حرف‌های بی‌مخاطب

نجوم در ايران

بسم الله الرحمن الرحيم
اين چند تا لينک هستش راجع به مقاله مايک سيمون از سفرش به ايران و وضع نجوم در ايران که در مجله های مرکوریو آسترونومی اميدوارم خوشتون بياد:
سفر یک منجم به ایران قسمت اول
سفر یک منجم به ایران قسمت دوم
سفر یک منجم به ایران قسمت سوم
نجوم در ايران

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

تنها

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

خاک سرخ+خرمشهر+عصبانيت من+باقی قضايا

بسم الله الرحمن الرحیم
نمی دانم چند نفر از شما سریال خاک سرخ را دیده اید.ولی هر کدامتان ندیده اید ضرر بدی کرده است.من به عمرم سریالهای خوب زیادی دیده ام(البته ده برابر آن سریال آشغال(!)هم دیده ام)اما واقعا خاک سرخ سریال عجیبی بود.هر قسمت آن را که دیدم خواستم یک چیزی اینجا بنویسم اما کار مانع می شد تا اینکه قسمت آخر را دیدم و به هم ریختم.الان هم که این یادداشت را می نویسم هم ناراحتم هم عصبانی هم گیج هم ... با دیدن این سریال رفتم عقب.به زمانهایی نه چندان دور و در عین حال زمانهای خیلی دور.درست است که من آن موقع ها نبودم یا اگر بودم چیزی یادم نمی آید،اما با پرواز خیال هر کاری ممکن است.به عقب برگشتم.به عقب.مردمانی را دیدم که تنها ویژگی شان با من امروزی به ظاهر متمدن پیشرفته این بود که آنها هم افتخار این را داشتند که مثل من ایرانی باشند.بله افتخار.با خنده هایشان خندیدم.با گریه هایشان گریه کردم با اندوهشان غمگین شدم.در شادی هایشان شرکت کردم.با حسرتشان حسرت خوردم.با ترسشان ترسیدم.با عظمتشان شکوه یافتم.با افتخارشان افتخار کردم.اما یک چیز بود که نتوانستم درک کنم.یک چیز بود که برایم بیگانه بود.من نتوانستم حس یک آواره را درک کنم.حس فردی را که از دیار خود رانده شدخ باشد.و دیر بازی نمی گذرد که بسیاری از هم وطنان من و تو این حس را داشته اند و ما چقدر با آن بیگانه ایم.بگذریم.
من در زندگی ام خیلی آرزوها داشته ام و دارم اما اکنون آرزو می کنم که ای کاش برای لحظه ای هم که شده 20 سال قبل بودم و با مردم در شادیشان سهیم می شدم.آرزو می کنم که ای کاش جای کارمندی بودم که در راه رفتن به اداره از رادیوی ماشین می شنود که گوینده داد می زند فریاد می کشد که هم وطن خرمشهر آزاد شد.جای جنگ زده آواره ای بودم که دوستش با شاخه ای گل و یک دانه شیرینی می آمد و به او می گفت دوست من مژده آزاد شد شهر تو هم آزاد شد.دلم می خواست جای پسر بچه ای بودم که خبر می شنید که می تواند دوباره در کوچه پس کوچه های شهرش بدود و بازی کند و در صلح و آرامش به مدرسه برود و ...دوست داشتم لحظه ای مزه ای از این شادی را می چشیدم .شادی پیروزی شادی افتخار شادی ...لحظه ای در حس این آدمها شریک می شدم اما افسوس که من خیلی وقت است با این احساسات بیگانه ام.
***
یک تکه از صحنه اخر این سریال هرگز از یادم نخواهد رفت.صحنه هایی را از فیلمهای مربوط به جنگ پخش می کرد.
آهنگ زمینه هم موزیک متن "محمد نبودی ببینی "بود.در آخر صحنه ها یک مسجد نشان داد.یک مسجد ویرانه که گنبد آن تقریبا نصفه تخریب شده بود مسجدی که در راه جنگ...اما مسجدی که یک ویژگی مهم داشت بالای گنبد مسجد در بلندترین نقطه پرچم ایران در حال اهتزاز بود.دوربین روی پرچم زوم کرد و در یک حرکت معنادار لیالی را نشان داد که کنار جاده نشسته جنگ تمام شده ولی لیالی کماکان چشم به راه ایرج...
***
و عصبانی ام از دست خودم و همه آدمهای مثل خودم.از همه خودم های دیگر.ما که قدر ذره ای به قدر دانه ای ارزن نمی فهمیم.نمی دانیم یا خود را به نفهمی می زنیم.داخل سرزمینی زندگی می کنیم که اکنون همه چشم امیدش به ماست.سرزمینی که هزاران سال را طی کرده و با رنج بسیار به دست ما رسیده.و ما آگاهانه یا نا آگاهانه خود را به ندانستن می زنیم.من لبریز از خشم و اندوهم لبریز از فریادم اما درد خود را جز به خدا به که توانم گفتن؟!به که بگویم من منفجر می شوم وقتی از اطرافیانم می شنوم:"ای کاش آمریکا بعد عراق به ایران حمله بکنه یه حالی بکنیم"؟!من که بگویم از این همه پستی خودم حالم به هم می خورد.بار را زمین گذاشته ایم.به که بگویم الان هیچ کس نیست که مثل امیر باشد و حاضر باشد لعیا را ترک کند اما بماند و بجنگد و کشور خود را زیر یوغ بیگانه نبیند!؟به که بگویم ما مرده ایم؟!(من اصلا قصد ندارم بگویم بعد از جنگ دیگر مردی نمانده(لازم به ذکر است که بگویم مرد در اینجا هر دو جنسیت را شامل می شود؟!)و نمی گویم تنها راه اثبات مردانگی تفنگ به دست گرفتن و جنگیدن است.ولی می گویم تنها راه اثبات مردانگی ایستادن و جنگیدن است نه لوزما با سلاح گرم بلکه با قلم با علم با دانش با هنر با خیلی چیزهای دیگر .من قصد اسطوره سازی هم ندارم. من فقط قصد یادآوری دارم.من...)
***
اگر اکنون خرمشهر آزاد است،اگر اکنون ایران آزاد است و هیچ وقت مستعمره نشده است،اگر من الان اینها را می نویسم همه به خاطر این است که در قبال این آزادی ها آزادی خیلی ها به گرو رفته است.خون خیلی ها ریخته شده است و عمرهای بسیاری سپری شده است. انسان های بسیاری بودند که آمدند و رفتند. از خواب خرگوشی بیدار شویم.آدمهای بسیاری بوده اند و دیگر نیستند... آدمهای بسیاری بوده اند و دیگر نیستند... آدمهای بسیاری بوده اند و دیگر نیستند... آدمهای بسیاری بوده اند و دیگر نیستند...

اما ما اکنون هستیم ما باید ثابت کنیم که هستیم...
--------------------------------------------------------------
"ای شکست ای آنکه خوبترین جلوه های اهوراییت را در پس جلوه های رنگین و چشمگیر این جهانی از یاد برده ای!غریقی در طوفان تنها مانده است.آخرین فریادهای خسته اش را که تو را می خواند بشنو بشتاب او را دریاب.آن بارقه های قدسی ات را از انبوه این درخشیدن هایی که هر چه تندتر می درخشند ،آن "تو" خوب و راستین تو را تاریک تر می کنند نجات بخش.ای همه در " نمودن " گرفتار... "

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

نظر و پاسخ من

>باز اين موضوع به نظر من تا حدی قابل درکه! من می‌تونم درک کنم که يه عده آدم يه نفر رو به >عنوان يه پير يه مرشد قبول داشته باشن و خوب يه جورايی روش حساسيت داشته باشن گر >چه اين کارشونو تائيد نمی کنم. ولی اين که ما يه قانونی مثل اين که روزنامه ها حق چاپ >هيچ گونه کاريکاتوری رو در مورد روحانيون ندارن رو اصلا نمی تونم درک کنم.
این نظر یکی از دوستان بود راجع به یادداشت قبلی.اما نظر من:
بله منم میتونم درک کنم یه عده کسی رو قبول داشته باشند و روش حساس باشند.حرفی نیست.اما اینکه آیا حق این را هم داریم که بگیم این قدیس است؟!یا هر کی مخالفش حرف زد باید زندانی بشه؟!یا اینکه کوچکترین انتقادی از این فرد رو به عنوان توهین به مقدسات قلمداد کنیم؟!(همون طوری که تو بعضی روزنامه ها نوشته شده بود علت تظاهرات توهین به مقدسات اسلامی و وهن اسلامه!)
من با اینا اصلا موافق نیستم.

   + امیر حسام صلواتی ; ۳:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

يه خورده درددل

گویا این مملکت نمی خواهد روی آرامش را به خود ببیند.تازه مسئله آقاجری سر و صداش خوابیده بود که شد گوشتهای آلوده بعدش هم که خیلی چیزهای آلوده دیگر و الان هم مسئله کاریکتور روزنامه حیات نو.من اصلا قصد این را ندارم که به افرادی که اعتصاب و تحصن و تظاهرات کرده اند راجع به این مسئله اعتراض کنم.چون وقتی برای خودم این حق را قائل هستم که راجع به مسائلی که به نظرم اشتباه است اعتراض کنم باید این حق را برای بقیه هم قائل باشم.من خودم این کاریکاتور را ندیدم بنابراین در مورد خود کاریکاتور نمی خواهم نظر بدهم.چیزی که من می خواهم بگویم این مسئله است که نصف این اعتراضات ،اعتراض به توهین به ساحت مقدس امام راحل بوده است.نکته ای که من می خواهم بگویم همین مسئله است.متاسفانه در جامعه امروز مابرخی افراد برای مقاصد خودشان و استفاده شخصی به برخی اشخاص مثل امام خمینی قداست یک معصوم را داده اند.نکته ای که من خیلی دیر فهمیدم این است که برای اسم امام سه تا صلوات می فرستند و برای پیامبر اسلام(ص) یکی!برخی هم حرف امام را سند می شمارند و مثلا می گویند فلان کس باید زندانی شود به جرم اینکه با حرف امام(و جدیدا رهبر انقلاب)مخالفت کرده است.من به این اعتراض دارم.به این اعتراض دارم نظر یک فرد خود قانون و حتی بالاتر از آن شمرده شود آن هم در مقولاتی که کاملا نظرات شخصی است.(دقت کنید من نمی خواهم بگویم امام بد بود یا آنگونه که عده ای فکر می کنند شیطان صفت بوده است!اما فکر هم نمی کنم که یک معصوم بوده است!امام هم یک انسانی بود مثل همه انسان های دیگر با یک سری خصوصیات خاص که از انسانهای عادی متمایزش می کرد.با تعاریفی که من شنیدم انسان خیلی خوبی بوده است اما نه در حد یک معصوم.او نظر خود را داشت دیگران هم حق دارند نظر خودشان را داشته باشند.)من به این اعتراض دارم که فردی را به جرم اینکه نظرش یا جهان بینی اش با یک فرد دیگر-حالا هر که می خواهد باشد-متفاوت است دستگیر و زندانی شود.
آن کاریکاتور هم اگر حاوی مطالب توهین آمیزی بوده است به نظر من از این حیث قابل بررسی است که به یک آدم توهین کرده.همین و بس حالا این آدم می خواهد من باشم می خواهد شما باشید می خواهد امام باشد.(فقط فرق آن این است که یک عده روی این آدم حسلسیت دارند.)بعضی با این کارهایشان فقط به جای دفاع از امام چهره اورا در نزد بقیه مردم به خصوص ادمهای هم سن و سال من خراب می کنند،نظیر دیگر کارهاکه به بهانه دفاع از دین،پیغمبر(ص)،شهدا و ...انجام می شود(در مورد این اخری به عینه می توانید ببینید که با یک ارزش دهی غلط چگونه ایجاد نفرت شده است به جای ایجاد مودت!و علت آن هم چیزی نیست جز استفاده یا بهتر بگویم سوء استفاده ابزاری یک عده از بعضی مسائل مثل مسائل اعتقادی مردم)
-------------------------------------------
بمیرید پیش از آنکه بمیرید.

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

بازگشت+کتاب درسی!

بعد از یه وقفه نسبتا طولانی برگشتم.فشار امتحانات مانع این شد که بتوانم چیزی بنویسم.هر چقدر هم بیخیال باشم بالاخره اینقدر دیگه بیخیال نیستم که دیگه شب امتحان هم درس نخوانم.راستش من از آن دسته آدمهایی نیستم که با درس خواندن مخالف باشم یا بگویم آدم فقط باید زندگی اش را به تفریح و باری به هر جهت بگذراند.من از درس خواندن به هیچ وجه بدم نمی اید اما درسی که به درد بخورد.یک سری از درس ها در برنامه درسی ما گنجانده شده اند که هدف از گنجاندن آنها درست بوده ولی چنان بد ارائه می شوند که به جای علاقه ایجاد نفرت می کنند.تقریبا همه دروس عمومی ارائه شده در سطح دبیرستان این جوری هستند.من کارشناس مسائل درسی نیستم اما به عنوان کسی که یک بار این درس ها را گذرانده که حق دارم حرف بزنم.خواندن نصف بیشتر این کتاب ها واقعا یک زجر است.کتاب دینی 2 و3 را نگاه کنید(علت اینکه دینی 1 را مثال نزدم این است که چون در کنکور نمی آمد من هم نخواندم و یادم نیست چی بود!)مال 17 18 سال پیش هستند.من سالهای دبیرستان نفهمیدم که این کتابها چقدر اشکال دارند چون یا سر کلاسشان نبودم یا اگر هم بودم داشتم کتب دیگری می خواندم!اما وقتی در دوره پیش دانشگاهی بالاجبار شروع به خواندن کردم و مجبور بودم با دقت بخوانم چنان اشکالهای اساسی دیدم که کف کردم!(البته اشکال از نظر من)بزرگترین اشکال این کتاب ها هم این است که به درد زندگی روزمره نمی خورد و حتی به کار مستحکم کردن پایه های اعتقادی هم نمی آمد.(جدیدا مثل اینکه یک کتاب جدید تدریس می شود به نام دین و زندگی.هر چند ندیدم کتابش را اما همین که سعی کردند کتاب قبلی را عوض کنند کار قابل تحسینی است)یا مثلا کتاب عربی را در نظر بگیرید.من خودم 7 سال درس عربی داشتم.معمولا هم جزء شاگردان خوب کلاس در این درس بودم اما من با یک نفر آدم عرب یک کلام عربی نتوانستم حرف بزنم.نه او حرف مرا می فهمید نه من حرف او را!اما اگر حرفهایش را می نوشت چنان می توانستم برایش تحلیل الصرفی کنم که خودش نتواند!!!برای این می گویم این کتابها به درد نمی خورند.یعنی به کار زندگی روزمره نمی آیند و اکثرا هم اطلاعاتشان قدیمی و به درد نخور است.(البته کتاب درسی خوب هم داریم مثل دیفرانسیل 1و2 و تقریبا همه کتب فیزیک دوره دبیرستان)به هر حال امیدوارم یک روزی بیاد که دانش آموزان و دانش جویان تو کتابهای درسی شان مطالب به درد بخورتری پیدا کنند.
***
من الان که آمدم بنشینم برای بلاگم مطلب بنویسم قصد نداشتم اینها را بنویسم و واقعا فی البداهه بود!می خواستم یک چیز دیگه بنویسم نمی دانم چرا اینجوری شد!
----------------------------------------------------------------
آن کس که شهامت دارد با خدا تنها باشد به راستی قوی است.

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/۱٠/٢٤
comment نظرات ()