حرف‌های بی‌مخاطب

اصلاحیه در راستای مطلب مصر

در پست قبلی مطلبی راجع به شرایط مصر و مقایسه اش با وضع ایران نوشتم که تا حدی شتابزده بود و بابت این و بابت لحن مطلب عذرخواهی می کنم چون با توجه به کامنت های دوستان و نگاه کردن از زاویه دید طرف مقابل به نظر می رسد میتوان  در قبال حوادث مصر موضع موافق گرفت و در مقابل حوادث ایران موضع مخالف. توصیه می کنم کامنتهای مطلب قبل را بخوانید تا واضح تر شود موضوع. 

هر چند این به این معنی نیست که موضوع برای من حل شده است. از نظر من کماکان بسیار عجیب است که جنبش مردم مصر بیداری باشد و مال ایران فتنه! شاید ریشه این مشکل در تعریف کلمه »مردم« باشد چرا که از منظری مردم یعنی اکثریت مردم و باید اکثریت مردم طرفدار یک جریان باشند تا آن جریان بیداری تلقی شود و گرنه میشود فتنه. ولی از نظر من اگر تعداد قابل توجهی از مردم مشکلی داشته باشند باید به درخواستشان رسیدگی شود نه اینکه با چسباندن یک سری واژه نظیر مزدور آمریکا و جیره خوار اجنبی و ... قضیه را بست و رفت سراغ قوه قهریه! و استفاده از قوه قهریه علیه مردم )به تعبیر تعداد قابل توجه که از نظر من یک نفر است( در یک جا را پسندیده شمرد و به همان ترتیب ایجاد محدودیت در خبررسانی و اینترنت را توجیه کرد و در جای دیگر همان کارها را پسندیده شمرد.

پی نوشت : مستقل از چیزی که من نوشتم هر دو طرف ماجرا ادعای اکثریت بودن را دارند و من در مقامی نیستم که راجع به این موضوع قضاوت کنم و اصولا برایم در درجه دوم اهمیت قرار دارد. مهم تر از اکثریت یا اقلیت بودن برای من این است که حقوق افراد پایمال نشود چه اقلیت چه اکثریت. 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٦
comment نظرات ()

مصر

چیزی که برای من تحولات مصر را جذاب می‏کرد بیش‏تر مواضع دولت‏مردان ایران بود تا خود اعتراضات. یعنی رسما من از موضع اتخاذ شده این‏قدر در شگفتم که حد و حصر ندارد و در عجبم از این همه دوگانگی! خوشحال می‏شوم یک نفر بیاید و مرا از اشتباه دربیاورد ولی واقعا برایم محل سوال است که چطوری اعتراضات در یک کشوری می‏شود بیداری اسلامی و نهضت مردمی و در جای دیگر فتنه؟ اجازه بدهید بیشتر توضیح بدهم:

تا جایی که من می‏دانم کشور مصر (و تونس) نظامش بر مبنای انتخاب رییس‏جمهور و نمایندگان مجلس است و نه پادشاهی. لازمه چنین سیستمی برگزاری انتخابات است و کسی که حائز اکثریت آرا بشو می‏شود رییس‏جمهور مملکت. حالا یک عده از مردم تحت تاثیر اعتراضات در تونس ریخته‏اند در خیابان و خواهان برکناری رییس‏جمهور کشور هستند. ولی مگر این رییس‏جمهوری برآمده از انتخابات نیست؟ پس اعتراض به رای اکثریت معنایی ندارد که اعتراضات مردمی لقب بگیرد یا بیداری اسلامی. در بهترین حالت نارضایتی عده‏ای است که در انتخابات شکست خورده‏اند. مگر اینکه بگوییم در انتخابات تقلب شده است و این عده معترض در حقیقت اکثریت هستند. ولی آیا تقلب در انتخابات مصر اثبات شده است؟ مگر قرار بر این نیست که تا تقلب ثابت نشده است همه تسلیم رای مردم باشند و اعتراض نکنند؟ پس باز هم معنایی ندارد که اعتراضات را مردمی بنامیم!

در ثانی مگر آمریکا از جنبش مردم مصر حمایت نکرد و خواهان کناره‏گیری آقای مبارک نشده؟ همین برای اثبات اینکه معترضان جیره‏خوار آمریکا هستند کافی نیست؟! (حالا بماند که این همه مدت حامی‏اش بودند! ولی به هر حال از جنبش مردم مصر حمایت کرده‏اند و معمولا بنا به نظر دولت‏مردان حمایت آمریکا برای اثبات غلط بودن یک جریان کافی است.)

من مشکلم با حمایت از اعتراض مردم مصر نیست و اصلا نمی‏دانم در کشور آن‏ها چه خبر است و نظام سیاسی‏اش چگونه است و ... تنها چیزی که به نظر می‏رسد این است که اگر هم بنا بر حمایت باشد، حمایت مسئولان ایرانی بی‏معناست چون با همان خطوط استدلالی که در این یک‏سال اخیر به کار رفته است، جنبش مردم مصر همان‏قدر فتنه است که اعتراضات پس از انتخابات ایران! 

واقعا خوشحال می‏شوم یک نفر بیاید و به من بگوید این دو تا چطوری با هم فرق دارند که مواضع اتخاذ شده این‏قدر با هم فرق دارد!

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

باز هم در ادامه عقل و سردرگمی

در ادامع مطالب قبل، این یکی را هم می‏نویسم که شاید فعلا آخرین مطلبی باشد که در رابطه با این موضوع می‏نویسم.

 

یادم هست سر کلاس فلسفه که می‏رفتیم ماده را این‏گونه تعریف می‏کردند که چیزی است که فضا اشغال می‏کند (بیان دقیقش یادم نیست ولی تاکید روی اشغال کردن فضا بود). حالا سناریوی زیر را در نظر بگیرید:

یک نفر را فرض کنید که کلاهی روی مغزش گذاشته شده (یا پیشرفته‏ترش اینکه یک تراشه الکترونیکی در مغزش کار گذاشته شده) است که برایش جهان بیرون را شبیه‏سازی می‏کند. به این معنی که مثلا او روی یک صندلی در یک اتاق خالی با چشمانی بسته نشسته است و این تراشه در مغزش همه‏ی اتاق با اشیایش را مجسم می‏کند. یعنی این فرد به خاطر تحریک اعصاب بینایی‏اش توسط این تراشه مثلا یک تلویزیون در اتاق "می‏بیند" یا به خاطر تحریک اعصاب حسی‏اش نرمی فرش زیر پایش را حس می‏کند و قص علی هذا. 

حالا فرض کنید فرد شروع می‏کند به واکنش نشان دادن به محیطش یعنی مثلا دستش را دراز می‏کند که لیوان روی میز را بردارد (واضح است که نه میزی هست نه لیوانی). ولی "جلوی" لیوان یک پارچ است که باید هواسش باشد دستش به آن نخورد. تراشه مذکور در ذهن این فرد به این ترتیب با یک حقه ساده در تحریک اعصاب بینایی می‏تواند احساس تجسم فضایی را در این فرد به وجود آورد و چیزی را آن‏جا قرار دهد که «فضا اشغال می‏کند». به این ترتیب من به عنوان آزمایش‏کننده ماده خلق کرده‏ام! (حداقل برای آزمایش‏شونده).

 

پی‏نوشت 1: من شاید بتوانم مدعی شوم که از هیچی ماده خلق کرده‏ام (حداقل در دنیای فرد آزمایش‏شونده). قبول دارم که این ادعا یک کمی گزاف است چون انرژی صرف شد تا نورون‏های فرد تحریک شوند و ... ولی در دنیای آن فرد ماده از هیچ به وجود آمده است! ممکن است که "هیچ" دنیای او معادل "هیچ" دنیای من باشد ولی از کجا می‏خواهد بفهمد اصلا دنیای من وجود دارد که بفهمد "هیچ" دنیای او واقعا "هیچ" نیست؟ 

پی‏نوشت 2: این‏ نکته که چیزی که برای یک فرد "ماده" حساب می‏شود برای دیگری "هیچ" است خیلی جالب است به نظرم! یعنی سوژه آزمایش واقعا جهان مادی‏ای را حس می‏کند اطرافش که هیچی نیست برای فرد آزمایش‏کننده!

پی‏نوشت 3: حالا تا اینجایش بیرون از ذهن این فرد فضایی بود و زمانی و ... ولی اگر بیرون ذهنش هیچی نباشد، حتی آن اتاق و حتی فضا هم نباشد، آن وقت قضیه خیلی جالب‏تر می‏شود.

پی‏نوشت 4: همین بحث را می‏توان به زمان هم تعمیم داد.

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

ادامه عقل و سردرگمی

در رابطه با مطلب قبلی و این پست محمد، خیلی وقت پیش‏ها که داشتم به این موضوع فکر می‏کردم یک ایمیلی برای محمد فرستادم که عینا اینجا می‏آورم چون به نظرم بد نیست و در رابطه موضوع قبلی است (یعنی اول این بود بعدش آن آمد!). منتها چون متن ایمیل طولانی بود و من حوصله ندارم دوباره تایپش کنم، عینا اینجا می‏آورمش. بابت اینکه زبان ایمیل مخاطب دوم شخص مفرد (محمد) است و لحن محاوره‏ای و  بی‏نظم بودنش و احیانا غلط‏های املایی پیشاپیش عذر می‏خواهم:

 

« راجع به اونکه جهان خارج علم حضوری نیست و ... این رو من هم قبول دارم. ولی تا جایی که یادمه توی کلاس هم چیزهایی مثل احساس گرسنگی و ترس و ... هم در حیطه علم حضوری گنجانده نشد و فقط در نهایت "علم به وجود احساس گرسنگی" و علم به "من" یا خودآگاهی به علم حضوری تعبیر شد. اگر این تعبیر رو بپذیریم (و به نظر من احساس گرسنگی خودش واضحه که علم حضوری نیست چون من میتونم نورون هات رو طوری تحریک کنم که فکر کنی گرسنه ای ولی گرسنه نباشی و ...) اون وقت وجود جهان خارج اصلا قرار نیست جزو بدیهیات یا علم حضوری باشه. یعنی هر وقت این اشکال رو سر کلاس مطرح میکردیم یا مباحثه میکردیم، به این نتیجه میرسیم تنها چیزی که میتونیم بگیم اینه که یک چیزی خارج من هست (الان راجع به این یک کم بیشتر توضیح میدم) ولی اینکه چه شکلیه و آیا همین طوریه که هست (اگر این گزاره اصلا معنی داشته باشه. یعنی در این مورد "واقعا" و "واقعی" چه معنی ای داره وقتی همه همین طوری میبینندش و کسی نمیتونه چک کنه طور دیگه ای هست یا نه و اگرم بیاد بگه احتمالا میگیم مریضه یا روانیه و بستریش می کنیم) به نظرم اصلا بدیهی نیست. 

اما راجع به وجود جهان خارج این چیزیه که من فکر کنم:
من اصولا وقتی فکر می کنم، میبینم یه سری چیزهایی هست که "من" بهشون میگم. اینها مجموعه چیزهایی هستند که کنترلشون تا حد خوبی در اختیار منه مثل افکارم، خواسته هام و کارهام و ... 
اما در مقابل، یه سری چیزهایی هست که کنترلشون در اختیار من نیست. مثل وضع هوای امروز یا کارهای تو و ... 
من اسم این رو میذارم "جهان خارج".
حالا بیا فرض کنیم یه روز که من میفهمم این چیزهایی که من فکر می کردم کنترلشون در اختیار من نبوده، عملا در اختیار من بوده ولی من بلد نبودم! یعنی همه اینها عملا یک virtual reality ای بودند که یه سیمولاتوری داشت برای من سیموله میکرد که اینجا مثلا کامپیوتره این الان آسمونه و ... اما عملا همه اش دست مغز من بوده که گول بخوره یا نه و من می تونستم عملا به جای اینکه اینجا آسمون ببینم جنگل ببینم! (یه صحنه از ماتریکس هستش که نئو میره پیش اون پیشگوئه میبینه یه پسره نشسته داره یه قاشق رو خم می کنه. پسره حرف جالبی می زنه میگه اگه بدونی که این قاشق نیست که داره خم میشه، توئی که داری خم میشی و این طوری میبینی دیگه خم کردنش کاری نداره. حالا فرض کن این طوری ما هم کنترل "جهان خارج" رو در دست بگیریم). در این صورت "جهان خارج" با اون تعریف که چیزی باشی که کنترلش در اختیار من نباشه عملا میشه اون سیمولاتوره فقط. یا چیزهایی بیرون سیمولاتور که من نمیبینم. 
حالا این رو میشه به اکستریم ها برد. من سه تا سناریو رو تصور می کنم:
1- سناریوی اول اینیه که احتمالا تا چند ده سال آینده، یه شبه ماتریکس در مقیاس کوچیک توی خونه خواهیم داشت. یعنی چی؟ یعنی مثل یه دستگاهی که میشنی توشوصل میشه به مغزت بعد همه کار رو برات اون میکنه. گشنه ات مشیه غذا میخوای؟ طوری نورون هات رو تحریک می کنه که مثلا الان پا شدی بعد رفتی بیرون بعد مثلا رسیدی رستوران بعد مثلا غذای دلخواهت رو سفارش میدی بعد نورونهای چشایی ات رو با مزه مورد نظر تحریک می کنه و ... در حالی که در نهایت تنها کاری که داره میکنه اینه که مایع مغذی رو به بدنت میرسونه مستقل از نوع غذایی که داری میخوری! فقط بسته به انتخابت بهت طعم قرمه سبزی یا پیتزا یا ... رو میده. همین طور در مورد ورزش کردن، کتاب خوندن و ... . 
یعنی عملا تو از جات تکون نمیخوری و داری تو یه "جهان مجازی" زندگی می کنی. میشه تصور کرد که همچین چیزی به اینترنت هم وصل باشه و آدمها تو اون جهان مجازی همدیگه رو ببیند منتها چون دیگه نورون ها هم تحریک میشن انگار که واقعا همدیگه رو دیدن! در این صورت جهان بیرونی برای ما وجود نخواهد داشت به این معنی که الان هست. یه جهان دیگه ای که همونقدر واقعیه که این الان هست ولی در مقابل این مثل یه جهان مجازی میمونه.
حالا تو همون جهان تو میتونی شخصیت های مجازی داشته باشی: کسایی که مثل آدمهای طبیعی رفتار کنند و نورون هات رو تحریک کنند وقتی مثلا باهاشون دست میدی و ... . عمرا هم نفهمی کدومشون اصلند کدوم نیستند :دی
2- تعمیم سناریوی بالا این میشه که این ماتریکسهای کوچیکتر با یه ماتریکس بزرگتر و به مراتب قدرتمند تر جایگزین شن به نحوی که عملا همونی بشه که تو ماتریکس دیدیم. یه جهانی داریم که توش "واقعا" هستیم و یه جهان دیگه که "فکر می کنیم اون توییم" ولی به همون اندازه واقعی به نظر میرسه. 
در همه این دو تا بالایی ها، "من" تنها چیزی که میتونم بفهمم و "حس کنم به علم حضوری" اینه که خودم هستم و یه چیزهایی حس می کنم! یه چیزهایی هم هست که خارج از منه. اینکه چیه رو نمی دونم. اینکه شعاع عملکرد و قدرت من و به همون نسبت دایره جهان خارج چقدره رو هم نمیدونم. برای من همونقدر که جهان الان واقعیه (میگم اگر این لغت معنی داشته باشه در این مورد) جهان سیمولاتوری هم واقعیه و من نمیتونم بفهمم فرقش رو احتمالا.
3- حالا خفن ترین حالتش رو در نظر بگیر اینکه یه سوپر کامپیوتری باشه که همه ماها رو سیموله کرده! یعنی حالت اول رو در نظر بگیر که گفتم توش میتونی عملا شخصیت های مجازی برای خودت درست کنی که عین واقعیش باشند، حالا فرض کن 6 میلیاردتا از اینها درست کردی اون تو و برای هر کدوم هم یه module تعریف کردی به اسم مغز که شبیه مغز تو کار می کنه و بهشون یه سبکی از "خود آگاهی" هم دادی! حالا اینها اون تو ولند و دارند زندگی می کنند در حالی که عملا همه شون یه سری شخصیت مجازی اند که توی ماتریکس تو هستند ولی "فکر می کنند" که واقعی اند و جهان ماتریکسی واقعیه و ...
در این مورد آخری اون آدمهایی که داخل خود ماتریکس زاییده شده اند، حتی وجود ندارند به اون معنا! یعنی جنس وجودشون با تو فرق داره یه طورایی! به محض اینکه تو پاشی بری بخوابی و دستگاه رو خاموش کنی اونا هم به باد فنا هستند!
برای اینها دیگه داخل و خارج به اون صورت معنی نمیشه! همه اش یه چیزه!
4- و در نهایت از همه خفن ترش اینه که از سناریو بالا خودت رو حذف کنی. یعنی یه ماتریکسی که بیرونش اصلا معنی نداره. به این معنی که در سناریو دو، تو دو جا بودی: بیرون ماتریکس زندگی می کردی (جسما) ولی با تحریک نورون هات این طور بهت القا میشد که داری توی یه مثلا کلان شهر زندگی میکنی. اما تو این یکی دیگه بیرون ماتریکس جسمی هم وجود نداره! جسم هم صرفا یه سطح از سطوح تعریف ماتریکس میشه!
در این دو سناریو آخری، اون آدمهایی که اون تو هستند شاید در بهترین حالت بتونند به این فکر کنند که یه ماتریکسی هست و ما همه هستیم! داخل و خارج معنی نداره!
و دقت داری که سناریوی 3 چقدر شبیه مغز و قدرت تخیل آدمه؟ به راحتی میتونی توی ذهنت یه دنیای این طوری بسازی و توش یه سری آدم طراحی کنی که زندگی کنند و ازدواج کنند و بچه دار بشن و بمیرن و ... 
و سناریو 4 میشه سناریو سومی که توش یه ماتریکسی رو تجسم کنی که این کارها رو داره واسه یه عده توش می کنه و فکر کن ببین آدمهای اون تو چقدر بدبختند و چطوری میخوان بفهمند که آیا تو هستی یا نیستی یا چی!!
من هر چی بیشتر فکر می کنم، سناریوی 2 و 4 از همه بیشتر برام make sense می کنه. یاد حرف خداوردیان می افتم که میگفت ما یه جورایی انگار توی خیال خدا هستیم و یا اون حرف ملاصدرا که اینایی که ما میبینیم همه اش ظاهره و نقابه و پشت این، همه چیز فقط وجوده و این ذهن ماست که به این میگه سنگ و به اون میگه درخت! یعنی انگار ما تو خود ماتریکسه هستیم واقعا و اونهایی که خفن ترند تونستند از ماتریکس بیان بیرون و "حقیقت اشیا" رو ببیند (پیامبر یه دعایی داره که میگه خدا به من "حقیقت" اشیا رو نشون بده). 
حالا اینکه چطور میشه همه ی این خیال بافی ها رو چک کرد و گفت درستند یا غلط رو نمیدونم. بدبختی اینکه اصلا نمیدونم ممکن هست چک کردنشون یا نه؟ یاد کارتون flatland می افتم (اگه ندید حتما ببین). جماعتی توی جهان دو بعدی زندگی می کنند که یه کره از جهان سه بعدی میاد با یکیشون حرف میزنه بعد بقیه بهش می گن زده به سرت و اینها! بدبختیش اینجاست که اگر کره باهاشون حرف نزنه، صد سال هم نمیتونند به وجودش پی ببرند! اگرم حرف بزنه میگن اینها تاثیرات روانی و مغز و ... است! شاید در مورد ما هم صدق کنه همین! شاید اینهای که شیزوفرنی دارند و چیزهای دیگه رو میبینند واقعا اونا هستند و ما نمیبینیم و ما مشکل داریم!
نمیدونم واقعا نمی دونم. 
در آخر یه چیز شاید بی ربط. داشتم یه بخشی از دعای عرفه رو میخوندم، این جمله زیر چشمم رو گرفت:
"چگونه برای اثبات وجود شریفت به چیزی دلیل آورده شود که در هستی خود محتاج توست، آیا برای غیر تو ظهوری است که برای تو نیست تا وجود غیر، آشکار کننده جمال تو باشد؟"
فکر کن! برای اثبات یه چیزی به دلیلی نیاز داری که خود دلیله برای وجودش نیازمند وجود اون چیزه باشه! فکر کن ببین عجب دوری میشه!»

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

عقل و سردرگمی‏

پیش‏نوشت: این یادداشت را (و احتمالا چند تای بعدی‏ را نیز) به بهانه این مطلب محمد عزیز می‏نویسم. البته مستقیما شاید به مطلب محمد ربطی نداشته باشد و پاسخی برای آن نباشد. صرفا موضوعش تا حدی با آن مشترک است و این مطلب به همراه چند مطلب اخیرش (به خصوص این یکی) باعث شد راجع به خیلی موضوعات فکر کنم و سرم مدتی گرم شود که خلاصه‏اش را در چند یادداشت بعدی خواهم نوشت اگر خدا بخواهد. 

اما بروم سر اصل مطلب. 

چند وقت پیش دوباره داشتم به این فکر می‏کردم اصلا با استدلال‏های عقلانی می‏شود خدا را اثبات کرد یا نه. یعنی مشکلی با خود استدلالش ندارم. مشکل با فرض استدلال دارم که این است که عقل می‏تواند به وسیله اصول عقلانی و منطقی خدا را اثبات کند. یادم هست وقتی کلاس فلسفه هم می‏رفتیم کلی مباحث معرفت‏شناسی هم خواندیم و صحبت کردیم که به کدام گزاره‏های عقلانی می‏توان اعتماد کرد و کدام یک قابل اعتماد نیستند. سپس بر پایه این‏ها و گزاره‏های "بدیهی" نظیر «اجتماع نقیضین محال است»، سعی می‏شد وجود خدا و احیانا صفاتش اثبات شود. ولی یادم هست با همه این احوال و این مباحث همیشه یک نکته آزاردهنده وجود داشت که وقتی با محمد و رضا هم مباحثه می‏کردیم تکرار می‏شد، نکته‏ای که محمد در این مطلب به عنوان اینکه از "کجا معلوم اجتماع نقیضین محال باشد" بیانش کرده است. و واقعا از کجا معلوم؟

به عبارت دیگر، برای من الان این مسئله مطرح است که مگر خدا محدود است به قوانین ما؟ هر قانون عقلی که اسمش را بیاوری قانونی است که با عقل ما سازگار است. حالا خدا برای چه باید "تابع" این قانون باشد که من از این قوانین به وجودش پی ببرم؟ چه برسد به صفاتش! (یعنی پی بردن به وجود را تا حدی می‏توانم درک کنم ولی اینکه با این قوانین صفاتش را هم به دست آوریم برایم دیر هضم‏تر است).

دقت کنید: من اصلا ادعا نمی‏کنم قوانین عقلی نمی‏توانند مثلا به خدا و صفاتش برسند شاید هم می‏توانند چنین کنند. شاید هم همانی که قوانین عقلی می‏گویند درست است. ولی کلی احتمال دیگر هست که از حیطه عقل ناقص من خارج است و وقتی خارج است خوب من با عقلم نمی‏توانم بهش برسم!

بعد آن وقت حس می‏کنم همه این تلاش‏هایی که می‏کنیم که خدا را با عقلمان بشناسیم، وقتی ابزاری که می‏خواهیم با آن خدا را بشناسیم این قدر در مقایسه با چیزی که می‏خواهیم بشناسیمش کوچک است، و از آن طرف آن خدایی که می‏خواهیم با عقل کوجکمان بشناسیمش اصلا لزومی ندارد طبق قوانین عقل ما رفتار کند، راه به جایی ممکن است نبرد و احساس درماندگی بهم دست می‏دهد. 

بعدش فکر می‏کنم راجع به اینکه خوب تنها راهی که می‏ماند این است که راه ایمان را امتحان کنم و این راهی که می‏گویند عرفا رفته‏اند و خدای خود را "دیده‏اند". ولی بلافاصله با خودم می‏گویم من اگر الان خدا را "ببینم" دیگر تمام است؟ از کجا بفهمم اینی که دیدم توهم و ساخته پرداخته ذهن خودم نبود و خود خدا بود؟ چه برسد به اینکه بروم به یک کسی بگویم فلانی من خدا را دیده‏ام. در این صورت می‏برندم بیمارستان روانی بستری‏ام می‏‏کنند!بعد این‏طوری بیشتر درمانده می‏شوم.

روی اینکه علم بخواهد روزی خدا را برایم کشف کند هم که خیلی وقت است حساب باز نمی‏کنم. علتش هم این است که اصلا افقی که علم راجع بهش صحبت می‏کند به شدت محدود است. یادم هست یک بار راجع به یک فیلم کارتونی به اسم flatland نوشتم که زندگی موجوداتی دو بعدی بود که یکی‏شان روزی توسط یک "کره" (یک موجود سه بعدی) که ناظر به جهانشان بود صدا زده می‏شود و آن "آقای مربع" هم می‏رود به بقیه شهروندان سرزمین تخت خبر می‏دهد ولی مسخره‏اش می‏کنند و می‏گویند بعد سوم چیست اصلا؟ (مفصل‏تر قبلا راجع بهش نوشته‏ام ولی هر چه گشتم دنبالکش را پیدا نکردم. شاید هم توهم زده‏ام؟! اگر ندیده‏اید ببینید کارتون جالبی است). حالا حکایت علم و رابطه‏اش با خدا از این جنس است. فرض کنید ما در جهان دوبعدی زندگی کنیم. علممان هم محدود است به همان دو بعد. اصلا محدود است به "بعد" و "فضا". چطور می‏تواند راجع به ابعاد بالاتر (نه لزوما بعد فضایی) صحبت کند؟! 

آخرش به این دلم را خوش می‏کنم که وقتی مردم خیالم راحت می‏شود و همه چیز را می‏فهمم. ولی بعدش یاد این آیه می‏افتم که «من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخره اعمی و اضل سبیل» (هر کس در این دنیا نابینا باشد در آخرت نیز نابینا خواهد بود بلکه هم گمراه‏تر. سوره اسراء آیه 72). 

خلاصه‏اش می‏شود اینکه من مانده‏ام وسط یک دنیایی که نمی‏دانم واقعی است یا نه (به این معنی که همینی است که من می‏بینم یا این صرفا توهمی است که سیگنال‏های الکتریکی مغز من به من القا می‏کند) با یک ابزاری به اسم عقل که قرار است به وسیله‏اش خدایی را بشناسم که مطمئن نیستم از قوانین حاکم بر عقل من پیروی کند یا نه و در بهترین حالت حتی اگر "ببینمش" هم نمی‏توانم مطمئن باشم که توهم خودم بوده یا خود خدا بوده است. بعد برای اینکه همه این‏ها را حل کنم یک عمر محدودی دارم و هر چه بخواهم بکنم باید در این مدت باقی‏مانده انجام دهم و حواسم باشد سرم به درس و کار و ... "گرم" نشود در حالی که شاید تهش هیچی نباشد و اصلا می‏بایست سرم "گرم" می‏شد و ...

وضع جالبی است خلاصه! می‏دونم که چه چیزهایی را نمی‏دانم ولی نمی‏دانم چطوری می‏توانم پاسخشان را بیابم. حتی نمی‏دانم آیا اصلا می‏توانم جوابشان را پیدا کنم یا نه!

 

پی‏نوشت:

1. جالب نیست؟ این بیچاره‏هایی که مثلا اسکیزوفرنی دارند و در بیمارستان بستری‏اند از کجا معلوم آن‏ چیزهایی که آن‏ها می‏بینند واقعی نباشد؟ و این ماییم که "ناقصیم" و نمی‏توانیم ببینیمشان؟ و اصلا "واقعی" یعنی چه؟ در رابطه با این دومی در مطلب بعدی بیشتر می‏نویسم.

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٢
comment نظرات ()

اندر باب برخوردهای دوگانه

یک چیزی در رابطه با موضع گیری افراد مختلف راجع به مثلا مسئله اهانت و بی احترامی به بیت امام راحل یا مواردی از این دست وجود دارد که من نمی توانم هضم کنم. آن هم این است که چرا باید اصولا حساب جداگانه ای برای افرادی که بازماندگان شخصیت بزرگی هستند باز کرد؟ یعنی اصولا فرق فرزندان یک شخصیت بزرگ با فرزند دیگر افراد چیست که باید همواره به یکی احترام گذاشت و دیگری فقط وقتی شایسته احترام است که خودش کار بزرگی را کرده باشد؟ روی همین حساب کسی که فرزند یا نوه مثلا امام خمینی است مگر نباید مستقل از اینکه کیست مورد ارزیابی قرار بگیرد و اگر خودش شخص بزرگی بود مورد ستایش قرار بگیرد؟ 

چیزی که به خصوص آزارم می دهد شنیدن استدلال هایی از این دست از زبان کسانی است که خودشان خیلی به این قضیه اعتقاد ندارند که به خاطر پدر پسر هم باید مورد احترام باشد ولی با توجه به شرایط سیاسی از این استدلال استفاده می کنند تا امتیازی از طرف مقابلشان بگیرند. مثلا می گویند فلانی نوه امام است و احترام به نوه امام واجب. بنابراین آن عده ای به ایشان توهین می کنند، و دست بر قضا از جناح رقیب هستند، کار اشتباهی می کنند. یا حتی بدتر، از زبان کسانی است که اصلا اعتقادی به امام هم ندارند ولی صرفا چون میدانند با این سبک استدلال ها میتوانند از طرف مقابل امتیاز بگیرند آن ها را به کار می برند1.

اگر می خواهیم نشان دهیم که کار اشتباهی است، به نظر من استدلال درست این است که ثابت کنیم مثلا آقای سید حسن خمینی شخصیت برجسته ای است و نباید به ایشان بی احترامی شود. نه اینکه چون نوه امام است پس احترامش واجب. پسر نوح هم فرزند پیامبر خدا بود ولی این استدلال در موردش صدق نمی کرد. همین مسئله در رابطه با دیگر افراد هم وجود دارد نظیر پسر شهید بهشتی. حالا می خواهد فرزندان ایشان هم راستا با عقاید من نوعی باشند یا مخالفش. مهم این است که در جای خود و مستقل از پدرشان مورد ارزیابی قرار گیرند و ارزششان بر مبنای شخصیت خودشان تعیین شود. 

اشتباه نشود. منظور من صحبت راجع به شخصیت افرادی نظیر سید حسن خمینی یا پسر شهید بهشتی نیست که اتفاقا هر دوی این افراد برای من بسیار قابل احترامند. صحبت من راجع به نحوه استدلالی است که به زعم من اشتباه است. درست است که امروز این روش استدلالی ممکن است کارکردی در جهت منافع من داشته باشد ولی همین استدلال پس فردا می تواند علیه من به کار گرفته شود و من اگر امروز چشم ببندم و بگویم مهم نتیجه اش است که درست است پس بیخیال، فردا دودش در چشم خودم خواهد رفت.

 

این را هم اضافه کنم که همه این ها باز هم ربطی به این ندارد که یک عده از آن طرف دوره افتاده اند که میراث امام و انقلاب را مال خود کنند و قانون را و سخنان امام را هر طور که می خواهند به نفع خود تفسیر می کنند و به هر کسی هم با ایشان مخالفت کند انگ ضد امام و ضد انقلاب می زنند حالا می خواهد من نوعی باشم یا نوه امام. فکر می کنم واضح است که به عقیده من آن هم اشتباه است.

 

پی نوشت:

1 - نظیر این دومی در برخورد با مسئله اهانت به مراجع یا موارد مشابه زیاد دیده شده است: کسی که اصلا اعتقادی به قضیه مرجعیت ندارد ولی صرفا چون الان به نفعش است از آن استفاده می کند و پس فردا که به ضررش بود از آن ور در می آید که اصولا چرا مرجعیت؟ متاسفانه در بین طرفداران جنبش سبز هم این یکی را خیلی دیده ام. همین چند سال پیش ماجرای نامه آقای محمد نوری زاد به آیت الله مکارم شیرازی را یادتان هست؟ مثال بسیار خوبی از ماجرای برخورد دوگانه است: یک عده که اصولا به مرجعیت اعتقاد ندارند دادشان درآمد که واسفاه به مرجعیت توهین شد و چه و چه صرفا به خاطر اینکه نویسنده نامه از نزدیکان به مرام فکری دولت بود. از آن طرف یک سری دیگر که سفت و سخت طرفدار نقش مرجعیت در سیاست هستند و اگر این نامه را یک نفر از مثلا اصلاح طلبان نوشته بودند کفن پوش به خیابان می ریختند ساکت بودند و مخالفت چندانی نکردند درست به همان دلیل که نویسنده از "خودی هاست" (حداقل آن موقع که بود). ماجرای مرحوم کردان هم یک مثال بسیار خوب دیگر در این باب است.

 

 

بعد التحریر: همزمانی نوشتن این مطلب با سخنرانی سید حسن خمینی در مرقد امام و حواشی آن تصادفی بود! من منظورم در اینجا نقد یک سری رفتارهای دیگر بود و نه اتفاقاتی که در مرقد امام و حین سخنرانی سید حسن خمینی افتاد. بدیهی است که به نظر من آن رفتارها و جنجال ها و توهین ها به جای خودش زشت و ناپسند و مذموم است. به طور کلی جلوی سخنرانی یک نفر را گرفتن آن هم با جار و جنجال را اصلا درست نمی دانم. 

   + امیر حسام صلواتی ; ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٤
comment نظرات ()

به خاطر غزه

یک کشتی شامل کمکهای بشردوستانه برای شکستن محاصره روانه غزه می شود و سربازان اسرائیلی به کشتی حمله می کنند، چند نفر را می کشند و تعدادی بیشتری را زخمی. در نهایت هم کشتی را تصرف و از رسیدن محموله آن به غزه جلوگیری می کنند. بعد از این واقعه نخست وزیر این رژیم از این حادثه ابراز تاسف می کند و علت حادثه را دفاع از خود سربازان اسرائیلی در برابر ضربات چاقو و چماق طرف مقابل می داند. 

من خیلی از فنون جنگی سر در نمیاورم ولی به نظرم وقتی یک سرباز آموزش دیده آن هم در ارتش اسرائیل که ادعا می کنند خیلی پیشرفته است در برابر ضربات چاقو و چماق دست به اسلحه می برد یک جای کار می لنگد! تا جایی که من می دانم یک فرد آموزش دیده خیلی ساده می تواند چماق و چاقو را از دست یک فرد غیر حرفه ای در آورد. گیرم که نتواند، چاره اش شلیک گلوله است؟!

البته اسرائیلی ها ادعا کرده اند که سرنشینان کشتی اول اقدام به تیراندازی کرده اند و آنها در دفاع نه نفر را کشته اند. با توجه به اینکه در نتیجه "تیر اندازی" سرنشینان کشتی تنها دو نفر از سربازان اسرائیلی مجروح شده اند و با توجه به سابقه ارتشی که خیلی راحت هزاران نفر را در جریان یک حمله به غزه یا لبنان می کشد و حتی به خبرنگاران اجازه ورود نمی دهد، من این ادعا را به سختی می توانم باور کنم.

ولی مسئله اصلی این ها نیست. امروز دیدم یکی دیگر از مسئولان این رژیم (اسم یا سمتش یادم نیست) نیز حادثه را این گونه توجیه می کرد که ما گفته بودیم غزه محاصره است و سرنشینان کشتی این را می دانستند. نکته ی غافل گیر کننده ای وجود نداشت و به این دلیل که ما اعلام کرده بودیم غزه محاصره است آنها باید اجازه می دادند کشتی بازرسی شود و پس از تایید به غزه بروند! 

حالا جدای از اینکه کشتی گویا در آب های بین المللی بوده و ربطی به اسرائیل ندارد، این ادعا که ما گفته بودیم غزه محاصره است پس مسئولیت این اتفاق گردن آنهایی است که محاصره را شکسته اند درست مثل این است که من یک خط دور خانه همسایه ام بکشم بگویم تو حق نداری از این خط رد شوی اگر شدی پایت را قلم می کنم چون زورم زیاد است! بعد که این کار را کرد و من زدم پایش را قلم کردم به قاضی بگویم به من چه ربطی دارد! من که گفته بودم می خواست نکند!

حالا حکایت اینجاست: نیم میلیون نفر را در 45 کیلومتر مربع جا حبس کرده اند و در محاصره اقتصادی قرار داده اند، هر وقت هم دلشان بخواهد حمله می کنند و می کشند بعد تازه مدعی هم هستند که ما گفته بودیم می خواستند محاصره را نشکنند! اگر ایران این کار را کرده بود 24 ساعت نمی کشید که هدف انواع تحریم ها و تهدیدها و یا حتی جنگ قرار می گرفت.

وقتی این موضع دوگانه کشورهایی که صدای حمایت از حقوق بشرشان گوش فلک را کر کرده می بینم...

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۳:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۱
comment نظرات ()

در مورد افزایش جمعیت

شاید یک مقدار دیر باشد برای زدن این حرفها ولی چیزی که مرا در رابطه با سخنان آقای احمدی نژاد در مورد افزایش جمعیت آزار می دهد خود سیاست کافی نبودن دو بچه و حساب آتیه و ... نیست. به هر حال هر کسی سیاست خودش را برای اداره مملکت دارد که درست یا غلطش را مستقلا باید بررسی کرد (هر چند که معتقدم به خودی خود این سیاست هم غلط است). چیزی که آزارم می دهد برداشت های سطحی از مفاهیم دینی است نظیر اینکه "هر که دندان دهد نان هم دهد"، "خدا روزی رسان است پس ما چرا باید نگران باشیم؟" و ... . به عنوان نمونه این بخشی از سخنان آقای احمدی نژاد در تاریخ 24 فروردین ماه امسال در برنامه "بدون حاشیه" صدا و سیماست:

"رئیس جمهور با تاکید بر اینکه یک ملت باید ادامه پیدا کنند و نباید قطع شوند اظهار داشت: برخی‌ها خیال می‌کنند ما روزی مردم را می‌دهیم در حالی که این بسیار اشتباه است و بنده تعجب می‌کنم که چرا علما در این خصوص سکوت کرده‌اند. هر چند ما نیز باید مدیریت کرده و نگذاریم بهداشت و آموزش از بین برود." [لینک]

شکی در این نیست که روزی رسان خداست ولی این سبک استدلال درست مثل این است که من بگویم شفا دهنده خداست پس برای چی سرمایه گذاری کنیم دکتر تربیت کنیم؟ یا بیمارستان بسازیم؟ و مواردی از این دست. مشکلی که من دارم این است که اگر یک نفر بیاید بگوید من بررسی کرده ام دیدم کنترل جمعیت به صلاح کشور نیست این هم دلیلش، این من را اذیت نمی کند. می توان دلیل را دید و اگر صحیح بود پذیرفت و اگر نبود رد کرد. ولی متوسل شدن به این سبک استدلال ها ذکرش رفت من را خیلی اذیت می کند.

 

پی نوشت: ایشان در ادامه صحبتهایشان گفته اند که: " پدران ما 5 یا 6 فرزند داشتند هر چند فقر در سطح وسیعی وجود داشت ولی تحیمیلی بود اما ما الان مستقل هستیم و جمعیت ما دو برابر سال 59 شده و با این وجود وضعیت ما از آن زمان خیلی بهتر است."  [لینک

درست است که وضع الان ما از آن موقع خیلی بهتر است، ولی نکته ای که ایشان ذکر نکرده اند این است که اگر جمعیت ما کمتر بود وضع ما نسبت به اینی که هست می توانست به مراتب بهتر باشد (حداقل من اینطور فکر می کنم).

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٦
comment نظرات ()

خانه

من بعد از نزدیک به شش ماه دوری، برای عید برگشتم ایران و دو هفته ایران بودم. این مدت دور بودن از ایران جدای از سختیهاش یک خوبی هم داشت و آن اینکه وقتی بعد از دوری، ولو برای یک مدت نسبتا کوتاه، دوباره ایران را می دیدم نگاهم خیلی با قبل از رفتنم فرق می کرد.

قبل از رفتن ایران برای من جایی بود که تمام عمرم را در آن سپری کرده بودم، در آن رشد کرده بودم و بهش خو گرفته بودم. درست به همین دلیل، و مثل همه چیزهای دیگری که بهشان عادت می کنیم، خوبی هایش برایم بدیهی شده بود و بدیهایش در نظرم پر رنگ. وقتی بعد از این شش ماه برگشتم، کاملا بر عکس شده بود. نگاهم خیلی فرق کرده بود چون پوسته عادت شکسته بود و با دید بازتری نگاه می کردم و این بار خوبی هایش را هم میدیدم. 

و مهم تر از خوبی ها، پیشرفت هایش را هم. حالا هر چقدر هم کم ولی مشهود بود. از افتتاح یک پارک نزدیک خانه مان بگیر تا چیزهای ریزتری مثل استانداردتر شدن خط کشی خیابان ها یا افزایش محسوس تعداد راننده هایی که برای تغییر خط وسط اتوبان راهنما میزنند. 

حالا شما میخواهید بگویید مخش تاب دارد یا دلش خوش است و نفسش از جای گرم در میاید بگذار یه دو سالی دوباره ایران زندگی کند حالش را می پرسم، ولی من این ها را که می بینم و به آن اضافه می کنم پتانسیلی را که ایران دارد برای بهتر شدن، بیش از پیش مصمم می شوم که سریعتر این دوره را تمام کنم و برگردم کشورم. اینجا درست است که خیلی زیباست، خیلی منظم است و اعصاب آدم آرامش بیشتری دارد، ولی ایران خانه است و همان طور که قبلا هم گفته بودم، رانندگی شبانه در تهران این حس را به آدم می دهد که "صاحب خانه" است و دنیا زیر پای اوست. این حسی است که اینجا به من دست نمی دهد و من این حس را با هیچ چیز عوض نمی کنم. 

 

 

پی نوشت یک: وقتی وارد بخش بررسی گذرنامه در فرودگاه امام شدیم، از همه چیز بیشتر دلم می خواست ماموری که گذرنامه ام را گرفته بود وقتی مهر ورود را روی گذرنامه می زد می گفت: به خانه خوش آمدید. و این حرف را نه به من، که به همه ایرانیان دیگر هم می زد که اینجا خانه شماست. حالا خارج از ایران هر سختی ای که کشیده اید یا هر کسی که هستید، اینجا خیالتان راحت باشد شما در خانه خودتان هستید و درب آن همیشه به روی شما باز است. 

پی نوشت دو: در طی این مدتی که ایران بودم به تبع نوروز دید و بازدید زیاد رفتم. بین همه این دید و بازدیدها تقریبا یک موضوع مشترک بود و آن اظهار شکایت و نارضایتی از وضع موجود و بعضا پرس و جو و مقایسه با وضعیت سوییس و شکوه و شکایت مجدد. قبلا هم بود ولی این دفعه بیشتر به چشمم آمد. در اینکه شکوه ها و نارضایتی ها به حق است شکی ندارم ولی چیزی که این وسط خیلی آزارم می داد این بود که محض رضای خدا در یکی از این دید و بازدیدها یک نفر پیدا نشد که راه حلی هم پیشنهاد کند برای بهتر شدن وضع. منظورم وضع کلان و سیاسی مملکت نیست. همین امور ساده روزمره را می گویم. مثلا رانندگی یا سروقت بودن و ... . یک نفر پیدا نشد که مثلا پیشنهاد کند که خوب مثلا ما خیلی بدقول هستیم یا بد رانندگی می کنیم برای همین من در سال جدید حداقل سعی می کنم خودم سر وقت باشم یا درست برانم. حتی آنهایی را هم که می دانم در عمل چنین تلاشی را انجام می دهند و صرفا اهل حرف و غرغر کردن نیستند در جمع که می نشینند یا ساکت می مانند یا دم به دم دیگران می دهند و هم نوایی می کنند. من این صرف غرغر کردن را اصلا دوست نداشتم. 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٩
comment نظرات ()

 

در خبرها میاید که جوانی را به اتهام محاربه محکوم به اعدام کرده اند. بر اساس فتوای آیت الله مکارم شیرازی. بعدترش آیت الله مکارم تکذیب می کنند که چنین فتوایی داده باشد. [+] بعدترش وکیل خبر تایید حکم اعدام در دادگاه تجدید نظر را تکذیب می کند [+] یعنی خبر صدور حکم اعدام درست است اما تاییدش نه! (البته اینکه خود این تکذیبیه هم چقدر مطابق با واقع باشد را من نمی دانم چون درهمان لینک قبلی ذکر شده است که این وکیل وکالت سعید لیلاز را هم بر عهده دارد و پرونده موکلش هنوز در حال رسیدگی در دادگاه تجدید نظر است و حکم صادر نشده در حالی که در همان سایت تابناک، چند ساعت قبلش نوشته شده است که حکم سعید لیلاز از 9 سال به 3 سال کاهش یافت [+]). 

 

چیزی که خیلی این وسط من را اذیت می کند بازیچه شدن جان یک جوانی است که به جای اینکه شب عید کنار خانواده اش باشد در زندان منتظر تعیین سرنوشت مرگ و زندگی اش است. اگر جرمش واقعا همان چیزی است که در خبرها آمده بود، یعنی پرتاب سنگ در روز عاشورا، واقعا باید به حال صادر کنندگان حکم افسوس خورد1 که یا واقعا از پرتاب سنگ اینقدر خوف برشان می دارد که حکم محاربه برایشان مصداق پیدا می کنند یا اینکه برای زهر چشم گرفتن خیلی راحت جوانی را قربانی می کنند و خلاص!

و بدتر از همه اینکه این احساس یاسی است که بر آدم غلبه می کند وقتی فکر می کند که افسوس خوردن و ناراحت شدن کمک چندانی به نجات جوانی از چوبه دار نمی شود. جوانی که خیلی راحت می توانست برادر خود من باشد.

 

پی نوشت ها:

1) نوشتم باید افسوس خورد چون نمی دانستم باید چه کار کرد که حق مطلب را در چنین شرایطی ادا کند.

2) ممکن است بعضی از خوانندگان اعتراض کنند که از کجا معلوم جرم واقعا همین بوده و مثلا حکم اعدام بر اساس جرم دیگری صادر نشده باشد؟ من هم نمی دانم ولی وقتی تنها خبری که به بیرون درز می کند این است (که اول هم احتمال می رفت دروغ باشد بعد رفته رفته اصل حکم تایید شد) آدم نگران می شود. به علاوه اینکه از نظر من اگر صدور این حکم به خاطر پرتاب سنگ حتی به احتمال یک هزارم درصد هم درست باشد نباید در برابرش سکوت کرد چرا که جان انسانی در وسط است. دیگر بحث جریمه نقدی و زندان و ... نیست (که انها هم به جای خود محل اعتراضند). بحث مرگ و زندگی یک نفر است.

3) در مورد محاربه صحبت شد این را هم اضافه کنم بد نیست:

بنا بر نظر آیت الله مکارم شیرازی محارب کسی است که: «با اسلحه مردم را تهدید کند و قصد جان یا مال یا ناموس مردم را داشته باشد، و در محیط اجتماع ناامنى ایجاد کند.» (لینک)

حالا قضاوت راجع به اینکه آیا پرتاب سنگ مصداق محاربه است یا نه و اینکه بین کسی که سنگ پرت می کند و کسی که با زور و اسلحه وارد کوی دانشگاه می شود کدام یک به داشتن ویژگی های ذکر شده نزدیک ترند با خودتان.

   + امیر حسام صلواتی ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

محرم 2009

به نظر می‏رسد رنگ و بوی محرم امسال بسیار سیاسی‏تر از سال‏های قبل باشد و این باعث نگرانی بعضی از رجال سیاسی و دینی ما شده است. البته دلایل نگرانی‏ها متفاوت است. عده‏ای نگرانند به همان دلیل که 13 آبان یا 16 آذر نگران می‏شوند، عده‏ای دیگر هم از این ناراحت و نگرانند که عزاداری امام حسین دستمایه‏ی بازی‏های سیاسی قرار بگیرد و من اتفاقا با این طیف دوم موافقم. در ابتدا بگویم که من اصلا معتقد نیستم عزاداری برای امام حسین یک "هدف" است به این معنی که اصل خود عزاداری است و اینکه اشکی بریزیم و یادی از شهدای کربلا بکنیم و ثوابی ببریم و با این‏کار شفاعت حسین‏بن‏علی را در آن دنیا برای خود بخریم. بلکه معتقدم اگر عزاداری توصیه شده است به این دلیل است که هدف و آرمان شهدای کربلا و امام حسین زنده بماند. به همین دلیل به نظرم نگرانی از اینکه روضه‏خوانی و "گریه" مردم امسال کم‏تر شود صحیح نیست. 

 

اما از آن طرف، با اینکه عزاداری بخواهد وسیله‏ای شود برای پیشبرد مقاصد سیاسی مخالفم. یعنی با این به شدت مخالفم که کسی به چیزی معتقد نباشد اما چون بقیه به آن اعتقاد دارد از آن سواستفاده کند تا مقاصد خودش را پیش ببرد. مثلا "خون شهدا" را در نظر بگیرید: خیلی از کسانی که این واژه را زیاد به کار می‏برند شاید اصلا برایشان مهم نباشد که خونی برای دفاع از این مملکت ریخته شده است اما پای جدال‏های سیاسی که وسط بیاید سریع خودش را به شهدا و امام و ... می‏چسباند و سند مالکیت آن‏ها را به نام خود می‏زند. سپس با استفاده از این‏ها و متهم کردن رقیب به پایمال کردن خون شهدا یا آزردن روح امام و ... بر او غلبه می‏کند و از او امتیاز می‏گیرد. مثال‏هایی از این دست متاسفانه بسیارند و من درست به همین دلیل مخالفم با اینکه امام حسین و عزاداری امام حسین صرفا وسیله‏ای باشد برای غلبه بر حریف. دقت کنید که من نمی‏گویم کسی الان دارد این کار را می‏کند یا نه. شاید اصلا هیچگاه نتوان با اطمینان صد در صد گفت که کسی مشمول این قاعده می‏شود یا نه چون مسئله درونی است و بحث نیت است. ممکن است همانی که خون شهدا را وسط می‏کشد واقعا به این مسئله معتقد باشد و صرفا به عنوان ابزار استفاده نکند. ولی خود فرد می‏فهمد که کی دارد از چی به عنوان ابزار استفاده می‏کند. این‏طور مواقع به نظرم اشتباه است اگر این‏کار را انجام دهد.

 

یک نکته دیگر هم در مورد عزاداری محرم برایم مطرح شده است این است که آیا عزاداری محرم اصلا باید سیاسی (یا شاید بهتر است بگویم سیاسی-اجتماعی) باشد یا نه؟ اگر نباشد می‏شود همینکه یک جماعتی ده روزی را گریه کنند و احساساتشان تخلیه شود و بعدش زندگی روزمره‏شان را از سر بگیرند تا سال بعد. اما اگر بنا بر این شد که سیاسی باشد مسئله این است که هر یک از طرفین ماجرا را از زاویه دید خودش روایت می‏کند و خودش را حسینی و طرف مقابل را یزیدی می‏خواند. این وسط اگر قرار باشد هر یک از طرفین به تکلیف خود (که ناشی از حسینی بودن خودش است) عمل کند باید طرف مقابل را قلع و قمع کند یا حداقل زورش را بزند تا حسین‏وار رفتار کرده باشد. واضح است که در این صورت چه هرج و مرجی رخ خواهد داد. البته مادامی که اکثریت غالب مردم با یک طرف باشند مشکلی پیش نمی‏آید و همه علیه طرف مقابل می‏شورند مثل زمان شاه. ولی الان که تعداد هواداران طرفین که اتفاقا رهبران هر دو داعیه انقلابی بودن و دین‏دار بودن دارند کم نیست، این به نظرم نکته مهمی است که باید به آن توجه شود. 

 

و یک نکته کلی دیگر: به نظر من تعمیم اتفاقات تاریخی به زمان حال کار بسیار سخی است و نیازمند این است که شرایط دقیقا مثل هم باشند (که باز هم این مورد از دید افراد مختلف فرق خواهد کرد و مشکل ساز خواهد بود). به عنوان مثال یک نفر ممکن است شرایط الان را به شرایط زمان امام حسین تشبیه نماید. سپس نتیجه‏گیری کند که باید علیه ظلم و یزید زمان شورید چون حسین‏بن‏علی چنین کرد. اما شیعه علاوه بر امام حسین ده امام دیگر هم داشته که به هر دلیل علیه حکومت نشوریدند. اگر بحث تعمیم است چرا مثلا صلح امام حسن یا سکوت امام علی تعمیم داده نشود؟ حرف من این نیست که شرایط الان مثل زمان کدام امام است. تمام حرف من این است که اگر قرار است تشبیه و تعمیمی صورت گیرد دلیل محکم می‏خواهد و همین‏طوری نسبت دادن یزید به یک طرف قابل قبول نیست چون هر دو طرف همین‏کار را می‏کنند (یک مثالش همان سبز نبوی/علوی/اموی و ... است). 

 

یک مورد دیگر هم هست که برای اینکه در کامنت‏ها ننویسم اینجا می‏گویم: از نظر من اینکه از مناسبت‏های تقویم ملی و دینی برای بیان اعتراضات استفاده شود بسیار عالی و هوشمندانه است. دلیلش هم ربطی به برداشت من از مثلا حق بودن یک طرف و باطل بودن طرف دیگری ندارد. بلکه علت اینکه این کار به نظرم خوب است این است که وقتی به یک گروهی تریبونی برای بیان حرف‏هایشان داده نشود که حرف‏هایشان را- چه غلط چه درست- بزنند، استفاده از هر فرصت ممکن بسیار عاقلانه است. ربطی هم به اینکه از نظر من گروه بر حق است یا باطل ندارد. هر چه باشد باید این حق بهش داده شود که حرفش را بزند و مردم قضاوت کنند.

 

و در انتها، فارغ از مسائل سیاسی دو پیشنهاد مرتبط با محرم:

1) در کتاب "حق الناس" به قلم محسن کدیور که قبلا هم اینجا راجع بهش نوشته بودم فصلی به قیام امام حسین علیه حکومت یزید اختصاص داده شده است و هدفش بررسی این قیام از زاویه دید دیگران است یعنی کسانی که شیعه نیستند و لزوما امام حسین را بر حق نمی‏دانند و نمی‏دانستند. سوالی که در این بخش سعی شده به آن پاسخ داده شود این است که حتی با فرض اینکه حسین‏بن‏علی امام نبود و بر حق بودنش مسلم، آیا برخوردی که با او شد درست بود یا نه؟ خواندن این فصل را بسیار توصیه می‏کنم به خصوص از این جهت که حاوی تعاریف دقیق فقهی و دینی واژگانی است که این روزها زیاد شنیده می‏شود نظیر بغی، باغی، محاربه و ... . همچنین حکم دینی هر یک از این واژگان بیان شده ااست. در نهایت با توجه به این تعاریف بررسی شده است که از زاویه دید یک فرد غیر شیعه که امام حسین بر حق نیست، کدامیک از این تعاریف بر او صدق می‏کند و متناسب با آن چه برخوردی باید با او صورت می‏گرفته است. اکیدا توصیه می‏شود که بخوانید کل این کتاب را. 

2) دوستی برایم لینک صحبت‏های دکتر سروش به مناسبت محرم 1387 را فرستاده بود که من هم اینجا می‏گذارم [+]. شنیدنش را توصیه می‏کنم به خصوص از این جهت که از زاویه دید متفاوتی به مسئله می‏پردازد و حاوی نکات آموزنده و تامل برانگیزی است. 

 

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۳
comment نظرات ()

 

به نظر من اعتراض کردن به دولت و عملکردش سوای مسئله انتخابات و حوادث پس از آن، از جهت دیگری نیز لازم است و آن اینکه این اعتراض، حداقل برای من یکی، اعتراض به گفتمانی است که این دولت برقرار کرده است: رواج دروغ، ریا، تملق و انواع و اقسام رفتارهای خلاف اخلاق که در نتیجه آن برای پیروز شدن بر مخالف خود از هیچ اقدام خلاف عرف و شرع پرهیز ندارند، از بی‏آبرو کردن فرد و بستن انواع تهمت‏ها و انگ‏ها به او گرفته  تا افشای اسرار خانوادگی و خصوصی. 

از این جهت برای من اعتراضات جنبه‏ای فراتر از یک اعتراض نسبتا ساده به نتیجه انتخابات دارد. اعتراض من یکی نه فقط به خاطر انتخابات، که برعکس بیشتر به خاطر حوادث پس از آن و این رفتارهای مسئولین دولتی است. اتفاقاتی که شاید پیش‏ترها حتی فکرش را نمی‏کردیم به سادگی رخ داد و نه تنها آب از آب تکان نخورد، بلکه وقایع را طوری جلوه دادند که انگار استاندارد و رویه صحیح همین است: وزیری که مدرک جعلی دارد (ولو اینکه خودش هم نمی‏دانسته و تازه فهمیده) به جای عذر خواهی سفت و سخت بر موضعش پای می‏فشارد و مخالفان را تهدید به برخورد می‏کند. رییس دولتش هم به جای اذعان به اشتباهش در انتصاب و برکناری، از وزیرش دفاع می‏کند. یکی (یا شاید بهتر است بگویم چند تا!) دیگر وزیران (وزیر راه را عرض می‏کنم) مقاله‏ای نوشته که فاش شده است دزدی علمی دارد و وزیر مربوطه، با فرض اینکه نمی‏دانسته و عمدا این اشتباه را مرتکب نشده، به جای اینکه یک عذرخواهی ساده بکند طلبکار می‏شود و معنی تقلب علمی را عوض می‏کند. مثال‏های دیگری از این دست متاسفانه زیادند و من بیشتر به خاطر این‏هاست که معترضم و به نظرم اعتراض لازم است. و گرنه سکوت باعث می‏شود که این رفتار اگر تا به امروز به طور غیر رسمی غالب بود، به طور رسمی غالب شود و از فردا هر که متقلب‏تر حق به جانب‏تر و طلبکارتر.

اما چیزی که از آن نگرانم این است که دلم نمی‏خواهد این اعتراض‏ها به برخورد بین "هواداران" دو طرف بیانجامد. علتش این است که اگر من بر فرض دارم به دروغ (یا نتیجه انتخابات یا برخوردهای پس از آن اعتراض می‏کنم) به کسی اعتراض دارم که به این مسائل باور دارد و در جهت جا انداختن این ضد ارزش‏ها قدم برمی‏دارد. اما خیلی از افرادی که طرفدار دولت هستند به خاطر این نیست که چون دولت مثلا دروغ‏گوست طرفدارش هستند. به این علت طرفدارش هستند که برایشان نماینده و سمبل چیز دیگری‏ است (مثلا ارزش‏های اسلامی و انقلابی یا عدالت و برابری طبقاتی و ...). کاری ندارم که آیا این باورشان درست است یا نه. مهم این است که آن‏ها به این امر باور دارند و همین برای من محترم است. کما اینکه اگر من فکر می‏کنم باورشان اشتباه است، آن‏ها هم همین فکر را در مورد من می‏کنند و ممکن است این من باشم که بر خطا هستم نه ‏آن‏ها.

به همین دلیل است که به نظرم نباید این دو مطلب با هم قاطی شوند. چرا که من به یک دلیلی اعتراض دارم که آن دلیلی نیست که آن‏ها طرفدار دولت هستند. من به کسانی معترض هستم که از دروغ به طور رسمی برای پیشبرد اهداف خود استفاده می‏کنند و نه تنها وقتی دروغشان بر ملا شده خجالت نمی‏کشند، که دست پیش را می‏گیرند که پس نیافتند. از نظر من این فرض در مورد اکثریت کسانی که طرفدار دولت هستند صدق نمی‏کند و به همین دلیل هیچ دلم نمی‏خواهد دامنه اعتراضات به هوادارن دو طرف کشیده شود. شاید خیلی ایده‏الیست باشد اما دلم می‏خواهد اگر هر یک از طرفین به دیگری معترض است، به سیاستمداران طرف مقابل معترض باشند و "مردم"، سوای اینکه در طیف هواداران کدام جناح طبقه‏بندی می‏شود با همدیگر متحد باشند و دوستانه رفتار کنند چرا که (تقریبا) همه در این جنبه مشترکند که خواست‏شان برقراری عدالت است و در روش و نماینده با هم فرق می‏کنند.

وقتی جبهه دعوا اشتباه گرفته شد (به زعم من)، آن وقت نتیجه این می‏شود که من از هر کسی که طرفدار دولت است بدم بیاید و آن طرفی‏ها هم از هر کسی که طرفدار جنبش سبز است. در حالی که من از دروغ بدم می‏ّآید و از هر کسی که از دروغ خوشش بیاید و اکثریت طرفداران دولت جزء این دسته‏بندی قرار نمی‏گیرند.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٢
comment نظرات ()

ماشین زمان!

امروز سر کلاس درس همین‏طوری که از حرف‏های استاد چیزی نمی‏فهمیدم و در افکار بی سر و ته خودم غرق بودم، یک دفعه یک فکر با مزه به ذهنم آمد: فرض کنید بشر موفق شود ماشین زمان بسازد. به نظر شما با آن چه کار کند خوب است؟ خیلی در این زمینه احتمالا تخیل‏پردازی شده است ولی من داشتم فکر می‏کردم یک کار باحالی که می‏توان کرد این است که از این به بعد وقتی پروژه‏های تحقیقاتی که در دانشگاه‏ها تعریف می‏شود، بین اساتید ناظر و راهنما، افرادی مثل آلبرت انیشتین یا داروین یا نیوتن را هم گنجانید و از راهنمایی‏شان استفاده کرد! یا حتی بهتر! فاند (بودجه) بدهیم به خود مثلا انیشتین که پروژه تعریف کند و از دانشجو بگیرد. بعد دانشجوهایش در جلسات هفتگی‏شان صد سالی به گذشته سفر می‏کنند و از مشورت استاد استفاده می‏کنند! یا حتی اصلا می‏توان یک سری نشست‏های منظم گذاشت بین همه‏ی مغزهای تاریخ از اول تا الان که ما به این‏ها مسئله‏های حل نشده علم امروزمان را بدهیم (طبیعتا اول باید کلی چیز یادشان دهیم!) و این‏ها در آن یک هفته رویش فکر کنند تا هفته بعدی که رویش بحث کنند بلکه این تدوری ریسمان یا نمی‏دانم گرانش کوانتومی به دست این عزیزان زودتر حل شود!!! 

فکرش را بکنید! چه دنیای باحالی می‏شود؟ حتی می‏توان از لحاظ فلسفی و این جنبه‏ها هم این قضیه را بررسی کرد که اگر بعد زمان مانع نبود اجتماع همه‏ی نخبگان عالم عجب قدرتی ایجاد می‏کرد! منتها من الان حال بررسی موضوع از این جنبه را ندارم. اگر عمری بود در جلسات هفتگی‏ام با کانت این موضوع را به بحث مشترک می‏گذاریم :دی

 

پی‏نوشت: می‏دانم وسط این بحث‏ها و دعواهای سیاسی راجع به چیزهای دیگر نوشتن تا حدی مسخره است به خصوص این موضوع! ولی خوب چه کنم ذهن است و همین‏طوری برای خودش هزار راه می‏رود!

   + امیر حسام صلواتی ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱۸
comment نظرات ()

16 آذر

«اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است.»

از بیانیه میرحسین موسوی به مناسبت 16 آذر

 

به نظر من این جمله بسیار کلیدی است و شاید همه اصرار میرحسین به ادامه مخالفت‏ها همین باشد که خاکریزهایشان در وجدان مردم سقوط کند. واقعا به آدم انرژی می‏دهد این بیانیه‏ها.

 

یک چیز دیگری هم هست که با اینکه زمانش گذشته اما سر دلم مانده است. بعد از 13 آبان خواندم که سرتیپ علیرضا علیپور رئیس پلیس امنیت تهران راجع به تصاویر منتشر شده از برخوردهای پلیس با مردم در این روز گفته بود که "مطمئن نباشید که این تصاویر مربوط به 13 آبان باشد." 

من نمی‏دانم مقدمه و موخره این حرف چیست و منظور آقای علیپور از این حرف چه بوده. شاید بعدش گفته باشد که این برخورد درست نبوده و با عاملین آن برخورد می‏شود (من متن کامل مصاحبه را ندیدم تا به حال). ولی آنچه برای من مهم است این است که مسئله اصلی این نیست که این تصاویر مال 13 آبان است یا هر روز دیگری! مهم این است که این اتفاقات و این برخوردها رخ داده است. حالا می‏خواهد 13 آبان یا هر وقت دیگری. طوری حرف می‏زندد که انگار نه انگار که پلیس با باتوم به صورت دختر و پسر جوانی می‏زند و فیلمش هم هست! انگار که مثلا اگر این برخورد 10 آبان صورت گرفته باشد ایرادی ندارد و مسئله مهم این است که 13 آبان این اتفاق رخ نداده است! 

اگر معتقدید که این برخورد اشتباه است، چه 13 آبان چه 13 مهر اشتباه است و اگر نیروی زیر دست شما این کار را کرد باید طرف مردم را بگیرید و اقلا برای دلخوشی‏شان بگویید مجازاتش می‏کنید.

اگر هم معتقدید که درست است، دیگر چرا مسئله را برمی‏گردانید و می‏گویید 13 آبان اینطوری نبوده؟ مردانه پایش بایستید و بگویید کار درستی کردیم، 13 آبان یا 16 آذر یا هر روز دیگر. 

 

پی‏نوشت: من به امید خدا اگر این ترم را به خوبی تمام کنم دوباره نوشتن منظم را از سر خواهم گرفت.

   + امیر حسام صلواتی ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٥
comment نظرات ()

 

برایم خیلی جالب است که برخی از آن طرفی‏ها وقتی بحث انتخابات و اتفاقات پس از آن پیش می‏آید بدون درنگ فکر می‏کنند معترضین یا مغرضند یا چیزخورشان کرده‏اند [+]1. برخی از این طرفی‏ها هم وقتی این سخنان را می‏خوانند یا گوینده را دشمن و مغرض می‏پندارند یا اگر بخواهند خیلی به او حال بدهند می‏گویند بیچاره شستشوی مغزی شده است.

 

و بدین سان است که هر یک از طرفین با بدیهی فرض کردن برحق بودن خود، هر گونه رفتار یا سوء رفتاری را توجیه می‏کند و مسئولیت را به گردن طرف مقابل می‏اندازد.

 

 

1) سخنان سردار قاسمی در رابطه با انتخابات اخیر و حواشی پس از آن. این لینک را هم ببینید خیلی خوب است.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٩
comment نظرات ()

یک مرورگر و دیگر هیچ!

از وقتی اومدم اینجا یک عادت جالبی پیدا کرده‌ام: از فلش مموری خیلی خیلی کمتر استفاده می‌کنم. هر وقت هم می‌خواهم یک فایلی، مثلا یک فایل PDF، را از لپ تاپم بریزم روی رایانه میزی، به جای اینکه یک بار فلش را بزنم به لپ‏تاپ، فایل را کپی کنم بعد فلش را در بیاورم و بزنم به رایانه میزی و فایل را بریزم، آپلودش می‏کنم روی Google Doc. تازه این‏طوری روی هر رایانه دیگری و هر جای دیگری فایل را در دسترس دارم! از آن‏جایی که سرعت آپلود هم بالاست می‏توان حتی با فایل‏های حجیم هم همین برخورد را کرد. و این مزیت که فایل همه‏جا در دسترس است اصلا چیز کمی نیست به خصوص برای کسانی که در دو سه مکان مختلف از رایانه و اینترنت استفاده می‏کنند (یک مثال خوب از اهمیت و فایده همه‏جا در دسترس بودن استفاده از تقویم گوگل به جای تقویم outlook است که علی‏رغم داشتن امکانات بیشتر، فقط در رایانه خود آدم قابل استفاده است).

یک فایده دیگر هم دارد آن هم اینکه نیازی به نصب مثلا acrobat reader یا microsft word/excell ندارد. بعنی من می‏توانم از هر کجا که دلم خواست فایلم را بخوانم و ویرایش کنم* آن هم با حداقل پیش‏نیازهای پردازشی، حجم حافظه و برنامه‏های نصب‏شده. تنها چیزی که نیاز دارم یک ارتباط اینترنت حتی نه چندان پرسرعت است.

الان دارم به یک چیز دیگر هم فکر می‏کنم و آن اینکه حتی می‏شود نیاز به آپلود فایل را هم حذف کرد. مثلا فرض کنید من یک مقاله‏ای را دارم و می‏خواهم آپلودش کنم. از قضا یک نفر دیگر هم همان مقاله را دارد و در Google Doc خودش آپلود کرده است. خوب چرا من یک بار دیگر باید این کار را انجام دهم؟ می‏توانیم دو تایی همان فایل را بخوانیم. تنها فرق من و او در ویرایشی است که روی فایل انجام می‏دهیم، مثلا زیر جمله‏ای خط می‏کشیم یا با مارکر یک جمله را رنگی می‏کنیم و ... . خوب Google به جای اینکه دو تا فایل مجزا ذخیره کند می‏تواند یک فایل را ذخیره کند به علاوه دو تا فایل خیلی خیلی کوچکتر که حاوی ویرایش دو کاربر مختلف است. هر کدام که sign in  کرد و خواست فایل را بخواند کافی است اصل فایل به علاوه اطلاعات ویرایشی خودش را برایش نمایش دهد. این‏طوری از نظر فضای مورد نیاز برای ذخیره خیلی بهینه‏تر است.

همین ایده را می‏توان به سایر فایل‏ها و حتی کل محتوای تولید شده در اینترنت تعمیم داد.مثال خیلی خوبش

در مورد فایل‏های موسیقی است. اکثر ما فایل‏های موسیقی را بدون هیچ ویرایشی گوش می‏دهیم یعنی هر کدام یک کپی داریم روی هارد دیسک خودمان که باید هر جا می‏رویم با خودمان ببریم تا به موزیک مورد علاقه خود گوش کنیم. به جایش می‏توان یک کپی از این را روی اینترنت در یک بانک داده بزرگ که حاوی همه فایل‏های موسیقی است ذخیره کرد (که البته این بانک داده می‏تواند توزیع شده (distributed) باشد و لزومی ندارد جای خاصی متمرکز باشد) و بعد هر کس خواست با اینترنت وصل شود و بدون نیاز به نصب نرم‏افزار پخش‏کننده موسیقی به آهنگ دلخواهش گوش کند. البته الان سرویس‏های شبیه این وجود دارند (مثل Last.fm، Jango یا Yahoo Launch). ولی هر کدام ایرادهای خاص خودشان را دارند از جمله پخش تبلیغ یا محدود بودن مدت استفاده رایگان و ... .

وقتی در نظر بگیریم که اکثر ما مصرف‏کننده محتوا هستیم نه تولید کننده آن، اهمیت این بحث بیش‏تر خودش را نشان می‏دهد چرا که این به آن معناست که درصد بالایی از اطلاعات و فایل‏هایی که ما هر روز استفاده می‏کنیم مشابه تعداد زیادی از دیگر کاربران است و می‏توان به جای داشتن این همه فایل و این همه نرم‏افزار، یک فایل داشت با یک ارتباط اینترنت و یک مرورگر و همه کارها را به صورت آنلاین انجام داد.

در این صورت شاید یک روزی بیاید که "همه" اطلاعات و محتوای مورد نیاز کاربران روی اینترنت باشد و دیگر نیازی به ذخیره کردن اطلاعات روی رایانه شخصی و نصب تعداد زیادی نرم‏افزار نباشد. فقط یک ارتباط اینترنت و یک مرورگر و دیگر هیچ**!

 

* البته در حال حاضر فایل‏های PDF را نمی‏شود در Google Doc ویرایش کرد.

** شبیه این بحث و شاید حتی عینا خودش در مورد دستگاه‏هایی با توان پردازشی کم ولی قدرت ارسال اطلاعات با نرخ نسبتا بالا به شدت مطرح است (تحت عنوان Cloud Computing). ایده قضیه هم این است که اگر موبایل من توان پردازش یک بازی گرافیکی سنگین را ندارد، به سرور مرکزی بازی وصل شود و سرور کارهای پردازشی را انجام دهد و فقط دستورات لازم برای نمایش و اتفاقات مختلف را برای گوشی من ارسال کند.  تنها لازمه‏اش داشتن یک ابررایانه برای پردازش نیازهای گرافیکی تعداد کثیری کاربر است. AMD الان دارد یک چنین کاری را برای کاربران و اپراتورهای موبایل انجام می‏دهد. اگر دوست داشتید بیشتر بدانید اینجا را ببینید.

   + امیر حسام صلواتی ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱
comment نظرات ()

 

این فیلم کوتاه را ببینید [+] (حتی اگر اینترنت دایال آپ هم دارید ببینیدش).

من دیگر حرف خاصی ندارم. فقط دفعه بعد که احساس کردید بدبختیت و خواستید از زندگی خود بنالید یاد این صحنه‏ها بیفتید. هر وقت هم از زندگی خود احساس رضایت کردید باز هم یاد این صحنه‏ها بیفتید که یادتان نرود یک گوشه‏ای از همین دنیا و درست در همین لحظه که من خیلی خوشم یکی هست که وضعش این طوری است و حداقل کاری که می‏توانم بکنم این است که از حال و روزش غافل نباشم و چشمم را به روی وضعش نبندم.

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٥
comment نظرات ()

بدون شرح

امام صادق (ع):

اگر کسی در زندان یا در اثر ترساندن یا کتک زدن به کاری که موجب حد است اقرار کرد نباید آن حد بر او جاری شود. (دعائم الاسلام ، ج ۲، ص ۴۶۶)

 

تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۸
comment نظرات ()

دعا

داشتم به مفهوم دعا کردن فکر می‌کردم و اینکه چه فایده‌ای دارد. هر روز کلی آدم در همه گوشه کنار دنیا دعا می‌کنند که خدا همه بیماران را شفا بده. یا مثلا همه گرسنه‌ها را سیر کن. اما با دعایشان نه همه بیماران خوب می‌شوند نه همه گرسنه‌ها سیر. با این حساب به نظر می‌رسد حداقل این‌طور دعا کردن بی‌فایده و غیر منطقی است. اما درست بر عکس این مدل دعا کردن خیلی در متون دینی ما یافت می‌شود. داشتم به این فکر می‌کردم که چرا این‌طوری است آن هم در حالی که در همان لحظه من دعاکننده هم می‌دانم دعایم مستجاب نمی‌شود.

به نظرم این روش دعا کردن، و شاید کلا دعا کردن در حق دیگران، بیش از اینی که هدف و فایده‌اش اجابت باشد، نشان دهنده این است که من غافل نیستم و به یک سری امور اهمیت می‌دهم. برایم مهم است که الان یک عده یک گوشه از این کره خاکی بیمارند و حتی اگر نشناسمشان دوست دارم خوب شوند. یا یک عده گرسنه‌اند و از ته دل آرزو دارم امکانی فراهم شود که سیر شوند. یا عده‌ای اسیرند و من دلم می‌خواهد آزاد شوند حتی اگر نشناسمشان.

همین نفس اهمیت دادن و غافل نبودن به نظر من خیلی می‌ارزد، آن هم در شرایطی که خودم سالمم، سیرم، آزادم و دغدغه‌ای ندارم پس بد نیست به جای آزرده کردن خاطرم از زندگی آسوده‌ام لذت ببرم. چرا که منی که این‌گونه باشم اگر موقعیتش پیش آید (یا موقعیتش را ایجاد کنم) حتما در جهت تحقق دعاها و آرزوهایم عمل می‌کنم: گرسنه‌ای را غذا می‌دهم، وسایل مداوای بیماری را تهیه می‌کنم یا مقدمات آزادی اسیری را فراهم. به نظر من به یکی از دلایلی که دعا کردن به خصوص در حق بقیه این‌قدر در اسلام توصیه شده است همین است و شاید برای همین است که اولیا دین گفته‌اند عاجزترین شما کسی است که از دعا کردن ناتوان باشد.

 

   + امیر حسام صلواتی ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٧
comment نظرات ()

دوباره اندر باب سیاست و اخلاق

این یادداشت شاید به مذاق خیلی‌ها خوش نیاید ایضا یکی‌اش خودم. ولی خوب وقتی آدم به دیگران یک ایرادی را می‌گیرد خودش نباید مرتکب آن شود هر چند سخت باشد. نوشتن این متن هم از این باب است که یکی از ایرادهایی که قبل از انتخابات به عده‏ای می‏گرفتم به خودم بگیرم هر چند در شرایطی متفاوت.

قضیه از این قرار است که قبل از انتخابات جایی بحث بود بر سر مناظره 14 خرداد آقایان احمدی‏نژاد و موسوی. من و عده‏ای دیگر به یکی از دوستان خرده می‏گرفتیم که سر قضیه‏ی آقای رفسنجانی به صرف "شنیده‏ها" نمی‏شود اتکا کرد حتی اگر "همه بگویند". به همین دلیل آقای احمدی‏نژاد اگر دلیلی دارد برای ادعاهایش باید ارائه کند ولی تا وقتی نکرده است دلیل‏ها در حد همان شنیده‏هاست و اصلا قابل دفاع نیستند. به همین دلیل  حداقل در این یک مورد هواداری از ایشان درست نیست و هوادارانشان باید این مورد را نقد کنند (البته آن عزیز نیز با این موضوع موافق بود هر چند علی‏رغم این مورد کماکان ایشان را اصلح می‏دانست).

از این ماجرا گذشت و گذشت تا چند روز قبل که در اینترنت و گودر داشتم مطالب مختلفی می‏خواندم راجع به قاضی مرتضوی و برای خودم قضاوت‏هایی می‏کردم که قضاوت‏هایی منفی از "شخصیت" ایشان بود (سر مسائلی که راجع به برخی بازجویی‏ها بیان شده بود و رفتارهایی که آقای مرتضوی با بازداشت شدگان انجام داده بود). بعد دیدم این کار من درست همانی است که به آن عزیز خرده‏اش را می‏گرفتم ولی در مورد شخصی که من سابقه منفی از او در ذهن دارم و به همین دلیل به راحتی هر آنچه علیه او گفته می‏شود (و در نتیجه به مذاق من خوش میاید) را باور می‏کنم. دقت کنید من در مورد "کارهای ایشان" (نظیر بستن فله‏ای روزنامه‏ها) حرفی ندارم چرا که آن مسئله روشن بود و اتکا به حرف دیگران نبود ولی در این موارد من متکی‏ام به حرف منابعی که حداقل شخصا نمی‏شناسمشان و نمی‏توانم راجع به درستی ادعایشان اظهار نظر کنم. لذا در حالی که منع رطب می‏کرده‏ام رطب خورده‏ام و این به نظر من درست نیست.

یک نکته دیگر: ممکن است آن شنیده‏ها راست باشد و اصلا همین فردا تایید شوند و آقای مرتضوی جرمشان ثابت شود و محکوم گردند. اما تا این اتفاق نیافتاده است به نظرم قضاوت بر اساس شنیده‏ها اشتباه است، چه در مورد ایشان و دیگر کسانی که دل خوشی ازشان ندارم، چه در مورد افرادی که دوستشان می‏داریم. و این قضاوت که می‏گویم لزوما قضاوت منفی نیست. می‏تواند مثبت یا منفی باشد.

نکته آخر: همان‏طور که گفتم این نوشته حتی به مذاق خودم هم خوش نمی‏آید چه رسد به بقیه. اما معتقدم آدمیزاد (و البته حکومت‏ها) باید یک "سیستمی" برای خودش تعریف کند و شرایط  و افراد را با آن سیستم اخلاقی بسنجد و حکم کند. خوبی سیستم این است که مستقل از افراد است و درست به همین دلیل از خطا دورتر. هرچند برخی اوقات پایبندی به سیستم سخت است اما به نظرم در دراز مدت فایده‏اش را نشان خواهد دارد.

 

   + امیر حسام صلواتی ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد