حرف‌های بی‌مخاطب

 

شما ميخواهيد از راز مرگ سر درآوريد.
اما اين راز را چگونه پيدا ميکنيد مگر آنکه او را در دل زندگی بجوييد؟
جغد که چشمان شب گیرش در روز کور است از راز روشنایی سر در نمی آورد.
اگر به راستی میخواهید روح مرگ را ببینید دروازه دل خود را به روی زندگی باز کنید.
زیرا که زندگی و مرگ یک چیزند.چنانچه رودخانه و دریا هم یک چیزند.
دانش خاموش شما از هستی آن سو تر در ژرفای امیدها و آرزوهایتان خوابیده است.
و همان گونه که دانه در زیر برف خواب میبیند دل شما در رویای بهار سیر میکند.
به رویاها اعتماد کنید زیرا که دروازه ابدیت در آنها نهفته است.
ترس شما از مرگ لرزش جان ان چوپانی است که در برابر پادشاه ایستاده است
تا دست تفقدی بر شانه اش بگذارد.
آیا چوپان در زیر لرزش خود شاد نیست از اینکه نشان پادشاه را بر تن خواهد داشت؟
و با این همه آیا او از لرزش خود آکاه نیست؟
مگر مردن چیست جز برهنه ایستادن در باد و ذوب شدن در آفتاب؟
و نفس کشیدن چیست جز آزاد کردن نفس از جزر و مد بیقرار چنانکه بالا رود وبگسترد و بی هیچ مانعی خدارا بجوید؟



   + امیر حسام صلواتی ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٧/۱٦