو از شيشه ماشين پرت ميکنه و ۱۰۰ متر جلوتر از خيابانهای کثيف ميناله!
***
ميخوام بدونم ما مسلمونيم؟!اين کشوری است که ميگن ۹۸ درصد مردمش مسلمونند؟!يکی پيدا شه يه مورد اسلام نشون بده به من!مگه حديث نيست که هرکس ندای کمک خواهی مسلمانی را بشنود و کمکی از دستش ساخته باشد و نکند مسلمان نيست!؟چرا همه طرفدار حق هستند اما تو حرف!وقتی پای عمل پيش بياد همه مصلحت انديش ميشوند؟!آيا سزای چنين آدمهايی چنين اوضاعی نيست؟!جهل همه جا ریشه کرده.ماییم اون مردمی که پیامبر خدا در موردشون فرمود:اگر علم در ستاره ثریا هم باشد مردانی از سرزمین فارس آنجا به تحصیل علم مشغولند؟!
***
اينهايی که گفتم شايد به نظر خيلی چرت بياد قبول دارم.چون از ذهن نپخته و خام يه جوون ۱۸ ساله بيرون اومده.اما درد دل های من بود از آدمهای دور و برم و از وطنی که ديگه خيلی وقت اون ايران نيست.خيلی دلم ميخواست ايرانی بوديم اما نيستيم!
***
اما هنوز يه چيز منو اميدوار ميکنه که از اين وضع به خوبی و خوشی بگذريم و اون درس تاريخه که بعد از هر انقلابی يه همچين دوره ای هست.يه دوره گذر و اين منو اميدوار ميکنه به روزهای آينده فقط از يه چيز ميترسم که اين دوره گذر طولانی بشه و مردم دستخوش هيجان بشوند و يه وقت از روی احساس کاری بکنند که جبرانش سخت باشه!

   + امیر حسام صلواتی ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱۸
comment نظرات ()

يک شعر زيبا

این شعر یه نظرم خیلی قشنگ اومد حیفم اومد که ننویسمش.
البته این هیچ ربطی به اون مطالبی که میخواستم بنویسم نداره.

آنگاه مرد تورنگری گفت با ما از دهش سخن بگو.
و او پاسخ داد:
هنگامی که از مال خود چیزی میدهید،چندان چیزی نمیدهید.
هنگامی که از جان خود چیزی بدهید آنگاه به راستی می دهید.
زیرا مال مگر چیست ،به جز آنچه از برای فردای مبادا نگاه میدارید؟
و مگر فردا را چه ارمغانی است از برای سگ دور اندیشی که استخوان را در زیر ریگ بی نشان بیابان دفن میکند و خود به دنبال قافله زائران شهر مقدس روانه میشود؟
و مگر ترس از نیاز همان نیاز نیست؟
آیا ترس از تشنگی در حالی که چاه ÷ر از آب است ،چیزی جز تشنگی سیراب ناشدنی است؟

هستند کسانی که از بسیاری که دارند اندکی میدهند،آنهم برای نام،و این خواهش پنهان بخشش آنهارا آلوده میکند.
وهستند کسانی که اندکی دارند و همه را می دهند.
این کسان به زندگی و برکت زندگی باور دارند و دستشان هرگز تهی نمی شود.
هستند کسانی که با شادی میدهند و پاداش آنها همان شادیست.
و هستند کسانی که با درد می دهند و آن درد تعمید انهاست.
و هستند کسانی که می دهند و از دهش دردی نمی کشند،حتی شادی هم نمی خواهند و نظری به ثواب هم ندارند.
اینان چنان می دهند که در آن دره دوردست بته موردی عطر خود را در فضا می پراکند.
با دست این کسان است که خداوند سخن می گوید و از چشم این کسان است که او به زمین لبخند میزند.

دهش در برابر خواهش نیکوست اما دهش بی خواهش و از روزی دانش از آن نیکوتر است.
و برای گشاده دستان،شادی جست و جوی کسی که بستاند از شادی دهش بیشتر است.
و آیا چیزی هست که بتوانی دادنش را دریغ کنی؟
هر آنچه داری روزی داده خواهد شد.
پس امروز هم بده،تا فصل دهش از آن تو باشد نه از آن میراث خوارانت.

تو بارها میگویی :"خواهم داد، اما به آنکه سزاوار باشد."
درختان باغ تو چنین نمی گویند،و گله های چراگاه تو نیز.
این ها می دهند تا زندگی کنند،زیرا ندادن همان است و مردن همان.
بی گمان آن کس سزاوار دریافت روزها و شب های خود باشد سزااوار دریافت دهش تو نیز هست.
و آن کس که سزاوار نوشیدن از دریای زندگی بوده باشد،سزاوار است که جام خود را از جوی باریک تو پر کند.
و کدام سزایی است بزرگتر از آن سزایی که در شهامت و اطمینان گرفتن-یا نه،در بخشش گرفتن-هست؟
مگر تو کیستی که مردمان باید گریبان خود را باز و غرور خود را بی پرده کنند تا تو ارزش آنها را برهنه و غرورشان را بی شرم بینی؟
نخست کاری کن که خود سزاوار دادن و دارای دست دهش باشی.
زیرا که به راستی زندگی ست که به زندگی می دهد،و تو که خود را دهنده می پنداری شاهدی بیش نیستی.

و شما ای گیرندگان-و ای شما که همه گیرنده اید-منت مکشید،مبادا باری بر گردن خود و بر گردن دهنده بگذارید.
همراه دهنده بر بالهای دهش او پرواز کنید.
زیرا که نگران دین خود شدن نیست مگر شک کردن در گشاده دستی دهنده،که اورا از زمین دریا دل،مادر است و خدای بزرگ پدر.
جبران خليل جبران

   + امیر حسام صلواتی ; ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱٧
comment نظرات ()

 

بعدش ديگه درگيری به اون صورت نبود.دم در هم يه تجمعی بود که زود گذشت!
دم در هم نيروی انتظامی ايستاده بود به تعداد کافی و از متحصنين(!)تقاضا ميکرد که سريعتر متفرق شوند و انصافا تا اونجايی که من ديدم برخوردشون با دانشجوها محترمانه بود.
ماجرا تقريبا تموم شد يا حداقل من ديگه از بيرون دانشگاه خبر ندارم که بعدش چی شد.
تا يه چيزی حدود يک ساعت بعد تو دانشگاه بودم و سرم پر از چزا بود:چرا و چه جوری لباس شخصيها اومدند تو؟!چرا يه سری بايد يه سری ديگه رو بزنند؟!چرا يه سری احمقند؟!چرا هيچی مغلوم نيست؟!چرا... و هزاران چرای ديگه!
چراهايی که برای اکثرش هنوز جوابی پيدا نکردم...
------------------------------------------------------------------------------------------------------
ماجراهای دانشگاه شريف همينجا تموم شد .ميخواستم بعدش ماجراهايی که برام تو بلوار کشاورز و جاهای ديگه اتفاق افتاد بنويسم اما منصرف شدم.چون اصلا حسش رو ندارم و الان تو ذهنم مطالب بهتری برای نوشتن دارم.اميدوارم اونا رو هم بخونيد و روش نظر بديد .حتی روی اونها ميشه بحث هم کرد.
ارادتمنديم:صلوت

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱٧
comment نظرات ()