حرف‌های بی‌مخاطب

بی عنوان

در مورد عکسی که از زمين گذاشته بودمُآنهايی که علاقه دارند بدانند از کجا آمده به اين سايت مراجعه کنند:
دوربينهای زمين
خود سايت خيلی باحال هستش و با کمی جستجو به چيزهای باحالی می توانيد برسيد.برای زمين از بالا هم در گوشه سمت راست بالا گزينه Map را انتخاب کنيد.اميدوارم خوشتون بياد.
***
بعد از مدتها من بلد شدم لينکهايم را بيارم بالا!خيلی هنر کردم!
از عليرضا هم ممنونم که يادم داد!

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/٢
comment نظرات ()

دوران بچگی

صبح داشتم به عکس بچگی هایم نگاه می کردم.نمی دانم چرا وقتی عکس های دوران بچگی ام را می بینم یک جور احساسی بهم دست می دهد که نمی توانم وصف کنم.اصلا نمی توانم.یک جورهایی شاید اندوه یا تاثر بشود اسمش را گذاشت اما این نیست واقعا.تا وقتی بچه ای دوست داری بزرگ شوی.به جای کوچولو یا پسرم بهت بگویند آقا.هی از پدرت می پرسی من کی می تونم مثل شما پشت ماشین بنشینم،کی می تونم برم مدرسه و... ولی وقتی بزرگتر شدی،تو یک سنی، آرزو می کنی که ای کاش بچه می ماندم.هر بچه ای که به دنیا می آید،می تواند دنیایی را تغییر دهد،هر بچه ای که به دنیا می آید می تواند زندگی عده ای را زیر و رو کند،می تواند کارهایی بکند که گذشتگانش نکرده اند.اصلا من فکر می کنم هر بچه ای برای این به دنیا می آید کارهای نکرده را بکند.کارهای نا تمام را تمام کند و سیر زندگی را کامل تر کند.اما از این همه بچه تعداد اندکی موفق به انجام این کار(از نظر من وظیفه) می شوند.چرا!؟
به این فکر می کردم که همه ما آدم ها یک روزی به دنیا می آییم.رشد می کنیم.وارد دبستان و راهنمایی می شویم.دبیرستان را می گذرانیم.یک سری دانشگاه قبول می شویم.یک سری مان قبول نمی شویم.اما این هم باعث توقف زندگی نمی شود.بازهم بزرگتر می شویم.ازدواج می کنیم.بچه دار می شویم.یواش یواش پا به سن می گذاریم.نوه دار می شویم و... اما آخرش یک سرنوشت داریم.هر جوری زندگی کرده باشیم،هر چقدر با بقیه آدم ها متفاوت بوده باشیم،سوای این که چه کارهایی کرده ایم،یک روزی می میریم.سر قبرمان هم نهایتا دو سه تا خانواده می آیند و گریه ای می کنند و مدتی عذادارند و بعد... هیچی!زندگی به گذر خود ادامه می دهد.انگار نه انگار روزی ما بودیم.می میریم بی آنکه هیچ کار مفیدی انجام داده باشیم.می میریم به آنکه به وظیفه خود عمل کرده باشیم.این سیر زندگی اکثر ماست.معدودند کسانی که این عرف را بشکنند.جوری زندگی می کنیم که انگار برای مردن به دنیا آمده ایم...

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٢/٢
comment نظرات ()

يک روز برفی

امروز واقعا خوش گذشت.اینکه میگم واقعا یعنی آخرش بود.نمی دونم چرا هر وقت نیاز دارم که یه حال درست و حسابی بکنم این فرصت بهم داده میشه!یک برف بازی اساسی کردیم وسط دانشگاه.بی خیال حراست!بی خیال همه اونهایی که رد می شدند با دستانی در جیب و می گفتند این فاجعه است!یک برف بازی وحشیانه!یه جنگ خفن!خیلی خیلی حال داد.از برف واسه همینهاش خوشم میاد!
***
چند دقیقه پیش فهمیدم که رضا ژیان فوت کرد.نمی تونم بگم چقدر متاثر شدم.از نظر من هنرمند بزرگی بود.(زیر آسمان شهرش رو ندید بگیرید که اونجا همه بد بودند حتی اکبر عبدی که فکر می کنم با پرویز پرستویی تنها آدمهایی هستند که هر نقشی رو بلدند بازی کنند و بهشون میاد)به هر حال هر چند می دونم دردی رو دوا نمی کنه اما من هم تسلیت میگم به همه آنهایی که از این واقعه ناراحت شدند.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

يه نظر در مورد قربانی

راستش من خواستم نظر خودم را در مورد حرف اشکان اينجا بنويسم(هر چند عهد کرده بودم روی نظرات در صفحه اصلی بلاگ جواب ندهم!)
در مورد کار شريعتی من نفهميدم منظورت از کار شريعتی چی بوده.منظورت نوشتن بوده؟!
در مورد کار ابراهيم هم بايد بگم به نظر من ابراهيم کار بزرگتری از اسماعيل کرد.تو حاضری خودت رو در راه معشوق فدا کنی.اما حاضری معشوق رو در راه عشق فدا کنی؟!(اسماعيل هم به نوعی معشوق ابراهيم محسوب می شد و به عبارتی که شايد چندان درست نباشد رقيب خدا در عشق.)ابراهيم از کس ديگری مايه می گذاشت اما اين کس معشوقش بود.به نظر من مايه گذاشتن از معشوق سخت تر از مايه گذاشتن از خود آدم است.راستش به نظر من اينجا يکی از دردناک ترين وقايع زندگی هر بشری اتفاق می افتد و آن لحظه ای است که عشق با معشوق در تضاد می افتد.نمی دانم منظورم را از اين قسمت می فهميد يا نه.واقعا دردناک است.مشابه همين واقعه برای ابراهيم رخ می دهد.
در ضمن نیازی هست که بگم با حرف آخر اشکان موافقم؟!
اين جمله آخر را هم مينويسم و تمام!
((خدا نمی خواست اسماعيل ذبح شود.می خواست ابراهيم ذبح کننده اسماعيل باشد.))
(از کتاب حج دکتر شريعتی)

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

غرور

غرور معمولا چیز خوبی نیست.من هم این را می دانم اما همیشه بعد از هر موفقیتی کاملا ناخودآگاه به خودم مغرور می شوم.البته اینجوری نیست که همه ببینند یا مثلا بروم پز بدهم!(یعنی تکبر نیست)یک چیزی است فقط بین خودم است و خودم!با اینکه می دانم بد است و خیلی ضربه بابت این غرور بیجا خوردم باز هم نمی توانم جلویش را بگیرم.از راهنمایی تقریبا همینجوری بوده است.مثلا اگر یک ترم معدلم خوب می شد بدون شک ترم بعدی تعریف چندانی نداشت. (البته معدل من نه همیشه خیلی خدا بود نه خیلی بد!)نتیجه این می شد که قول می دادم ترم بعد جبران کنم و می کردم اما باز هم ترم بعد از آن همان آش و همان کاسه و...!یعنی همیشه بعد از هر موفقیتی یک عدم موفقیتی(نه شکست)داشتم!مثلا موقع کار کردن برای به نتیجه رسیدن به خودم می گویم بابا بیخیال!تو که میتونی شب امتحان هم کارتو بکنی!یا به خودم می گویم من که خودم می دونم می تونم پس چه نیازی هست که تلاش کنم؟!و... حرفهای دیگران هم بی تاثیر نیست که هی تعارف تیکه پاره هم می کنیم که مثلا فلانی چقدر کارت درسته ها!شاید احمقانه به نظر برسد اما واقعا همین است!با آنکه می دانم همه اینها ناشی از غرور است اما باز هم نمی توانم جلویش را بگیرم!از دست خودم کلافه شده ام!

   + امیر حسام صلواتی ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱۱/٢٧
comment نظرات ()