حرف‌های بی‌مخاطب

 

الان داشتم به اين سی دی دبيرستان نگاه ميکردم.با يه آهنگ ونجليز بک گراندش!خيلی رفتم تو حس.عکس ها رو که ميديدم واقعا ميخواستم گريه کنم!شده بودم درست مثل آدمهای رو به موتی که ياد خاطراتشون ميوفتند.
همش دارم افسوس ميخورم که چرا از اون دوران بهتر از اين استفاده نکردم.
واقعا افسوس و صد افسوس که دبيرستان تموم شد :((

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٧/٢٦
comment نظرات ()

 

...
من به مهمانی دنيا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ايوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خيس محبت رفتم
چيزها ديدم روی زمين
کودکی ديدم ماه را بو ميکرد.
قفسی بی در ديدم که درآن روشنی پرپر ميزد
نردبانی که از آن عشق ميرفت به بام ملکوت
من زنی را ديدم نور در هاون ميکوبيد
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی دوری شبنم بود
کاسه داغ محبت بود.
من گدايی ديدم در به در ميرفت
آواز چکاوک ميخواست
و سپوری که به يک پوسته خربزه ميبرد نماز

من بره ای دیدم که بادبادک میخورد
من الاغی يونجه را ميفهميد
در چراگاه نصيحت گاوی ديدم سبز

من شاعری ديدم هنگام خطاب
به گل سوسن ميگفت شما
...

   + امیر حسام صلواتی ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٧/٢٥
comment نظرات ()

 

سلام لطفا اگر اين بلاگ را خوانديد نظرات ارزشمند خود را دريغ نکنيد!

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٧/٢٢
comment نظرات ()

 

خسته شدم.یکی پیدا نشد منو اونطوری که هستم بشناسه .یکی فکر میکنه آدم شری هستم یکی دیگه فکرمیکنه آدم خشکه مقدسی ام.اون یکی فکر میکنه دین و ایمان ندارم یکی دیگه فکر میکنه بی احساسم یکی میگه آب زیر کاهم.یکی ...
و جالب اینجاست همه رو برداشت خودشون با هام برخورد میکنند و بعد انتظار دارند منم اونجوری که اونا فکر میکنند برخورد کنم و وقتی اینجوری نمیشه میگن من دو شخصیتیم!!!
نمیدونم شایدم مشکل از منه که خودم رو بد میشناسونم!؟

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٧/٢٢
comment نظرات ()

 

تا توانی دلی به دست آور
دل شکستن هنر نميباشد:(

   + امیر حسام صلواتی ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٧/٢٢
comment نظرات ()