حرف‌های بی‌مخاطب

 

با غمی به وسعت دل بشر
در اين کنج انزوا
کنار خلوت دل
اینجا زیر اوار اندوه
دل من میشکند


کودکی گرسنه
مردی تشنه
جایی‌ همین نزدیکی
زیر سقف تیره و تار زمین
انسانی بی سرپناه
آری دل من میشکند


دل من میشکند
چشم ترم میگرید
آه در جانم میپیچد
انسانی در حال جان دادن است
بر بالای سر او
انسانی دیگر
ایستاده
میخندد
خنده ای از ته دل
از سرور پیروزی
خنده ای شیطانی
پسری بی در میشود
و دل من میشکند
چشم ترم میگرید
آه در جانم میپیچد
روح من میمیرد
غم بشر
وجودم را
روحم را
دلم را
جانم را
میشکند
آری
دل من در غم انسان میمیرد...



   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٧/٥
comment نظرات ()